ادبیات مری شلی

نقد رمان فرانکنشتاین

به این نقد امتیاز بدهید

فرانکنشتاین – Frankenstein
نویسنده: مری شلی – Mary Shelly
ژانر: داستان گوتیک، حکایات ترسناک، علمی تخیلی نرم
سال
: ۱۸۱۸

نقد رمان فرانکنشتاین

نقد رمان فرانکنشتاین

در طول رمان فرانکنشتاین اثر مری شلی علم و آگاهی به وجود یک صانع تأثیر عمیقی روی مصنوع دارد،‌ آن هنگام که او تقلا می‌کند تا شناخت و درک از خویش را وفق دهد با تمایل و آرزوی شدیدی که برای تأیید و پذیرش از جانب خالقش دارد. نمی‌توان جایگاه و تاثیر تفکرات نویسنده را در نوشته اش نادیده گرفت، شلی که به عنوان یک خداناباور شناخته شده بود، از طریق مفاهیم متضاد مذهب و ارتباطات انسان گرایانه/سکولار، مقایسه‌ای از رشد انسان را ارائه می دهد. در پایان از طریق فرانکنشتاین ، شلی اینگونه نتیجه‌گیری می کند که از طریق دور ریختن عقاید و باورهای متعصبانه، رشد اخلاقی و روحانی به بهترین نحو خود دست یافتنی خواهد بود،‌ که این مسیر با حذف خدا در جهت رسیدن به خودشناسی پیش می رود.

مخلوق (اینجا مخلوق منظور همان موجود ساخته ی دست دکتر فرانکنشتاین در رمان است) فرانکنشتاین اثباتی بر این قضیه است که رشد و پرورش او مسیرهای مختلفی را در طول حضور کوتاهش پیش برده و نهایتا در پایان به آزادی مخلوق در مرگ و کشتن خالقش منتهی می شود. با اینکه در طول رمان شاهد مضمون سکولار هستیم، نمی‌توان اشارات مذهبی و تلمیح های موجود به کتب مقدس را نادیده گرفت که به صورت پیچیده ای در متن گنجانده شده اند، البته در صورت نبودشان می توانستیم این رمان را به عنوان کتابی کاملا سکولار من باب طبیعت خطرناک شناخت به حساب آوریم.
با اینکه نسبت دادن این رمان به مفاهیم غیر مذهبی راحت است، نمی‌توان نادیده گرفت که فرانکنشتاین دارای نمادهای زیادی از کتاب مقدس است، به ویژه مضمون رانده شدن و داستان خلقت.

اینجا مخلوق پس از طرد شدنش از تمدن انسان ها، محزون و بدخلق می شود، شبیه حالتی که آدم در بهشت گمشده از باغ عدن رانده می شود. اینجا یک تفاوت وجود دارد که باعث می شود هیولا به‌ خصوص برای خواننده ی معاصر به شخصیتی ترحم آمیز تبدیل شود و آن این است که در داستان کتاب مقدس آدم با گناهی که مرتکب می‌شود خودش باعث و بانی سرنوشتش است، اما اینجا در این رمان خالق یعنی ویکتور باعث و عامل ماهیت ترسناک مخلوقش است و عدم تناسب و ترسناک بودن مخلوق است که باعث طرد شدن و نپذیرفته شدنش شده است. مخلوق تنها پس از اینکه بارها طرد می‌شود به خشونت روی می‌آورد و تصمیم به انتقام می گیرد. این تمثیل خلقت از همان ابتدای رمان با آوردن نقل قولی از بهشت گمشده ی جان میلتون روشن می شود. در رمان فرانکنشتاین هیولا با دسترسی نداشتن به آموزه های مربوط به اخلاقیات مسیحی، این امکان برایش هست که بر اساس نمونه‌ها و رفتارهایی که از دیگران می‌بیند، نظام رفتاری خودش را شکل دهد. باید توجه کنیم که حس فطری او از اخلاقیات بدون علم داشتنش به وجود خدا یا یک خالق همراه است،‌ این تصور درمورد اینکه چگونه اخلاقیات ذاتی و فطری هستند ممکن است تفکری خداناباورانه یا حدقل سکولار باشد. به هر حال نادیده گرفتن تاثیرات کتاب مقدس و آموزه های مذهبی در این اثر غیر ممکن است. توجه کنید به قسمتی که بسیار شبیه به داستان پسر مسرف در کتاب مقدس است، هیولا در رمان فرانکنشتاین تا خوابیدن در کنار خوک ها و زندگی همچون حیوان تنزل می یابد.

هم  پسر مسرف و هم هیولا با اینکه در مرز مردن از گرسنگی قرار دارند، حاضر نمی‌شوند خوک هایی که همراهشان بودند را بکشند و بخورند. پسر مسرف به دلایل مذهبی از خوردن آن ها اجتناب می کند و هیولا به دلایل اخلاقی. این مساله در قسمتی از رمان آورده شده است، «غذای من این غذای آدمیان نیست، من بره ها و بزغاله ها را به خاطر پر کردن شکم و سیر کردن اشتهایم از بین نمی برم، دانه‌های بلوط و حبوبات غذای مورد نیاز بدنم را تامین می کنند». بدون صدای خدا یا دیگر دستورات الهی، هیولا می‌تواند فضیلت و رذیلت های اخلاقی را از هم تشخیص دهدمری شلی نویسنده ای خودآموخته و یکی از زنان پر خواننده دوران خود، همچون بسیاری نویسندگان از لرد بایرون گرفته تا دکتر پولدری، متاثر از داستان‌ها و افسانه‌های قدیمی درباره ی از دست دادن و سرگردانی و رانده شدن بوده است. داستان مسیح درباره ی پسر مسرف کاملاً با تصورات رمانتیک از روحی تنها رها شده منطبق است، شخص تنهایی طلب زجر دیده است، به خاطر سرنوشت یا شرایط محیط دچار سرگردانی شده است و در دریایی از تنهایی و ناامیدی سرگردان و رها مانده است. در بخش ۱۱، اولین بخشی که اختصاصا توسط هیولا روایت می شود، تلمیح زیرکانه ای به داستانی از مسیح دارد.

در اولین روزهای زندگی هیولا، او در تنازع و چالش با مفهوم انسانیت است و اینکه انسان بودن یعنی چه. وجود پر از ابهامش او را در وضعیتی از خویشتن نگری قرار می دهد و حسی مبهم از کنجکاوی را در او ایجاد می کند. در اولین دیدارش با فرانکنشتاین می گوید« من تقوا، ویژگی و احساسات خوب را تحسین می کردم، عاشق رفتار و منش مهربانانه و دیگر ویژگی‌های دوست‌داشتنی هم کلبه ای هایم بودم، اما از مراوده و بودن با آنان طرد شدم، توانستم تنها مفاهیمی را دزدکی و نهانی به دست آوردم که نه تنها تمایل و عطشم برای یکی از آنان شدن را سیر نکرد بلکه باعث تشدید این میل در من شدهیولا سرشار از تمایلاتی متضاد است، او از عواطف و روابط کلبه نشینان برای خود ایده‌آل سازی می کند،‌ گرچه هنوز از جایگاهش در میان آنان مطمئن نیست. مخلوق مشاهداتش از کلبه نشینان را بکار میگیرد تا ایده‌آل‌های خودش از انسانیت را بسازد. در این بخش از متن مخلوق هنوز نوعی از خویشاوندی با کسانی که می‌بیند را از خود منعکس می کند. به نظر می‌رسد مخلوق دیگر مردمان را نزدیک‌تر به خدا می بیند، نه فقط به دلیل تنها و متروک بودن خودش بلکه به این خاطر که او شاهد توانایی آن‌ها در نقش داشتن در جهانی به مالکیت خداوند است. این اثر تنها تعریفی از تلاش مخلوق برای کسب حسی از اخلاقیات از طریق مشاهدات نیست، بلکه داستان هابیل و قابیل از کتاب عهد عتیق را نیز بازنویسی می کند. از آنجا که در این نقد می خواهیم مساله مذهب را از سکولار جدا بحث کنیم، در این داستان کمی انحراف دیده می شود، چون این مخلوق نمی‌تواند دقیقاً منطبق با قابیل یا هابیل باشد چون او در زمین با جدایی از خالقش تنها و سرگردان مانده است. همچون هابیل از طریق بشریت و تأثیر الوهیت طرد و رانده شده است و همچون قابیل قربانی آمال و آرزویی است که متمایز از خدا است که این آرزوی خطرناک مربوط می شود به همان آگاهی و شناخت(ویکتور که نقش خدا را بازی می کند).

منبع: article myriad

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو