ادبیات صادق هدایت

نقد رمان بوف کور

۴٫۳ (۸۶٫۶۷%) ۳ votes

بوف کور – The Blond Owl

نویسنده: صادق هدایت – Sadegh Hedayat

اولین چاپ: ۱۳۱۵ – ۱۹۳۶

نقد رمانک بوف کور

از بوف کور به عنوان یکی از بهترین رمان های قرن بیستم یاد می شود. اثری که هم به سبک کارهای ادگار آلن پو خیالی و ترسناک است و هم تحت تاثیر هزار و یک شب قرار دارد و علاوه بر این، نیم نگاهی هم به مسائل فلسفی و هستی شناسانه دارد. این رمان اگرچه به فرانسوی و انگلیسی هم ترجمه شده، متاسفانه هم چنان آن طور که باید مورد توجه مخاطبان دنیای غرب قرار نگرفته است. هدایت از پیروان جدی ژان پل سارتر بود. به همین دلیل می توان تایید کرد که بوف کور به نوعی با الهام از تهوع سارتر نوشته شده است. در هر دو رمان، با راوی طرف هستیم که در دنیایی سرگیجه آور، خیالی و پرتکرار به سر می برد و زاویه دید داستان به صورت پیوسته تغییر می کند. 

در ژانری که بوف کور به کار گرفته است، با شاهکارهای زیادی همچون دفترهای مالده لائوریس بریگه از راینر ماریا ریلکه، نامیرا از آندره ژید، سقوط از آلبر کامو  و خانواده پاسکال دوارته از کامیلو خوزه سلا طرف هستیم. این نوع داستان ها، با بهره مندی از نوعی سبک روایی که شبیه اعتراف های پشت سرهم می ماند، به تدریج خواننده را وارد اعماق جهان تکان دهنده راوی می کنند. این داستان ها معمولا با یک شوک به پایان می رسند.  برای مثال در رمان سلا، مرد به یک باره تصمیم می گیرد مادرش را به قتل برساند. 

بوف کور با یک ابراز احساسات قوی و آرام شروع می شود: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد.» در یک داستان، بخش افتتاحیه نقش بسیار مهمی دارد، چرا که لحن داستان مشخص می شود و همین ابتدا متوجه می شویم قرار است در بقیه اثر با چه چیزی سروکار داشته باشیم. چیزی که در این همین ابتدا توجه ما را جلب می کند، گنگی قلم هدایت است. او هیچ وقت نمی گوید منظورش از زخم چیست. زخم جسمی؟ روحی؟ او در ادامه دوباره بر روی این درد و رنج ناشناخته راوی تاکید می کند و هم چنان ما را سردرگم نگه می دارد. ما متوجه می شویم که تنها داروی آن «فراموشی توسط شراب و خواب مصنوعی به‌وسیله افیون و مواد مخدره است.» ولی ما می دانیم که این نوع مسکن ها در نهایت منجر به سقوط می شوند و به جای تسکین درد، باعث بدتر شدن آن می شوند. 

در رمان، راوی دچار آشفتگی است که هر لحظه شدیدتر می شود. او معتقد است در یک حالت اغما، فضایی بین برزخ و مرگ گیر افتاده است. به قول خودش نه بیدار است نه خواب. چطور چنین اتفاقی رخ داده است؟ راوی تلاش می کند با سایه خودش صحبت کند. راوی هرگونه تماس انسانی را قطع کرده و در چاردیواری خانه اش که همچون یک تابوت می ماند، زندگی می کند. راوی اعلام می کند که از طریق نقاشی روی قلمدان زندگی اش را می گذراند. البته تمام نقاشی هایش یکی هستند، تصویر یک زن جوان که در کنار یک نهر ایستاده و یک پیرمرد رو به رویش قرار دارد. 

تا اواسط داستان، مخاطب تصور می کند که به داستان بوف کور پی برده است. او خیال می کند با داستان یک انسان رمانتیک طرف است که عاشق یک شاه دخت خیالی و دست نیافتنی شده است. ولی هدایت تمام تصورات مخاطب را به هم می زند و داستان را وارد لایه های پیچیده تری می کند. همچون قهرمان های نیمه دیوانه داستان های آلن پو، قهرمان بوف کور هم تصمیم می گیرد تصویر این عشق خیالی را پیش از نابود شدن، جاودانه کند. به همین دلیل شروع به طراحی های مختلف از او می کند، ولی تلاش هایش فایده ای ندارد. 

رازهای آزار دهنده زیادی در بوف کور وجود دارند. چه ارتباطی بین دختر اثیری و زن لکاته مورد نفرت راوی وجود دارد؟ آیا هر دو یک زن هستند؟ شاید هر دو می خواهند زن را به طور کلی نمایش دهند؟ پیرمرد قوزی عموی راوی است یا اصلا خودش است؟ آیا راوی به خاطر مصرف تریاک در خیال و رویا به سر می برد یا اصلا دیوانه شده است؟ نکند مرده باشد؟ واقعا آیا می توان مشخص کرد در دنیای واقعی داستان دقیقا چه اتفاقی افتاده است؟

تعریف کردن داستان بوف کور کار سختی است. اگر بخواهید بخش های مهم داستان را تعریف نکنید، بیش تر باعث پیچیده تر شدن رمان برای مخاطب می شوید. در ظاهر این رمان داستانش در ایران می گذرد، ولی در اصل با یک درام پیچیده و التهاب آور طرف هستیم که مکان اصلی وقوع آن، روح مضطرب انسان است. 

در رمان وارد قلمرویی می شویم که در آن، مرگ و زندگی با هم ادغام می شوند. با جهانی سرشار از خیال و هستی طرف هستیم که در آن امیال بی مصرف، ابهام و هوس های سرکوب شده وارد زندگی می شوند و با صدای بلند، در صدد انتقام جویی برمی آیند. در قلب بوف کور، یک حس بیگانگی عمیق دیده می شود. حس دور شدن از احساسات و ارتباطات انسانی. در این حس، یک فریاد اگزیستانسیالیستی ژرف دیده می شود. در رمان، مخاطب هیچ وقت با قطعیت نمی تواند اعلام کند چه اتفاق هایی واقعا رخ داده است و چه اتفاق هایی خیالی هستند. تنها چیزی که بدون تردید می تواند بپذیرد این است که: «در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزواء می‌خورد و می‌تراشد.»

مایکل دردا

منبع: Barnes & Noble

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو