سینما گلدن گلوب

نقد فیلم اول پدرم را کشتند

به این نقد امتیاز بدهید

اول پدرم را کشتند – First They Killed my father

کارگردان: آنجلینا جولی – Angelina Jolie

نویسنده: آنجلینا جولی، لونگ اونگ

بازیگران: سریموک ساروم، کمپایک فوئونگ، سوکیتا سوینگ، دارا هنگ، کیمهاک مون

نامزد گلدن گلوب بهترین فیلم خارجی ۲۰۱۷

اول پدرم را کشتند ساخته آنجلینا جولی واقعاً بهترین اثری است که تا به حال کارگردانی کرده باشد: فیلمی متفاوت که تراژدی ملتی را از طریق چشم و ذهن کودکی روایت می کند، و همچنین می تواند یک فیلم جنگی خوب هم به حساب آید. داستان فیلم اقتباسی است از کتابی با همین عنوان نوشته لونگ اونگ که خاطرات و سرگذشت خانواده اش را از دورانی نوشته است که رژیم خمرهای سرخ کنترل کامبوج را به دست گرفتند. فیلمنامه را خود جولی با همکاری لونگ نوشته اند. این فیلم متمایز است از دیگر آثار ساخته شده در این سبک، نه تنها به خاطر تصمیماتی که به خوبی عملی شده اند بلکه به خاطر کارهایی نیز که از انجام آن خودداری شده است.

لحظات احساسی بسیار گیرا و تاثیرگذاری در فیلم شاهد هستیم به ویژه در اواخر فیلم، هنگامی که نورهایی در انتهای تونل به چشم می خورد. البته بسیار شباهت کمی دارد به شیوه رسیدن به تعالی که در فیلم‌های هالیوودی می بینیم. تمامی تصاویر و احساسات در پیوند با زاویه دید اونگ است که ساروم سوری موچ جوان  نقشش را به زیبایی بازی می کند. اونگ پنج سال داشت که خمرهای سرخ شهر پنوم پن را تسخیر کردند و در هفت سالگی با شرایط پیش آمده کنار آمد. ذهن جوان و کودکانه اش با خاطراتی از گرسنگی، خشونت و مرگ های ناگهانی لکه دار شده بود. او چیزهایی یاد می گیرد که هیچ کودکی نباید بداند؛ همچون کاشتن مین در زمین، شلیک کردن ای‌کی ۴۷ و فرو کردن نیزه ای در پشت سربازی ویتنامی.

مقدمه فیلم اشاره به بمباران اشباع (بمباران هواییِ بزرگ و همه‌جانبه‌ای است که به گونهٔ پیش رونده‌ای آسیب‌های زیادی را به بخشِ مشخصی از یک منطقه وارد کند) آمریکا در کامبوج، در سال‌های پایانی جنگ دارد و این که چگونه این اتفاق به ایجاد خلائی در قدرت کمک کرد، خلائی که مردم شرور برای پر کردن آن هجوم آوردند. این بخش مرتبط است با مستندات و ویدیوهای خبری از بمب افکن هایی که جنگل ها را نابود کردند. نیروهای ایالات متحده خصومت کمی نسبت به کامبوج نشان می دادند، ریچارد نیکسون رئیس جمهور وقت،‌ مصر بود که نشان دهد این جنگ، جنگ آمریکا نیست. هنری کیسینجر وزیر امور خارجه آمریکای وقت هم، قول یافتن راه حلی نهایی را می داد. حضور ترکیبی از زبان‌ها، این ایده را تقویت می‌کرد که این منطقه به یک تراژدی تبدیل شده است آن هم به خاطر منافع کشورها، بدون توجه به اینکه آیا مردمی که در آن زمان زنده بودند از این مساله آگاهی داشتند یا نه.

داستان لونگ در آرامشی نسبی شروع می شود. همراه قهرمانش، خانواده‌ای از طبقه متوسط جامعه، و پدری که پلیسی نظامی بود (با بازی کمپایک فوئونگ)، که در پایتخت زندگی می کنند. همراه با حیرت و شگفتی از این که جنگ ایالات متحده در پایان چه چیزی را به دنبال خواهد داشت. خمرهای سرخ، که بخشی جدا شده از ارتش مردمی ویتنام در شمال کشور بودند، توسط دیکتاتور آینده پل پوت رهبری می شدند. آن ها به شهر حمله کردند، باقی مانده بخش‌های فرمانداری و حکومتی ضعیف شده را در هم شکستند و شروع به پاکسازی هایی کردند که جان میلیون ها انسان را به خطر می انداخت. پدر لونگ که نوشته‌های روی دیوار را می بیند،‌ همسر (سوینگ سوکیتا) و فرزندانش را از شهر خارج می کند.

از این منظر، اول پدرم را کشتند به داستانی از بقا و تلاش برای زنده ماندن تبدیل می شود، داستان تلاش‌های خانواده‌ای که همه چیزشان را از دست داده اند، ضعیف و ناتوان، نهایت تلاششان را می‌کنند تا از این وضعیت رهایی یابند. تلاش هایشان هم زیر سایه‌ای از این آگاهی است که همه‌ی آن‌ها نمی‌توانند جان سالم به در ببرند و این که اتفاقات و شرایط خارجی می‌تواند به جدایی اعضای خانواده از هم دیگر، زندانی شدن، شکنجه و یا کشته شدنشان بیانجامد. صحنه های اولیه از اعضای خانواده لونگ که دارایی هایشان (لباس و اسباب‌بازی های مورد علاقه شان) را رها می کنند، همگی به روشنی بی تفاوتی آن ها را نشان می دهد. این تصویرسازی خشک و استوار در طول فیلم هم ادامه می یابد و تنها وقتی به سمت تراژدی بودن می‌رود که لونگ در اوج پریشانی و نا امیدی اش قرار دارد.

نمی‌توان از تأثیرات و نفوذ بالای داستان در فیلم گفت و نقش موثر کارگردان را در به تصویر کشیدن و بیان  داستان در نظر نگرفت. بیشتر از هر فیلم آمریکایی ساخته شده در این سال‌ها با هزینه ای مشابه، اول پدرم را کشتند توانسته فرهنگ لغت تصویری متمایزی را بسازد که انگار از خود اصل داستان برخاسته و ظهور پیدا کرده باشد. جریان فیلم هم به شکلی پیوسته پیش می رود و هیچ گاه بی دلیل از مسیر اصلی خارج نمی‌شود. جدا از چند نمای هوایی با کرین که محیط جغرافیایی منطقه را نشان می دهد و چند نمای زاویه بالا که نگاه خداوندی بی‌تفاوت را القاء می کند، مابقی فیلم بیشتر با دوربین روی دست، تصویر برداری شده است که ترس، وحشت و پریشانی را به خوبی به منتقل می کند، اما هیچ وقت سعی نکرده اند هیجانی ساختگی از جنس فیلم‌های اکشن را بسازند. نما پس از نما،‌ همگی ثبت ساده‌ای از فعالیت‌ها و اتفاقات هستند: او به آن طرف حرکت می کند، فلان با بهمان صحبت می کند. تمامی این‌ها توسط آنتونی داد منتل با ترکیب هایی هوشمندانه اما فشرده فیلمبرداری شده است، برخی از نماها به صورت سوم شخص (با حضور قهرمان داستان در قاب) و مابقی برداشت‌ها به صورت اول شخص (دوربین آن چه لونگ می‌بیند را نشان می دهد) هستند. در تدوین فیلم، خاویر باکس و پاتریشیا رومل این دیدگاه‌ها و زوایای دید را به نحوی عالی به هم پیوند داده‌اند که حس می‌کنیم در آنِ واحد هم داخل و هم خارج از داستان قرار داریم، به داستان فکر می‌کنیم حتی وقتی که همزمان تحت تأثیر احساسات داستان قرار داریم.

جولی بارها فلش بک و خیالاتی را به ما نشان می دهد که اغلب روی خاطرات قهرمان داستان تمرکز دارند، خاطراتش از روزهایی که خانواده‌اش در آرامش و آسودگی زندگی می کردند. رنگ، در این نماها تشدید و پر از درخشندگی هایی است از امید و شادمانیوقتی که فیلم به زمان حال باز می گردد، زمانی که لونگ و خانواده اش در کمپ کار اجباری زراعتی هستند، جایی که زمین، آسمان و درختان بانگار رنگ باخته باشند، فقدان رنگ نشان دهنده مرگ امیدها است.

به‌ موقع دلیل این سبک از فیلم سازی با این میزان از دقت و جزئیات روشن می شود: این داستانی است که در آرامشی در آینده جمع آوری شده است، پس واضح است که باید بین حال و زمانی دیگر، رفت و آمد کند. وقتی که شما عارضه‌ای روحی را به یاد می آورید، تصویر تاریکی می بینید، اما چارچوبی فلسفی هم جلوی چشمانتان است که خود حول این تصویر ساخته اید. همه چیز به نظر در زمانی دور در گذشته در حال وقوع است اما انگار همین الان هم درگیر این اتفاقات هستید.

اول پدرم را کشتند فیلمی است که زمان و مکانی آکنده از اندوه و غم را بازسازی می کند، با چشمانی خبرنگارانه در جستجوی جزئیات و گاهی هم لحظاتی سورئال و فراطبیعی از انسانیت در میان ترس و وحشت است، به ویژه وقتی که کودکان همچون کودک رفتار می کنند، در آب رودخانه ها بازی می کنند، دستشان را به سوی بالگردهای نظامی دراز می‌کنند که از بالای سرشان پر سر و صدا عبور می کند. در چندین موقعیت که کسی هیچ دلیل واقعی ندارد که به لونگ لبخند بزند،‌ به او لبخند می زنند. او هم در جواب لبخند می زند، کاری که همه کودکان انجام می دهند حتی وقتی که می‌دانند این آدمیان بالغی که روبه رویشان ایستاده‌اند می‌توانند برادر، خواهر،‌ پدر و مادرشان را بی هیچ دلیل بکشند.

فیلم به ساخت دشوارترین بخش‌های برخی از فیلم‌های فوق‌العاده‌ای که تا کنون ساخته شده اند، دست زده است: سکانس های کودکان زاغه نشینی که در خرابه‌ها مشغول بازی اند در فیلم های فراموش شدگان و پیکسوت، سرزنش و کنایه های موجود در فیلم‌های جنگ جهانی دوم که حول داستان کودکان ساخته شدند به ویژه فیلم های امید و افتخار، و امپراطوری خورشید، بخش‌های مستندی جوخه که فاجعه، شرمساری و بیزاری از جنگ را نشان می دهد؛ گِل،‌ باران، انگل، بی خوابی.

جولی و همکارانش بسیار اقتصادی در داستان لونگ پیش می روند، هیچ گاه برای رساندن مفهومی در تصویر یا صحنه ای بیش از حد نیاز نمی مانند. در نتیجه ترس و درد ناشی از عناصر فیلم همیشه با هیجان ناشی از دیدن جهانی که از پایه باسازی شده است، در تعادل باقی می ماند. جولی می‌داند که ممکن است مورد هجمه قرار بگیرد، که زنی ثروتمند سفید پوست آمریکایی، فیلمی درباره نسل کشی کامبوج را کارگردانی کرده است. واضح است هر آنچه برایش ممکن بوده را انجام داده است، نه تنها فیلمی را کارگردانی کرده بلکه خودش را هم در صحنه بازیگری حضور نیافته است و تمرکز را روی قهرمان داستان گذاشته و پیش رفته است. بازیگران فیلم، بازیگرانی کامبوجی هستند که نامی در عرصه جهانی ندارند، اسم بازیگران و عوامل در در آغاز و پایان فیلم، هم انگلیسی و هم به زبان خمر می‌آید و همیشه خمر اول می آید.

اینکه این فیلم ساخته شده است خودش همچون معجزه‌ای است. اینکه به نظر می‌رسد فیلم بدون توافق و به دور از خودپسندی، ساخته شده است، آن را بیشتر از دیگر فیلم ها متمایز می کند.

مت زولر سیتز

منبع: Roger Ebert

پیش نمایش فیلم:

***

دیگر نامزدهای بهترین فیلم خارجی گلدن گلوب ۲۰۱۷:

یک زن شگفت انگیز

محو شده

بی عشق

مربع

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو