آگوست ویلسن نمایشنامه

نقد نمایشنامه حصارها


به این نقد امتیاز بدهید

حصارها – Fences

نویسنده: آگوست ویلسن – August Wilson

نخستین اجرا: ۱۹۸۳

نقد نمایشنامه حصارها

نقد نمایشنامه حصارها

در پرده اول، صحنه چهارم، هم تروی  و هم بونو داستان های دوران کودکی و سختی های خود را شبیه وضعیت لیونز می دانند. این خاطرات اغلب دردناک آن ها بستری فراهم می کند برای این که به شباهت ها و تفاوت های نسل تروی و بونو با لیونز و کوری پی ببریم. هم چون بسیاری از سیاهپوست هایی که بعد از لغو برده داری زندگی می کرده اند، پدر تروی هم یک مساقات کار ناموفق بوده است (مساقات قراردادی میان صاحب مزرعه با عامل است که متعهد می‌گردد مراقبت و رسیدگی از جمله آبیاری نسبت به مزرعه داشته باشد و در نهایت محصول به‌دست‌آمده به نسبتی که قبلاً توافق کرده‌بودند، میان هر دو تقسیم شود). تروی ادعا می کند پدرش به حدی بدطینت بوده که هیچ زنی موفق نمی شده مدت زیادی با او بماند. به همین دلیل تروی عمدتا بدون مادر بزرگ شده است. وقتی تروی چهارده ساله بوده است، پدرش متوجه می شود قاطری که تروی همیشه مراقبتش بوده رها شده است. پدر تروی را با یک دختر می بیند و با افسار اسب به شدت تروی را کتک می زند. تروی در ابتدا فکر می کند پدرش تنها به خاطر نافرمانی اوست که عصبانی شده است.  ولی اتفاقی که بعدتر می افتد، شخصیتی نفرت انگیز را از پدر نشان می دهد. پدر بعد از کتک زدن تروی به دختر تجاوز می کند. از آن لحظه به بعد تروی برای همیشه از پدرش می ترسد. 

از همان لحظه به بعد، تروی متوجه می شود که دیگر یک مرد شده است. او دیگر نمی تواند با مردی که چنین جنایتی مرتکب شده زیر یک سقف زندگی کند. بنابراین با وجود این که هیچ پول و سرمایه و خویشاوندی ندارد، خانه را ترک می کند. از نظر تروی، مرد شدن یعنی جدا شدن از تنش ها و بدرفتاری های پدر. مهم ترین حسی که تروی برای آن ارزش قائل است و به آن افتخار می کند، مسئولیت پذیری است. پدر تروی مسئولیت یازده بچه را برعهده داشته است و حال تروی هم تنها نان آور خانواده اش هست. 

بونو اما از پدر متفاوت تری صحبت می کند. هم چون پدر تروی، پدر بونو هم شخصی عبوس و کج خلق بوده است. ولی برعکس پدر تروی، پدر بونو هیچ گاه مسئولیت خانواده و خرج آن ها را بر عهده نگرفته است. در اصل او همیشه بین زن های مختلف رفت و آمده می کرده است. بونو اصلا هیچ شناختی از پدرش ندارد. او می گوید که پدرش هم چون دیگر آفریقایی آمریکایی های هم نسلش به دنبال پیدا کردن یک سرزمین تازه بوده است. با آزاد شدن سیاه پوست ها از چنگ برده داری، بسیاری از آن ها با هدف فرار از چنگ مساقات کاری و پیدا کردن یک زندگی بهتر، طی اتفاقی که در تاریخ «مهاجرت بزرگ» لقب گرفته است، به سمت شمال به ویژه شهرهای مرکز کشور حرکت کردند. بی مسئولیتی پدر به حدی بوده است که بونو تصمیم می گیرد هیچ گاه پدر نباشد، مبادا پسر او هم به چنین سرنوشتی دچار شود. ولی برعکس تصورات بونو، این شیوه زندگی پدر بیش تر به خاطر خلق و خوی شخصی اوست نه فرار از مسئولیت های خانواده. برعکس پدر، بونو به همسر خود لوسیل وفادار است و هجده سال با او زندگی می کند. 

لیونز و کوری به شکل کاملا متفاوتی بار آمده اند. البته فرآیند رشد آن ها چندان با تجربه پدرانشان متفاوت نیست. لیونز تمام زندگیش تنها با مادرش بزرگ شده است، در حالی که تروی در زندان بوده است. لیونز معتقد است چون بر خلاف تروی سختی های کم تری کشیده و مورد حمایت بیش تری قرار گرفته است، این فرصت را داشته که به دنبال هنر مورد علاقه اش یعنی موسیقی برود. تروی اطراف او نبوده تا لیونز را به یک فرد مسئولیت پذیر تبدیل کند، به همین دلیل او برای گذران زندگی از دیگران پول قرض می کند. کوری در خانه با تروی به همان مشکلی برمی خورد که تروی با پدرش داشت. از نظر تروی و کوری، مرد شدن یعنی کسی که تو را بزرگ کرده به دلیل رفتارهای خشونت آمیزش ترک کنی. این فرآیند طاقت فرسای بزرگ شدن آن ها را سردرگم کرده است. هم از نظر تروی و هم از نظر کوری، وقتی مدل الگوی آن ها شخصیت دوگانه ای دارد (هم مسئولیت پذیر و وفادار است و هم آزار دهنده و خودخواه)، بالغ شدن کار سختی است. به همین دلیل ترجیح می دهند پدر، الگویی که زندگی آن ها را خراب کرده است ترک کرده و به امید یک آینده نوید بخش به دنبال پیدا کردن شخصیت خود باشند. 

بخش عمده ای از کشمکش نمایشنامه حصارها از این مساله نشات می گیرد که شخصیت های آن هنوز به درک درستی از گذشته خود و برنامه شان برای آینده نرسیده اند. برای مثال، تروی و پسرش کوری، با توجه به تفسیرهای متفاوت خود از تاریخ نگاه متفاوتی به آینده کوری دارند. تروی دوست ندارد کوری هم همان سختی ها و رنج هایی که خودش در مسیر تبدیل شدن به یک ورزشکار حرفه ای طی کرد را تحمل کند. به همین دلیل از کوری می خواهد به فکر تیم فوتبال نباشد و بعد از مدرسه به کار بپردازد. ولی کوری معتقد است دیگر آن دوران که کوری با وجود استعدادش صرفا به خاطر رنگ پوستش از تیم بیسبال کنار گذاشته شده، عوض شده است. او معتقد است احتمال این که تیم های باشگاهی او را قبول کنند خیلی بیش تر از رد شدنش است. نکته قابل توجه این است که در فوتبال، یعنی همان ورزشی که کوری دنبال می کند، خیلی زودتر از بیسبال نژادپرستی کنار گذاشته شد. پذیرش چنین واقعیتی برای تروی به منزله پذیرش از بین رفتن رویاهای اوست. تروی تصور می کند پذیرش این مساله که کوری فرصت خوبی برای حضور در تیم دارد، یعنی قبول شکست هایی که در زندگی خودش پیش آمد. هر دوی آن ها طوری به تاریخ نگاه می کنند که همسو با نقطه نظراتشان باشد. متاسفانه این کشمکش پدر و پسر را از یک دیگر جدا می کند. تروی از نقطه نظر خودش خوب و بد را برای کوری تشخیص می دهد و نمی خواهد قبول کند که در وضعیت زندگی سیاه پوستان تغییراتی به وجود آمده است. همین مساله باعث می شود که کوری هم با سرنوشت غم انگیزی مشابه پدرش مواجه شود. 

منبع: Spark Notes


دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو