جرج برنارد شاو نمایشنامه

نقد نمایشنامه سرباز شکلاتی


به این نقد امتیاز بدهید

سرباز شکلاتی – Arms and the Man

نویسنده: جرج برنارد شاو – George Bernard Shaw

اولین نمایش:‌ ۱۸۹۴

نقد نمایشنامه سرباز شکلاتی

نقد نمایشنامه سرباز شکلاتی

نمایشنامه سرباز شکلاتی با دیدگاهی خیال پردازانه و عاطفی نسبت به جنگ، به ويژه در شخصیت رینا و سرگیوس آغاز می شود. آن‌ها با تجربیاتی که به دست می آورند و درس‌هایی که از بلونکلی می آموزند، متوجه می شوند که جنگ چیز باشکوهی نیست.

واقعیت جنگ

رینا و سرگیوس تفکراتشان نسبت به جنگ را از کتاب‌ها به دست آورده اند. آن‌ها از سلحشوران و بانوها، مبارزات بر سر شرافت و کسب افتخار صحبت می کنند. سرگیوس می‌گوید که جنگ همچون یک مسابقه است. از دیدگاه جنگ مدرن، افکار او درمورد هدایت و کنترل یک سواره نظام اشتباه بود، چون اسب ها نمی‌توانند در برابر توپ ها و سلاح های جدید مقاومت کنند و دیگر کارایی ندارند. سرگیوس از جوخه اش انصراف می‌دهد و بیرون می‌آید، ناامید و دلسرد شده است از اینکه دیگر سربازان او را جدی نمی گیرند. او نمی‌خواهد وارد بازی این جنگ مدرن شود و شاکی است که همه این‌ها هدفی تجاری در پشت دارد.

کاترین پتکوف درگیر تفکری قدیمی تر درمورد جنگ و میهن پرستی است. وقتی که صلح اعلام می‌شود او ناراحت است و به هم می ریزد، از همسرش می‌پرسد: «آیا امکان داشت صربستان را ضمیمه کشور کنند و شاهزاده الکساندر پادشاه بالکان شود». سرگرد پتکوف توضیح می‌دهد که آن‌ها می بایست ابتدا بر اتریش (متحدان صربستان) مسلط شوند. کاترین نمی‌داند که واقعیت جنگ چیست و چه هزینه ها و تاثیراتی دارد. افکار و دیدگاه او همچون رینا بسیار سطحی هستند. این دو وقتی اخبار پیروزی ها در شهر اسلیونیتسا را و قهرمانی های سرگیو را می شنوند، بسیار هیجان‌زده می شوند. کاترین سرگیوس را می ستاید و در تلاش است همسرش را متقاعد به دادن ترفیع درجه او کند. سرگرد پتکوف می‌گوید که سرگیوس نمی تواند ترفیع درجه پیدا کند چون همه می‌دانند عجول است و هنوز این شایستگی را ندارد.

بلونکی سعی دارد رینا را با این واقعیت روبه رو کند که اگر بلغاری ها او را در اتاقش بیابند، جلوی چشمانش سلاخی خواهد شد و همه جا را خون خواهد گرفت. از مادر رینا خواهش می‌کند که چیزی برای خوردن و جایی برای خوابیدن برایش آماده کند. اعتراف می‌کند که ترسیده است چون از سه روز پیش نخوابیده است. در این قسمت رینا بسیار شجاعانه و قهرمانانه برای نجات او تلاش می کند.

بلغاری ها در مورد مساله جنگ افرادی ساده لوح نشان داده شده اند. سرهنگ پتکوف می‌گوید که نه بلغاری ها و نه صربی ها هیچ چیز درباره جنگ نمی‌دانستند تا اینکه افسرانشان (یعنی اتریشی ها برای صربی ها و روسی ها برای بلغاری ها) به آن‌ها آموختند. روسیه و اتریش قدرت‌های بزرگتری بودند، کشورهایی پیشرفته‌تر و قدرتمند تر که تأثیرات سیاسی زیادی روی کشورهای ضعیف‌تر می گذاشتند. آن‌ها در نزاع و اختلافات بلغارستان و صربستان مداخله می‌کردند چون از به هم ریختن تعادل قدرت در منطقه نگران بودند. صربستان و بلغارستان قبلا دوست بودند و هیچ یک تجربه و آشنایی با جنگ مدرن نداشتند.

بلونکیلی سرباز حقوق بگیر سویسی، یک حرفه‌ای است که آخرین توصیه خود را به دوستان بلغاری اش در مورد واقعیت جنگ می گوید. او دیدگاه سربازی را توصیف می‌کند که چگونه با حمل غذای بیشتری به نسبت مهمات و همچنین با خودداری از رفتن به خط مقدم جبهه جنگ می تواند زنده بماند. او سرهنگ پتکوف را به خاطر تجارت اسب نکوهش می کند. بلونکیلی در ابتدا به خاطر افکاری که در مورد جنگ دارد مورد تمسخر قرار می گیرد، اما دانش تجربی و عملی اش در به حرکت در آوردن نیروها و آماده کردن آن‌ها برای جنگ، خیلی زود ستایش سرگیوس و پتکوف را بر می انگیزد. بلونکیلی یک جمهوری خواه سویسی، افکاری دموکراسی و مدرن دارد که کاملاً در تضاد با افکار فئودال و قدیمی حکومت های اشراف زاده ای است که بلغاری ها دارند. بلغاری ها جامعه طبقاتی و قشربندی شده ای دارند، با دیدن قدرت مدرن، دانش و ثروت بلونکیلی، تحت تأثیر او قرار می‌گیرند. بلونکیلی بر خلاف آن ها، پس از جنگ خشونت و تنفری در خود باقی نمی گذارد و انگیزه و علایقش را به مدیریت هتل هایش معطوف می کند. تجارت می‌تواند نقش مهمی در ثبات اقتصادی کشور داشته باشد که خیلی قدرتمند تر و تاثیرگذار تر از جنگ است. او آماده است تا با نیکولا، یک دشمن قدیمی به عنوان یکی از مدیرانش در ادره‌ی هتل هایش همکاری کند.

ایده آل در برابر واقعیت

رینا در جهانی خیالی زندگی می‌کند و خودش هم آگاه از این مساله است، با این حال باور دارد که این دنیا خیلی اصیل تر از جهان مابقی مردم است: «این جهان واقعاً جهانی با شکوه است برای آن زنانی که می‌توانند شکوهش را ببینند و مردانی که می‌توانند داستان‌های عاشقانه آن را بازی کنند». او و گلوریوس همدیگر را سلحشور و بانو می خوانند؛ نمونه‌ای از عشقی والاتر. رینای خیال پرداز همیشه حضوری به موقع دارد، پدر و مادرش به توانایی عجیبش در وارد شدن به اتاقی درست در لحظه ای که باید باشد در تعجب اند. کاترین می گوید: «آری او گوش می دهد» زندگی برای رینا آن چیزی است که او در اپرا در شهر بخارست دریافت می کند. پناه دادن به دشمن چیزی بود که در آن جا دیده بود و به همین صورت هم زندگی بلونکیلی را نجات داد.

بلونکیلی فکر می‌کند که رینا که تظاهر به عشق می کند، هنوز به سن قانونی نرسیده است. وقتی که می‌فهمد ۲۳ سالش است شگفت زده می شود. اعتراف می‌کند که صدای مهیج او تجسین برانگیز است اما نمی‌تواند حتی یک کلمه هم از حرف‌هایش را باور کند. بلونکیلی در پرده سوم با همان لحن مستقیم و رک خودش به رینا می‌گوید که زندگی‌اش، یک دروغ است. رینا می‌خواهد همان‌طور که هست پذیرفته شود، فردی واقعی با تمام اشکالاتی که دارد. او هیجان‌زده است که حس و علاقه بییشتری نسبت به «سرباز شکلاتی خامه اش» دارد کسی که به گرسنگی، سرما، ترس اعتراف می‌کند. رینا بیشتر از سرگیوس که نجیب زاده ای است و راهی برای نفوذ در او نیست، جذب بلونکیلی می شود.

رینا و سرگیوس هردو به این نتیجه می‌رسند که ادامه دادن ارتباطشان خسته کننده است. هر یک قلباً واقعیتی نهانی دارند. برنارد شاو مساله عشق را ساده و واقعی به تصویر می کشد. لوکا (خدمت کار زشت رینا است که سرگیوس به او علاقه مند می شود) و بلونکیلی کسانی هستند که این دو شخصیت خیال پرداز نیاز دارند. توانایی بلونچیلی در دور شدن از خیال پردازی های بی مورد کمدی خوبی است که توانایی شاو را در خلق ملودرامی ویکتوریایی برجسته می کند، کسی که دیدگاهی پیچیده و متفاوت از زندگی را به مخاطبان ارائه می دهد.

منبع: Novel Guide


دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو