لوئیجی پیراندلو نمایشنامه

نقد نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده

به این نقد امتیاز بدهید

شش شخصیت در جستجوی یک نویسندهSix Characters in Search of an Author
نویسنده: لوئیجی پیراندلو – Luigi Pirandello
سال: ۱۹۲۱

نقد نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده

نقد نمایشنامه شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده

در نمایشنامه‌ی شش شخصیت در جستجوی یک نویسنده،‌ اولین چیزی که بیننده با آن مواجه می‌شود صحنه‌ای خالی است، هنوز صحنه آرایی صورت نگرفته و تنها چند میز و صندلی در اطراف به صورت پراکنده قرار دارند. یکی از عوامل پشت صحنه می‌خواهد صحنه را بچیند اما مدیر صحنه مانع می شود و می‌گوید که وقت تمرین نمایش است. تهیه کننده و گروهی از بازیگران از راه می‌رسند و شروع به خواندن بخش‌هایی از متن نمایشنامه می کنند که مربوط به حالات و رفتار بازیگرها است. بازیگران نسبت به متن گله مندند، تهیه کننده (که به عنوان کارگردان هم عمل می کند) شرح می‌دهد که: «او دیگر نمی‌تواند نمایش های خوب فرانسوی را کار کند، پس حال به ناچار باید کارهای پیراندلو را اجرا کنیم».
قبل از اینکه تمرین نمایش شروع شود، یکی از کارکنان به وسط راهروی جایگاه تماشاچیان آمده و مراجعین ناخوانده ای را معرفی می کند. شش شخصیت که ماسک‌هایی به چهره دارند، با عناوین پدر، مادر، دخترخوانده، پسر، پسربچه و فرزند شناخته می شوند. آن ها از تهیه کننده می‌خواهند نویسنده‌ای برایشان پیدا کند که بتواند نمایشنامه ای درباره شان بنویسد یا اینکه خودش در نمایشی که می‌خواهند اجرا کنند، آن‌ها را راه دهد.

پس از کمی تعجب و شگفت زدگی عوامل تئاتر، شخصیت‌ها توضیح می‌دهند نویسنده‌ای که آن‌ها را خلق کرده، نمایش شان را ناتمام گذاشته و آن را تکمیل نکرده است. آن‌ها داستان ملودرام زندگی‌شان را تعریف می کنند. تهیه کننده می پذیرد نمایشی درباره ی آن‌ها بسازد. بازیگران حرفه‌ای نمایش (که ماسک به صورت ندارند) شروع به اجرای نقش این شخصیت‌ها می کنند، اما وقتی که به صحنه‌هایی اساسی و مهم می رسند،‌ شخصیت ها مداخله کرده و می گویند که بازیگران آنچه که واقعیت آن هاست را آن طور که هست بازی نمی کنند و آن حس و حالت آن ها را ندارند. دخترخوانده چندین بار نمی تواند جلوی خودش را بگیرد و به بازی بازیگر نقش اصلی زن که نقش او را بازی می کند می خندند. بازیگران به خاطر مورد تمسخر واقع شدن عصبانی می شوند، تهیه کننده هم تلاش دارد که کار ادامه یابد. تهیه کننده که می خواهد نمایش ادامه پیدا کند تصمیم به تغییر دادن برخی جزئیات می گیرد. بازیگر نقش اصلی زن نمایش می‌گوید که تماشاگران امروزی دیگر مثل گذشته تئاترهای خیالی را نمی پسندند. با این حرف شخصیت‌ها بار دیگر به مخالفت بر می آیند.

پدر(ناگهان خیز برمی دارد): خیالی؟ از شما خواهش می‌کنم از خیال صحبت نکنید! از شما تمنا دارم این واژه را به کار نبرید. این واژه برای ما حسی بسیار دردناک دارد.

تهیه کنند(متعجب): محض رضای خدا، چرا؟

پدر: اوه، آری، آری، دردناک! شما باید درک کنید.

تهه کننده:‌ پس ما باید چه بگوییم؟ خیال جزئی از حرفه کاری ماست…

پدر: کاملاً درک میکنم… به عنوان یک هنرمند… شما می بایست خیالی بی نقص از واقعیت را ایجاد کنید.

تهیه کننده: درست است.

پدر: اما چه می‌شود اگر شما به این نگاه تان پایان دهید که ما هر شش نفر مان(اشاره ای به شش شخصیت می کند) هیچ واقعیت دیگری نداریم؛ به اینکه ما در بیرون از این خیال وجود نداریم.

در این صحنه پیراندلو با هدف سنتی تئاتر کار می کند؛ ایجاد خیالی بی‌نقص از واقعیت. از مخاطبان می‌خواهد که به سطوح مختلفی که از واقعیت در یک نمایش صحنه ای اجرا می شود دقت داشته باشند؛ به تئاتر به عنوان فضایی فیزیکی، شامل صحنه‌هایی ایجاد شده توسط گروهی صحنه آرا، متن نوشته شده ی نمایش، اجرای بازیگران، و نمایش و بازسازی واقعیت زندگی شخصیت ها نگاه کنند که البته این ها معمولاً مربوط به ادبیات داستانی هستند. در شش شخصیت، شخصیت‌های داستانی ساخته شده وارد زندگی می‌شوند و دنبال حق و حقوقشان هستند، می‌خواهند از خیال و تصویری از واقعیت پرده بردارند، به خاطر رسیدن به واقعیت و یا شاید به خاطر خود خیال، خیالی که تنها واقعیت وجودی آنان است.

این کار پیراندلو با تنش اصلی موجود در تئاتر مدرن سروکار دارد،‌ تنش میان تمایل به ایجاد خیالی کامل و بی‌نقص از واقعیتی فراتئاتری روی صحنه و ستودن خیالِ موجود در کل هنر تئاتر. درام مدرن توجه مان را به سمت این واقعیت جلب می کند که تئاتر هم مثل نقاشی و نویسندگی هنری تصویری است و هم مثل موسیقی و رقص، هنری اجرایی. بازیگران روی صحنه در آن واحد هم مردمانی واقعی‌اند و هم نقش‌ و تصویری از شخصیت‌هایی خیالی اند. یکی از عناصر مبهم و گیج‌کننده ی نمایش پیراندلو، جدایی و تفکیک بین شخصیت‌ها و بازیگران است (که در موقعیت های صحنه روی آن تأکید و تمرکز می کند). منتقد برت استیت نوشته است:

«ما معمولاً می‌خواهیم این واقعیت اساسی را کم ارزش بشماریم که تئاتر برخلاف داستان، نقاشی، مجسمه سازی و فیلم در واقع یک زبان است، زبانی که کلماتش شامل چیزهای هستند؛ چیزهایی که آن چیزی هستند که به نظر می آید باشند … یا پیتر هاندکه (نمایشنامه نویس) می گوید، در تئاتر نور، روشنایی است که تظاهر می‌کند روشنایی دیگری است. یک صندلی، یک صندلی است که تظاهر می‌شود صندلی دیگری است

و به همین صورت یک فرد، فردی است که تظاهر می‌کند فرد دیگری است.

همچون کارهای پسامدرنی همچون سرزمین هرز و اولیس، شش شخصیت به نظر می‌رسد که نگرانی آوانگارد فوتوریست ها، دادائیست ها و سوررئالیست ها را در مرحله‌ای بالاتر از جدیت دارا باشد و بخواهد مجموعه‌ای تجربیات جزئی را به‌ شکل  یک سنت در بیاورد. نمایشنامه نویسان آوانگارد حالت تئاترگونه را می پسندیدند، گرچه برتولت برشت با اینکه تحت تأثیر هنر آوانگارد بود، تئاتر ضدتئاتری را گسترش داد. از شیوه‌ی پیراندلو به عنوان متاتئاتر یاد می شود. لیونل آبل می گوید «در متاتئاتر شخصیت‌ها نگران حالت تئاتری خود اند». آبل ریشه‌های متاتئاتر را تا آثار شکسپیر پی می گیرد و شروع آن را به آن دوران ارجاع می دهد (هملت، که در آن نمایشی در نمایشی دیگر اجرا می شود). متاتئاتر مدرن توسط فوتوریست ها و دادائیست ها آغاز شد و توسط پیراندلو عمومیت یافت. ویژگی‌های متاتئاتر نقش مهمی در کارهای نمایشنامه نویسان بعدی همچون ساموئل بکت ایفا کرد. پیراندلو هم همچون آنتون چخوف، پس از اینکه خود را به عنوان نویسنده ی داستان کوتاه و رمان شناسانده بود، به تئاتر روی آورد. داستان‌های منثورش با مضامینی مرتبط با‌ شخصیت هایی خیالی از هویت‌هایی فردی سرو کار داشت، این مضامین پایه و اساس برخی از اولین نمایشنامه هایش شد. دو نمایشنامه دیگر پیراندلو به نام های این‌گونه است (اگر اینگونه فکر کنی) و هنری چهارم و رمانش یک نفر، هیچ کس، و صد هزار نفر پرسش دیوانگی را مطرح می‌کنند و به مساله تشخیص اینکه چه کسی دیوانه است می پردازند، آن هم در دنیایی که خودش به نظر می‌آید از قوانین عقلی خارج شده باشد.  شش شخصیت از دیگر کارهای پیراندلو جداست چون در این اثر او مضمون دیوانگی را کنار می گذارد؛ مساله ی تئاتر گونه بودن تجربیات انسان ها مساله ای است مرتبط به طبیعت تئاتر و خود زندگی، متفاوت است از مساله‌ي مربوط به اختلالات و پریشانی های ذهنی.

جدایی و تفکیک بین شخصیت‌ها با بازیگران در این نمایشنامه در ابتدا به نظر می‌آید که جدایی و مرزی بین خیال و واقعیت را نشان دهد. با این حال، بازیگران «واقعی» افرادی حرفه‌ای و توانا در اجرای نقش شخصیت‌هایی خیالی هستند، شخصیت‌های درون نمایشنامه استدلال می‌آورند و مدعی اند که واقعی‌تر از واقعیت هستند. همچون مدرنیست ها که قدرت افسانه برای تغییر دادن هر روز از زندگی را می ستودند. پیراندلو تئاتر را می ستاید، تئاتر که عناصر نقش بازی کردن را با خود دارد، عناصری که در نقش‌هایی قابل مشاهده است که مردم هر روز در زندگی روزانه شان بازی می کنند. با اینکه داستان شخصیت‌ها با ملودرام سنگینی همراه است و غیرواقعی به نظر می رسد، پیراندلو با کنایه با‌شخصیت ها رفتار نمی کند. بلکه به نظر می‌رسد که او عمق زیاد موجود در اجرای نقش خودشان را می ستاید. در نقطه اوج نمایش؛ شلیک گلوله، ملودرام زندگی خیالی شخصیت ها  به نظر می‌آید که خیلی واقعی‌تر و جدی تر از هر آنچه باشد که توسط بازیگران حقیقی به تصویر در می آید. سطوح مختلف واقعیت در تئاتر درهم تنیده و آمیخته است و تئاتر وقتی ستودنی تر است که به واقعیت نزدیک تر باشد.

متاتئاتر پیراندلو در نهایت تأثیر شگرفی روی درام مدرن می گذارد. شش شخصیت وقتی که اولین بار در ایتالیا در سال ۱۹۲۱ اجرا شد با مخالفت هایی رو به رو شد،‌ اما در سال ۱۹۲۳ در پاریس به عنوان کاری بزرگ از تئاتر مدرن شناخته شد. وارد سنت درام فرانسه شد و پس از جنگ جهانی دوم نتایج تاثیرات آن در تئاتر ابسورد بکت نمایان شد.

پریکلس لویس
منبع: Yale University

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو