جرج برنارد شاو نمایشنامه

نقد نمایشنامه پیگمالیون

به این نقد امتیاز بدهید

پیگمالیون – Pygmalion
نویسنده: جورج برنارد شاو – George Bernard Shaw
ژانر: کمدی رمانتیک، نقد اجتماعی
اولین نمایش: ۱۹۱۳

نقد نمایشنامه پیگمالیون

نقد نمایشنامه پیگمالیون


تحلیلی مارکسیستی از پیگمالیون اثر جورج برنارد شاو

مارکسیسم مکتبی ادبی بود که مارکس و انگلس موسسین آن بودند. آن‌ها جامعه را به دو دسته اصلی تقسیم می کردند:‌ بورژواها و کارگران. بورژاها اقلیتی هستند که حکومت کرده و قوانین را در جامعه تعیین می‌کنند و به سود و ثروت می‌رسند در حالی که کارگران طبقه ی پایین جامعه اند که در تلاش برای جلب رضایت این طبقه ی اقلیت هستند. هیچ یک از این دو دسته بدون دیگری نمی‌توانند به زندگی ادامه دهند، این دو دسته تنها در صورتی که هر دو حضور داشته باشند، وجودشان معنا پیدا می کند. حال دسته ی سوم ظاهر می‌شود که تقریباً طبقه متوسط محسوب می شود. آن‌ها نه شبیه بورژواها هستند نه شبیه طبقه ی کارگر، بلکه ترکیبی از این دو نوع زندگی، هنجار و قانون هستند. نمایشنامه ی پیگمالیون اثر برنارد شاو مثال خوبی از این طبقات اجتماعی است. شاو در ۱۸۸۲ با مارکسیسم آشنا شد. ترجمه ی فرانسوی مارکس را خواند و شروع به اشاعه ی مفاهیم آن کرد و همه جا در باره ی فابیانیسم، نشان بریتانیایی سوسیالیستی صحبت می کرد، در خیابان ، میدان های تجاری، پارک ها، تالار های شهر، و در گردهمایی سیاسی و هر جایی که مردم ممکن بود به او گوش دهند شروع به صحبت در این باره می کرد. شیوه بیان و سخنان شاو باعث حداقل دو بار دستگیری اش شد. دختری گل فروش و مردی جنتلمن می توانند شرایطی را فراهم آورند که تفاوت‌ها نمایان شود و رفتار و هنجارهایشان مورد مطالعه قرار گیرد. این نقد بر اساس عناصر مارکسیسم و مقایسه ی دو طبقه ی اجتماعی مذکور است.

پیگمالیون داستان دختر گلفروشی به نام الیزا و صوت شناسی به نام هنری هیگینز است. زبان و لهجه ی بد الیزا توجه هیگینز را جلب می‌کند و این آغاز آشنایی آنان می شود، الیزا تصمیم می‌گیرد زبانش را تغییر دهد تا شغلی در یک گل فروشی به دست بیاورد و به بانویی تبدیل شود. هیگینز روی او و تبدیل کردنش به یک دوشس با کلنل شرط می‌بندد و این گونه ماجرا آغاز می شود. در پایان نمایشنامه الیزا او را ترک می کند، هر دو غمگین و ناراحت اند، الیزا می‌گوید که انتظار توجه و احترام بیشتری داشته است و هیگینز هم می‌گوید که رفتارش بسیار شایسته و خوب بوده است. الیزا می‌گوید که می‌خواهد برای رسیدن به عشق و احترام با جوانی گیج و سر به هوا ازدواج کند، این موضوع در پایان هیگینز را عصبانی و غمگین می کند. ابتدا نگاهی داشته باشیم به افسانه ی پشت این نمایشنامه. پیگمالیون هنرمندی بود که با زنان به مشکل بر می خورد و آخرسر مجسمه‌ای از عاج می‌سازد، مجسمه آن‌چنان زیباست که قابل قیاس با هیچ زنی نیست و پیگمالیون عاشق آن پیکر می شود. ونوس نیایش او را می‌شنود و به مجسمه جان می بخشد. در این داستان هیگینز در تلاش است دختر جدیدی از الیزا بسازد و عاشق او می‌شود. هیگینز با زنان دچار مشکل می‌شود، چرا؟ آیا او هم مثل پیگمالیون سرد و بی احساس است؟

می‌توانیم شخصیت‌های این نمایشنامه را به سه دسته تقسیم کنیم، طبقه ی بالا شامل هیگینز، پیکرینگ، خانم هیگینز و فرِدی. طبقه متوسط به بالا،‌ خانم پیرس و طبقه ی پایین متوسط هم الیزا و آلفرد دولیتل جزو آن قرار می گیرند. کلنل پیکرینگ و هنری هیگینز هیچ یک آگاهی دقیقی ندارند در مورد وضعیت و شرایطی که برای الیزا یا خودشان ایجاد می کنند. رفتار های متفاوت بین گروه های طبقه ی اول و آخر قابل توجه اند. پیکرینگ همچون هیگینز به عنوان یک جنتلمن بسیار مؤدب و با ملاحظه است،  گرچه او در سخن و رفتارش بسیار راحت تر است. می‌توان گفت که کاراکتر هیگینز، متناظر با‌ یک شخصیت مارکسیستی حریص، بورژوایی است که مردم طبقه کارگر را در جهت رسیدن به اهداف خودش به کار می‌گیرد. او توجهی به افکار و احساسات دیگران نمی‌دهد که این یکی از بارزترین ویژگی‌های طبقه ی فرادستان است.


“وقتی کارم با او تمام شد، می‌توانیم او را رها کنیم که به گوشه خیابان‌ها برگردد، و دیگر هر طور که بخواهد ادامه دهد، به خودش مربوط است.” (پرده ۲)


نگاه عاری از اهمیت و بی توجهی هیگینز نسبت به آینده ی الیزا شبیه نوع علاقه و توجه یک بورژوا به یک کارگر است که تنها به فکر آن است که چقدر می‌تواند از کارگر در جهت رسیدن به اهدافش استفاده کند، اینکه در پایان روز کاری چه بر سر کارگر می‌آید برای بورژواها هیچ اهمیتی ندارد. هیگینز پس از اینکه شرط را ببرد، آنچه به سر الیزا می‌آید برایش هیچ اهمیتی ندارد. چون او به الیزا به عنوان یک کالا یا کارگری برای استفاده در جهت رسیدن به خواسته‌ها و برنامه‌هایش نگاه می کند، هیگینز نمونه‌ای کلاسیک از بورژوای حریص و بی رحم مارکسی است. “البته او آن قدر که باید و به نظر می‌رسد هم بی رحم نیست.”

هیگینز: درباره تو ،‌نه درباره من. اگر برگردی با تو رفتاری خواهم داشت که تا کنون داشته ام. من نمی‌توانم طبیعتم را تغییر دهم، و من قصد تغییر رفتارهایم را ندارم. رفتارهای من دقیقاً شبیه رفتار کلنل پیکرینگز است.” (پرده ۵)

وقتی الیزا مخالفت می کند، او به سادگی می گوید:‌

لیزا: این درست نیست. او با دختری گلفروش طوری رفتار می‌کند انگار که دوشس است.

هیگینز: و من با یک دوشس طوری رفتار می‌کنم انگار که دختری گل فروش باشد.” (پرده ۵)

حتی در آغاز نمایشنامه، خانم پیرز به عادات بد هیگینز اشاره می کند، به فحش هایی که دائماً به زبان می آورد، اینکه همه جا را به هم می ریزد و رها می‌کند و برای آنچه دیگران ممکن است درمورد او فکر کنند اندازه ی تار مویی هم اهمیت قائل نمی شود. از طرفی دیگر الیزا همیشه تلاش می‌کند دختر خوبی باشد، این معمول ترین فکر در میان طبقه ی متوسط است و الیزا آن را در طول نمایش تکرار میکند:

“لیزا: در این موارد، تو جنتلمن نیستی، نیستی،  من دختر خوبی ام، هستم، و من می‌دانم آدم‌های مثل تو چگونه اند، می دانم.” (پرده ۲)

حتی در پایان نمایشنامه هم دوباره اشاره می‌کند که او دختر خوبی بوده است و حال بعد از این تغییرات دیگر خوب نیست. او تمنای محبت و مهربانی دارد و هیگینز این را “مکر و حیله ای از جنس سگ ها” می خواند، و از آن شدیدا متنفر است. او از الیزا می‌خواهد که درون خودش دنبال احترام بگردد و برای خودش احترام قائل باشد، و در رفتارهای دیگران به دنبال این احترام نباشد. او وقتی الیزا دمپایی را به سمت صورتش پرت می کند،‌ او را ستایش می‌کند که مثل سگ رفتار نکرده است.

حتی ظاهر انسان هم جایگاه و تأثیر زیادی در پیگمالیون دارد، آنچه که الیزا می پوشد طبقه اجتماعی‌ اش را نشان می‌دهد نه طرز سخن گفتنش. برای نمونه وقتی در صحنه ی مسابقه ی اسب دوانی او بسیار بد صحبت می کند، تا وقتی که لباس هایش خوب و مناسب است هیچ‌کس فکر نمی‌کند که او از طبقه اجتماعی سطح پایین باشد . حتی در آخرین جشن نمی‌بینیم که سخنی بگوید، وقتی که متخصص هلندی با او هلندی صحبت می کند، می‌گوید که فرانسوی بلد نیست. او تفاوت زبان‌های دیگر را نمی داند، و نمی‌داند معمولاً شخصی از طبقه بالای جامعه حداقل فرانسوی بلد است. همه تحت تأثیر زیبایی اش،‌ لباس پوشیدنش، راه رفتنش و رقصیدنش هستند.

نمایشنامه بحث و اختلاف عقیده‌ای را بازتاب می‌دهد که در اوایل قرن ۱۹ مطرح بود. از ۱۸۷۰ آموزش و پرورش پایه برای هر کسی مقدور و در دسترس بود و این به مردم امکان و فرصت بالا رفتن از نردبان طبقات اجتماعی را فراهم می کرد. عقیده ی مربوط به دوره ی ویکتوریا این بود که هر کسی در یک طبقه متولد می‌شود و برای همیشه متعلق به آن طبقه است. هیچ‌کس نمی‌تواند از طبقه ای به طبقه ی دیگری برود. متفکرین جدید بر این باور اند که یک شخص با موقعیتی که در آن متولد می‌شود تعریف نمی شود. تغییرات اجتماعی از طریق آموزش و پرورش امکان‌پذیر است. این آن چیزی است که برنارد شاو از طریق کاراکترهای الیزا و پدرش به ما نشان می دهد. مارکس معتقد بود که جامعه به سوی کمونیسمی که در مسیری انقلابی رخ می‌دهد در حرکت است. برخلاف مارکس،‌ شاو تغییرات تدریجی را بر انقلاب ترجیح می دهد. این جایی است که آلفرد دولیتی وارد می شود. او فردی از طبقه پایین است اما همچون طبقه متوسط به بالا رفتار می کند. نوع تکلم و تفکرش متمایز بوده و با دیگر کاراکترها قابل مقایسه نیست.

منبع: amazonaws

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو