ادبیات چارلز دیکنز

نقد رمان آرزوهای بزرگ


۵ (۱۰۰%) ۱ vote

آرزوهای بزرگ – Great Expectations

نویسنده: چارلز دیکنز – Charles Dickens

نخستین چاپ: ۱۸۶۱

نقد رمان آرزوهای بزرگ

نقد رمان آرزوهای بزرگ

آرزوهای بزرگ داستان زندگی مردی به نام پیپ، از هفت سالگی تا سی و چند سالگی است. پیپ داستان هایی را برای ما تعریف می کند که باعث شکل گیری شخصیت فعلی او شده اند. او در طول این مسیر با دوستان و آشنایان زیادی آشنا می شود که در تصمیمات و اهدافی که در زندگی پیش می گیرد، نقش مهمی ایفا می کنند. 

داستان پیپ یک پیام مهم دارد: مهم نیست در زندگی یک فرد چه اتفاقی می افتد، او هیچ وقت نمی تواند درون خود را عوض کند. ولی پیپ در ابتدا این را درک نمی کند. از ازمانی که با استلا و خانم هاویشام آشنا می شود، سعی می کند خود را تغییر دهد و به کسی تبدیل شود که باب میل آن هاست. او شروع به یادگیری خواندن و نوشتن می کند. هرچه زمان پیش می رود و شرایط تغییر می کند، پیپ بیش تر از خود واقعی اش دور می شود و تغییر می کند. به تدریج خواننده متوجه می شود این تغییرات نه تنها هیچ لذتی ندارد، بلکه حتی در مورد پیپ نتیجه عکس هم می دهد. 

داستان پیپ درباره شروع یک زندگی شاد و خرم با استلا نیست. دیکنز هیچ گاه در پایان داستان نمی گوید بین آن دو چه اتفاقاتی رخ می دهد. او تنها اشاره می کند که آن ها دوست باقی می مانند. از این کار منظوری دارد. داستان دیکنز درباره تلاش پیپ برای دستیابی به عشق استلا و میزان اراده و انگیزه او برای این کار است. داستان درباره خود عشق نیست. چرا که در بخش عمده ای از داستان، استلا تنها به صورت معنوی در فکر و قلب پیپ جای دارد. دیکنز تلاش می کند تعامل واقعی بین شخصیت ها را به حداقل برساند. 

آرزوهای بزرگ داستانی است که هرکسی می تواند با آن ارتباط برقرار کند. چرا که هر کسی در طول زندگی خود ممکن است با مشکلات پیپ مواجه شود. این رمان نشان می دهد که مالکیت و ثروت نمی توانند درون شخصیت ها را تغییر دهند و هم چنین پیدا کردن خود واقعی، نیاز به طی کردن مسیری طولانی دارد. مسیری که البته در نهایت انسان را به آگاهی می رساند. 

در رمان بارها از تضاد بین تاریکی و روشنایی به شکل نمادینی استفاده می شود. پیت جنگل را کاملا فضایی تیره و تار توصیف می کند، روستایی ها در تاریکی به دنبال محکومین می گردند و حتی خانه خانم هاویشام هم پر از تاریکی است. در واقع هر وقت اتفاقی رخ می دهد، فضای بیرون تاریک است. حتی خانه پیپ در لندن هم همیشه خیس آب است و در تاریکی به سر می برد. 

این تاریکی باعث می شود نوعی احساس ترسناک و گوتیک‌ وار بر رمان حاکم باشد. هم چنین تاریکی نشان دهنده سردرگمی پیپ هم هست. او در دنیایی که قوانینش را نمی تواند درک کند، سعی می کند مسیر زندگی اش را پیدا کند. نکته مهم تر این است که در رمان همیشه در دل تاریکی، بارقه نور امید بخشی دیده می شود. 

پس به نظر می رسد با یک تقسیم بندی مشخص مواجه هستیم، تاریکی اطراف پیپ را فرا گرفته است و او به دنبال روزنه‌ای از نور و امید می گردد. در واقع هرجا تاریکی هست، نور هم دیده می شود. ولی این نور همیشه قطعی و استوار نیست. شمعی که در خانه خانم هاویشام روشن است مرطوب است و می لرزد. وقتی مگویچ وارد شهر می شود، پیپ متوجه می شود نورهای پشت پنجره اش سو سو می زنند. هنگام طوفان نور تیرهای چراغ برق می لرزند. تمام این ها خبر از وقوع یک اتفاق ناخوشایند می دهند. حتی خود اسم استلا هم به معنی «ستاره» است. البته او نمی تواند تاثیر مثبتی بر روی زندگی پیپ به جای بگذارد. تضاد پیوسته بین روشنایی و تاریکی در رمان، فضایی گوتیک وار ایجاد کرده و بر تلاش پیپ برای دستیابی به حقیقت تاکید می کند. 

در رمان، جرم و جنایت زیادی رخ می دهد. هرجا جرمی هست، جنایتکار هم هست. هر جا جنایتکاری هست، زندان هم هست. هرجا زندان هست، قفل هم هست و هرجا قفلی هست، کلیدی هم باید وجود داشته باشد. در رمان با زندان نیوگیت مواجه می شویم. با ورود استلا به شهر، پیپ متوجه تضاد میان این زندان و شخصیتی همچون استلا می شود. خود استلا هم گهگاهی همچون نگهبان زندان عمل می کند. در دوران کودکی پیپ که به خانه هاویشام می آمد، این استلا بود که درب ورودی را برای او باز می کرد. او هم چنین کلیدها را هم نگه می دارد. کلید و قفل نه تنها نشان می دهد اسرار مخفی در کار است، بلکه هم چنین ثابت می کند که مسائل دست نیافتنی در رمان وجود دارد. در آرزوهای بزرگ، اسرار زیادی وجود دارد، طبقه بالای جامعه هم چیزی است که پیپ هیچ گاه به آن ها دست نمی یابد. 

یکی از عناصر مهم رمان، باغ خانم هاویشام است. این باغ کثیف و نامرتب، پر از فلاکت است. ولی پیپ این باغ را همچون یک بهشت می بیند. او در این باغ فرصت دارد که همراه استلا در اطراف آن بچرخد. این باغ مخروبه نماد زندگی آشفته خود خانم هاویشام است. او به جای این که انگیزه ای برای ادامه زندگی داشته باشد، هم چنان در خاطرات تلخ گذشته به سر می برد. او هر چیزی که اطرافش وجود دارد را نابود می کند. زندگی پیپ و طبعا استلا هم از این قاعده مستثنی نیست. باغ را می توان نماد معصومیت از دست رفته دانست، معصومیتی که دیگر امکان دستیابی به آن وجود ندارد. این باغ هم چنین نماد ثروت و برتری طبقه بالای جامعه است، البته طبقه ای که در حال پوسیدگی است. 

منبع: Novel Guide / Shmoop


دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو