ادبیات جی. دی. سلینجر

نقد رمان ناطور دشت

۵ (۱۰۰%) ۲ votes

ناطور دشت –  The Catcher in the Rye

نویسنده: جی. دی. سلینجر –  J. D. Salinger

اولین چاپ: ۱۹۵۱

نقد رمان ناطور دشت

نقد رمان ناطور دشت

در ناطور دشت، سلینجر تصویری نامتعارف از فرآیند بلوغ یک پسر را نشان می دهد. هولدن بیش تر شبیه نوجوانی می ماند که در دردسر افتاده و به دنبال این است که از این مرحله پر دردسر عبور کند. در واقع هولدن پسری خاص با نیازهایی خاص است. او نه دنیای اطراف خود را درک می کند و نه اصلا تمایلی به درک آن دارد. در واقع، بخش عمده ای از کتاب درباره احساس پشیمانی او بابت معلوماتی است که دارد. اگرچه معصومیت او در حوزه هایی همچون مدرسه، پول و غریزه جنسی از بین رفته است، ولی هولدن هم چنان امیدوار است که بتواند از بقیه بچه ها محافظت کرده و آن ها را از این موضوعاتی که مختص بزرگسالان هستند دور نگاه دارد. 

عصیان گری که هولدن دست به آن می زند، شبیه کاری نیست که از دیگر نوجوانان خیالی دنیای ادبیات دیده ایم. او نسبت به معلم ها و والدینش بی اعتماد می شود، نه تنها به خاطر این که خودش را از آن ها جدا کند، بلکه هم چنین به دلیل این که نمی تواند آن ها را درک کند. در واقع تنها بخش خیلی کوچکی از دنیا وجود دارد که هولدن به خوبی می فهمد. تنها افرادی که او به آن ها اعتماد دارد و مورد احترام قرار می دهد عبارتند از الی، برادر مرحومش و فیبی، خواهر کوچک ترش. به جز این دو نفر، هولدن بقیه آدم ها را حقه باز می بیند. در واقع، هولدن هر کسی را که مورد پسندش نیست، حقه باز می نامد. او از هم اتاقی اش استردلیتر هم دوری می کند چرا که استردلیتر به خاطراتی که برای هولدن بسیار عزیز است، چندان توجهی نمی کند. حتی ارنی، نوازنده پیانو هم حقه باز است چرا که در کارش خیلی ماهر است. هولدن ناخودآگاه مهارت را مساوی با غرور می بیند (مساله ای که قطعا ریشه در گذشته او دارد) و نمی تواند بین این دو تمایزی قائل شود. حتی آقای آنتولینی، معلم مورد علاقه هولدن هم وقتی می خواهد او را نوازش کند، در دسته حقه بازها قرار می گیرد. به این ترتیب، این پسر بیچاره با مجموعه ای از خاطرات عمدتا بد تنها می ماند. 

با این حال به لطف همین خاطرات است که هولدن موفق می شود این قدر صادقانه درباره افرادی که بر سر راهش قرار می گیرند صحبت کند. اگرچه به نظر می آید او با تردید به دنیا نگاه می کند، ولی در اصل تنها کمی سردرگم شده است. از صحبت های هولدن این تصور به وجود می آید که او شخص سخت کوشی است. ولی او خود را فردی بی اراده می بیند. هولدن هیچ درکی از درد و رنج ندارد و ترجیح می دهد در مسیری که ارزشش را داشته باشد جان خود را از دست بدهد. این مساله به ویژه بعد از دعوا با مائوریس نمود بیش تری پیدا می کند. 

بخش پایانی کتاب میزان رشد شخصیتی هولدن را نشان می دهد. بر خلاف هولدن اولیه که بلافاصله آدم های اطراف خودش را متهم به حقه بازی می کرد (افرادی مثل استردلیتر و اکلی)، در بخش های پایانی و از طریق مواجهه او با آدم های مختلف می توان به این نتیجه رسید که او خوددار شده و کم تر دیگران را قضاوت می کند. این رشد شخصیتی هولدن ناشی از تلاش او برای تبدیل شدن به یک ناطور دشت است. او هم چنان از بزرگسالی می ترسد و در برابر آن منفعل است، ولی دیگر جایگاه خود را پیدا کرده و می خواهد از معصومیت بچه های دیگر محافظت کند. او تصور می کند هم چون شخصی است که لبه صخره ای ایستاده و باید مانع سقوط بچه های معصومی شود که ناخودآگاه از صخره سقوط کرده و از مرز بین کودکی و بزرگسالی عبور می کنند. 

هولدن به راحتی تمام تجربیات را، چه خوب چه بد جذب می کند. او این تجربه ها را به دایره معلومات خود اضافه می کند. در واقع این نوجوان بیچاره به حدی نسبت به کاری که باید در زندگی انجام دهد دچار سردرگمی شده که هر بار بیش تر از قبل از جامعه فاصله می گیرد. با دور شدن از بقیه مردم، او امیدوار است که از مسیرهای مهمی که در دوران بزرگسالی پیش رویش قرار می گیرد، فرار کند. 

مرگ یکی دیگر از مضمون های مهم ناطور دشت است که به صورت پیوسته از طریق شخصیت الی، برادر هولدن که سه سال پیش از دنیا رفته است، مورد توجه قرار می گیرد. هر وقت هولدن نسبت به هستی خود دچار ترس می شود (مثل زمانی که می ترسد ناپدید شود)، شروع به صحبت با الی می کند. او در خیالات خود الی را در قبرستانی بارانی تصور می کند که توسط افراد مرده احاطه شده است. هولدن مرگ را با بی ثباتی زمان مرتبط می داند. آرزو می کند کاش همه چیز به همین صورت فعلی باقی می ماند و به ویژه زمانی که اتفاقات زیبایی رخ می دهد، زمان متوقف می شد. کم کم به نظر می رسد هولدن از خود زندگی هم زده می شود و به این نتیجه می رسد که زندگی یعنی تغییر. پیری و بی ثباتی دو مساله غیر قابل اجتناب هستند. تنها جامعه نیست که هولدن را مجبور به بزرگ شدن می کند، بدن او هم از نظر بیولوژیکی در نهایت او را وارد چنین مسیری می کند. او در برابر تغییر مقاومت می کند، در اصل با این کار می خواهد با ساعت بیولوژیکی بدنش مقابله کند که در نهایت او را وارد پیری و سپس مرگ می کند. شاید این خلوص در نگاه اول مورد تحسین ما قرار گیرد و حتی گاهی اوقات آرزوهای او را درک کنیم، ولی در نهایت به این نتیجه می رسیم که مسیری که هولدن در پیش گرفته باعث فرسودگی و در نهایت، جنون او می شود. 

دنیای هولدن به صحنه نبرد بین خلوص و فریب تبدیل شده است. این نبرد دقیقا نشان دهنده نگرش او نسبت به کودکان و مقاومت در برابر بزرگ شدن است. وقتی هولدن پسربچه شش ساله ای را می بیند که در خیابان مشغول آواز خواندن است، کاملا تحت تاثیر قرار می گیرد. چرا که این بچه کار خود را با خلوص کامل انجام می دهد. پسربچه دنبال خوشحال کردن کسی نیست، تنها دارد از آن لحظه لذت می برد. داستان های کوتاه دی. بی هم چنین وضعیتی دارند. آن ها آرام، شخصی و نشان دهنده تصورات واقعی نویسنده آن هستند، بدون هیچ چشم داشتی نسبت به جایزه و تحسین.

از سوی دیگر اما زمانی که دی. بی به یک فیلم نامه نویس موفق در هالیوود تبدیل می شود یا ارنی در یک باشگاه شبانه به پیانو زدن می پردازد، هولدن با آن ها مخالفت می کند. او این کار آن ها را نوعی فاحشگی می داند. آن ها را هنرمندانی می داند که خود را به پول، شهرت یا تحسین فروخته اند. او هم چنین با استفاده ابزاری از احساسات در دنیای ادبیات هم مخالف است. او حتی رمان تحسین برانگیزی همچون وداع با اسلحه را که همه جا از آن به عنوان یک رمان ضد جنگ یاد می کنند، جعلی  و فریب آمیز می داند. هولدن حتی در مورد بسیاری از فیلم ها هم چنین نظری دارد. در نهایت به نظر می رسد او به طور کلی به این نتیجه می رسد رابطه بین هنرمند و مخاطب ظرفیت بالقوه زیادی برای فاسد شدن و خراب شدن دارد. 

منبع: Novel Guide / Cliffs Notes

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو