جشنواره ونیز سینما

نقد فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری


به این نقد امتیاز بدهید

سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری – Three Billboards Outside Ebbing, Missouri

نویسنده و کارگردان: مارتین مک دونا

بازیگران: فرانسیس مک دورمند، وودی هارلسن، سم راکول، جان هاوکس

برنده جایزه بهترین فیلمنامه از جشنواره فیلم ونیز ۲۰۱۷

نقد فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

نقد فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری

مارتین مک دونا، نویسنده و کارگردان ایرلندی را می توان استاد طنز سیاه در نظر گرفت. ولی او در فیلم تازه اش، سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری، خودش را وارد یک ماموریت غیرممکن کرده است. البته او این ماموریت را با موفقیت انجام داده و فیلمی ارائه می دهد که نه تنها مهارت های او را به رخ می کشد، بلکه مملو از هنرنمایی های بازیگرانی همچون فرانسیس مک دورمند، وودلی هارلسن و سم راکول است.

این همان فیلمی است که از یک مک دونا کلاسیک انتظار داریم: بسیار بامزه، بسیار پرخشونت و به طرز غافلگیر کننده ای پرتحرک.

فیلم در ابتدا آرام تر و هوشیارانه تر از دو فیلم اول مک دونا، در بروز تیره و تار و شرورانه و هفت روانی عمیقا مخرب به نظر می رسد. در دو فیلم قبلی با دو آدمکش فراری و هم چنین نویسنده ای سروکار داشتیم که گروهی روانی را دور خود جمع می کرد. هر دو فیلم تمایل زیادی به نمایش خشونت داشتند.

ولی شخصیت اصلی سه بیلبورد نه روانی است نه (حداقل در ابتدای فیلم) می خواهد خونی بریزد. میلدرد هیرز یک مادر معمولی است که در رنج و خشم فرو رفته است. چرا که نه ماه قبل از این که داستان فیلم شروع شود، دختر نوجوان او مورد تجاوز قرار گرفته، کشته شده، سوزانده شده و در جاده متروکی که تنها سه بیلبورد کهنه و خالی قرار دارد، رها شده است.

پلیس یک بار این پرونده را بی نتیجه رها کرده و حال که دوباره فشار مردم زیاد شده است، دوباره آن را به جریان انداخته است. اما خود میلدرد ۵۰۰۰ هزار دلار هزینه کرده و بر روی سه بیلبورد این جاده این متن ها را نوشته است: «به او تجاوز شد و به قتل رسید»، «ولی هنوز کسی دستگیر نشده؟»، «جریان چیست افسر ویلبی؟»

مسلما افسر ویلبی (با بازی وودی هارلسن) از این بیلبوردها متنفر است. او حساس تر از چیزی است که شما فکر می کنید. نمی توان در مورد جیسن دیکسن (با بازی سم راکول) هم چنین نظری داشت. او افسری است که چندان مبادی آداب نیست و برای بیش تر مشکلات پیش رویش تنها راه حلی که به ذهنش می رسد با توهین شروع شده و به کتک ختم می شود.

این بیلبوردها باعث بروز زنجیره ای از اتفاقات می شوند که فضای شهر را به صورت دراماتیکی تغییر می دهند، و همان طور که از ذهن پیچیده شخصی مثل مک دونا انتظار می رود، این ماجراها سرشار از خون ریزی و شوخ طبعی هستند.

ماموریت غیرممکنی که در ابتدای مطلب به آن اشاره شد این است: چگونه می توان فیلمی را با صحنه تجاوز و قتل یک دختر نوجوان شروع کرد آن هم در حالی که مخاطب مشغول خندیدن باشد؟

اگر باهوش باشید، اول باید به سراغ شخصیتی بروید که فرانسیس مک دورمند بازی می کند. با کاری که انجام می دهد (اجاره بیلبورد و نوشتن آن پیام ها بر روی آن) می توان پی برد این زن چه شخصیت سرسخت و رنج دیده ای دارد. میلدرد را می توان نیروی طبیعت در نظر گرفت، یک وکیل مدافع خستگی ناپذیر که حتی در اعماق رنج و ناامیدی هم می تواند رشته ای از شوخ طبعی پیدا کند. او چیزی برای از دست دادن ندارد و اهمیت نمی دهد در آینده چه قرار است رخ دهد. در اقدامات او قدرتی ترسناک و طنزی واقعی به صورتی توامان دیده می شود.

در سه بیلبورد گاهی اوقات، مضمون ها و ماجراها به حدی تیره و تلخ می شوند که حتی اگر بخواهید هم دیگر نمی توانید بخندید. بعد از یک پیچش داستانی غیرمنتظره که اواسط فیلم رخ می دهد، سرعت فیلم کاهش می یابد. از این جا به بعد هم چنان که خشونت به طرز شگفت آوری افزایش می یابد، مک دونا تلاش می کند داستان را در مسیر درست نگه دارد.

اما کسی مثل مک دونا که در سال ۲۰۰۶ برای فیلم اول خود به نام شش لول اسکار گرفته است، می داند چگونه حس و حال مورد نظر فیلم خود را خلق کرده و آن را حفظ کند. البته کارتر برول آهنگساز و مجموعه ای از آهنگ های برانگیزاننده از این نظر خیلی به او کمک می کنند. او هم چنین تلاش کرده شهر را پر از شخصیت هایی کند که جان هاکس، لوکاس هجز و پیتر دینکلیج همیشه بی نظیر در نقش آن ها بازی می کنند.

در پایان، میلدرد و جیسون با اکراه مجبور به همکاری با یک دیگر می شوند. راکول هم نشان می دهد شخصیتی غنی تر از آن چیزی که فکر می کردیم را دارد. به این ترتیب، با داستان مجموعه ای از آدم های ویران شده، زخم خورده، کاملا انسان و بسیار بامزه ای طرف می شویم که تلاش می کنند خشم خود را پایین بیاورند و با ناکامی هایشان کنار بیایند. در فیلم لحظاتی وجود دارد که در آن ها، مک دونا بیش تر از همیشه خود را به فضای نمایشنامه های معرکه ای که نوشته است نزدیک می کند. لحظاتی که در آن ها با شخصیت هایی طرف می شویم که به دنبال باریک ترین بارقه های رستگاری می گردند و در میان کشت و کشتار و خرابی هایی که خودشان به بار می آورند، سعی می کنند راه نجاتی پیدا کنند.

مک دونا در نمایشنامه های خود خشونتی متجاوزانه و طنزی سیاه را در فضایی مملو از ترس و وحشت به مخاطب عرضه می کند. این ویژگی ها را در فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری هم می توان مشاهده کرد.

استیو پاند

منبع: The Wrap

*** 

پیش نمایش فیلم سه بیلبورد خارج از ابینگ، میزوری:

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو