ادبیات مارگارت میچل

نقد رمان برباد رفته


۵ (۱۰۰%) ۴ votes

برباد رفته – Gone with the Wind

نویسنده: مارگارت میچل –  Margaret Mitchell

سال انتشار: ۱۹۳۶

نقد رمان برباد رفته

نقد رمان برباد رفته

زمانی که رمان برباد رفته منتشر شد، مارگارت میچل در یادداشتی نوشت: «اگر قرار باشد برای این رمان مضمونی انتخاب کنیم، من بقا را ترجیح می دهم. چه چیزی باعث می شود یک فرد بتواند در مقابل این فجایع دوام بیاورد و همچنان شجاع، قوی و توانا باقی بماند؟ در هر تغییر و تحول بزرگی می توانیم چنین چیزی را مشاهده کنیم. عده ای دوام می آورند و عده ای دیگر از بین می روند. آن هایی که در این نبردها سربلند بیرون می آیند در مقایسه با بقیه چه ویژگی هایی دارند؟ از نظر من بازمانده ها مهم تر از همه یک ویژگی دارند: قوه ابتکار. من درباره مردمی می نویسم که ابتکار دارند …»

اسکارلت و رت را هم می توانیم جزو بازمانده ها در نظر بگیریم، چرا که خیلی خوب می توانند خود را با جنگ و تغییرات بعد از آن وفق دهند. در رمان، جامعه سنتی جنوبی، جنگ را مصیبتی در نظر می گیرد که می تواند دنیایشان را به هم بریزد، ولی رت جنگ را ابزاری مناسب برای کسب پول و ثروت می بیند. او هم چون یک ناظر بی طرف عمل کرده و سعی می کند از کاستی هایی که در حین جنگ پیش می آید به نفع خود استفاده کند. وقتی جنگ به پایان می رسد، رت جزو معدود ثروتمندانی است که در آتلانتا زندگی می کنند. اسکارلت هم به همین ترتیب از وضعیت جنگ به نفع خودش سوءاستفاده می کند. در دورانی که در اثر جنگ خانه های مردم آتش گرفته و از بین رفته است، او از فرصت استفاده کرده و وارد بازار خرید و فروش الوار می شود. 

ملانی و اشلی در تلاش خود برای سازگار شدن با جنگ ناکام می مانند. آن ها نشان دهنده سبک زندگی سنتی مردم جنوب هستند که معمولا بر روی خانواده، افتخار و سنت تمرکز می کنند. بعد از جنگ، اشلی بیش تر پول خود را خرج می کند و به خیالبافی درباره روزهای خوش گذشته می پردازد. او در نهایت یک کشاورز فقیر می شود. اسکارلت بعدا یک شغل به او می دهد، ولی اشلی در آن هم ناکام می ماند. اشلی خوب می داند چه اتفاقی در حال وقوع است: «در نهایت همان اتفاقی رخ خواهد داد که هنگام نابودی یک تمدن رخ می دهد. افرادی که عقل دارند و شجاع هستند زنده می مانند و بقیه، نابود خواهند شد.» اشلی خودش می داند جزو دسته دوم قرار می گیرد. 

ملانی از اشلی وضعیت بهتری دارد. او با آرامش بهتری با واقعیت کنار می آید و در هر بحرانی که جنگ و دوران بازسازی به بار می آورد، کنار اسکارلت می ماند. او در نهایت با قدرت و شجاعت خود حتی اسکارلت را هم تحت تاثیر قرار می دهد. ولی او از نظر فیزیکی نحیف است، کمی خجالتی است و بیش از حد به سبک زندگی گذشته خود وابسته است که بتواند در این دوران سخت خود را با جامعه تازه وفق دهد. بر خلاف اسکارلت و رت که به جلو می نگرند، ملانی با کارهای مختلف مثل فعالیت های خیرخواهانه نشان می دهد که هنوز نیم نگاهی به گذشته دارد. 

بسیاری از شخصیت های این رمان از عشق درس های زیادی می گیرند. اسکارت تا پایان رمان به معنای واقعی عشق پی نمی برد. در بقیه داستان، او عاشق اشلی است، کسی که هم با او تفاوت زیادی دارد و هم دور از دسترس است چرا که با ملانی ازدواج کرده است. عشق اسکارلت به اشلی نیروی محرکه داستان است. چرا که اسکارلت تنها به خاطر اشلی از ملانی و خانواده اش حمایت می کند. مهم ترین و دردناک ترین نتیجه علاقه اسکارلت به اشلی این است که باعث می شود او به عشق و حمایتی که رت باتلر در طول سال ها نثارش می کند، پی نبرد. همین عشق باعث می شود که متوجه میزان شباهت خودش با رت نشود. او هم چنین متنفر است از این که رت می تواند به تک تک افکار و اعمال او پی ببرد و در برابر او نمی تواند هیچ نقشه و حربه ای به کار ببرد. شاید این بخش از داستان که اسکارلت متوجه عشق رت به خودش نمی شود و در عوض علاقه کورکورانه خود به اشلی را پی می گیرد باعث خستگی مخاطب شود. در نهایت، اسکارلت متوجه می شود که تنها عاشق یک نسخه خیالی از اشلی بوده است. او عاشق رت می شود، ولی دیگر دیر شده است. چرا که علاقه رت به او دیگر از بین رفته است. 

برعکس اما، رت از همان ابتدا متوجه می شود او و اسکارلت چه قدر شبیه هم هستند. او با وجود این که عاشق اسکارلت است علاقه خود را به صورت مستقیم بیان نمی کند. چرا که همان طور که بعدا اذعان می کند، اسکارت نسبت به کسانی که دوستش دارند بسیار بی رحمانه رفتار می کند. 

اشلی هم نسبت به اسکارلت وارد یک پروسه فرسایشی مشابه شده است. او نجیب زاده است و به همین دلیل نمی تواند ملانی را ترک کند. اما شجاعت لازم را ندارد که ارتباط خود با اسکارلت را قطع کند. همان طور که رت بعدا می گوید، چنین رفتاری نه نشانی از نجابت دارد نه احترام. رت معتقد است اشلی علاقه ای به اسکارلت ندارد و تنها جسم او را می خواهد. این تفسیر تا حدی درست است چرا که اشلی نمی تواند شخصیت واقعی اسکارلت را ببیند. اشلی فکر می کند این رت است که اسکارلت را گاهی اوقات مجبور می کند با او تندی کند. در حالی که این تندی ها جزو ویژگی های شخصیتی خود اسکارلت است. ملانی هم اسکارلت را دوست دارد و نمی تواند جنبه های تاریک شخصیت او را ببیند. تنها رت است که اسکارلت واقعی را می شناسد و او را دوست دارد. یک ویژگی قابل توجه که اسکارلت هیچ وقت به آن اهمیت نمی دهد. 

در یک خط داستانی موازی، اشلی تنها زمانی به میزان عشق و علاقه خود به ملانی پی می برد که همسرش در بستر مرگ است. اسکارلت هم به چنین احساسی نسبت به ملانی می رسد. به نظر می رسد میچل با این اتفاقات می خواسته به خواننده بفهماند که باید از دوستان و افرادی که اطراف ما حضور دارند استفاده کنیم و قدرشان را بدانیم، پیش از این که از دست بروند. 

جامعه جنوبی که پیش از جنگ می بینیم دسته بندی های جنسیتی شدیدی دارد. در این جامعه، به زنان یاد می دهند که به فکر ازدواج با مردان پول دار باشند، چند بچه به دنیا بیاورند و کارهای خانه را انجام دهند. اسکارلت اما همان موقع متفاوت فکر می کند. او می خواهد کاری بیش از اغواء مردان و خانم بودن انجام دهد. ذات واقعی او بی رحم و خودخواه است و هیچ شباهتی با خانم های اطراف خود ندارد. البته بعدا همین ویژگی ها و حسابگری ها باعث موفقیت او در کسب و کار می شوند. وقتی وارد دنیای تجارت می شود به لطف همین حسابگری ها موفق می شود رقبا را از پیش رو بردارد. در بستری گسترده تر، او باهوش است، به سرعت می تواند به فرصت مورد نظر خود دست پیدا کند و به دنبال آرزوهایش برود، صرف نظر از این که چه بهایی باید بپردازد. جنگ عاملی است که باعث می شود اسکارلت جایگاه خود به عنوان یک دختر زیبا و موقر جنوبی را کنار بگذارد و به یک تاجرموفق تبدیل شود. پیش از جنگ، منبع درآمد اصلی مردم جنوب کشاورزی بود. مردان و زنان هرکدام وظیفه معینی داشتند. مردان کارهای کشاورزی را انجام می دادند و زنان هم به کارهای خانه و تامین خورد و خوراک برده ها می پرداختند. ولی با این حال همان طور که در رمان می خوانیم، با وجود این که همه جرالد را به عنوان رئیس تارا می شناسند، اما در حقیقت رئیس واقعی الن است. او حساب کتاب ها را انجام می دهد، به وضعیت برده ها و کارگران رسیدگی می کند و در کارهای کشاورزی همه از او حساب می برند. بعید به نظر می رسد چنین وضعیتی در آن زمان غیرمعمول بوده باشد. اتفاقا جامعه چنین چیزی را پذیرفته بود و جایگاه های جنسیتی سنتی را به چالش نمی کشید. 

جنگ باعث نابودی کشاورزی و به تبع آن، نابودی سیستم های اقتصادی و اجتماعی سنتی می شود. جنتلمن های جنوبی همچون اشلی کاری به جز کشاورزی بلد نیستند، آن ها نمی توانند خود را با شغل های تازه وفق دهند. تنها قوی ترین ها، شجاع ترین ها و آن هایی که سریع سازش پیدا می کنند می توانند در شرایط تازه به درآمد برسند. بعضی از این افراد ممکن است همچون اسکارلت یک زن باشند. جامعه سنتی هیچ گاه به اسکارلت اجازه نمی داد که کسب و کار مخصوص خود را داشته باشد. این جنگ است که به یک زن اجازه می دهد که قوانین جنسیتی سنتی را درهم بشکند. اسکارلت به تدریج همچون یک مرد عمل می کند و حرف می زند. او مسئولیت تارا را به عهده می گیرد، به اشلی و خانواده اش کمک می کند و حتی او را به استخدام خود در می آورد. هم چنین عدم تمایل اسکارلت به بچه دار شدن در آن زمان امری بسیار غیرمعمول بود. این مساله نشان دهنده میزان جسارت اسکارلت در کنار زدن قواعد سنتی است. 

منبع: Novel Guide


دیدگاهی بنویسید

1 نظر در "نقد رمان برباد رفته"

avatar
چینش براساس:   جدیدترین | قدیمی ترین | بیشترین رای
فاطمه حورا
با سپاس فراوان از نقد زیبایی که در مورد رمان با ارزش بربادرفته درج نمودید، من هم به عنوان یک تحصیلکرده رشته ادبیات انگلیسی باید بگویم واقعاً رمان بربادرفته جزو بهترین آثار ادبی معاصر است که اتفاقاً فیلم سینمایی که براساس همین شاهکار ادبی ساخته شده است جزو جاودانه های دنیای هنر و ادبیات می باشد. بهترین جملاتی که در تایید و تمجید از این اثر بزرگ می توان گفت این است که چه زیبا به تصویر کشیده است «شکوه و جلال یک جامعه با فرهنگ اصیل و ارتباطات مبتنی بر ارزش های اخلاقی که با جنگ ویرانگر به مشتی… بیشتر بخوانید
wpDiscuz
آرشیو