ادبیات ویلیام گلدینگ

نقد رمان سالار مگس ها

۴ (۸۰%) ۲ votes

سالار مگس ها

نویسنده: ویلیام گلدینگ

سال انتشار: ۱۹۵۴ 

برنده جایزه نوبل ادبیات 

نقد رمان سالار مگس ها

نقد رمان سالار مگس ها

زمانی که از طریق تلویزیون، سبعیت دنیای امروز و مسائلی مثل گرسنگی کودکان، جنگ و بی عدالتی ها را نگاه می کنیم، شاید به این باور برسیم که این روزها شیطان حکمفرمای جهان شده است. مردم باید متوجه باشند که شیطان یک نیروی بیرونی نیست که در جامعه حضور داشته باشد، بلکه نیرویی است که در درون تک تک افراد وجود دارد. انسان هم صفات خوب و هم صفات بد دارد و به منظور این که به انسان خوبی تبدیل شود باید بتواند بر صفات بد خود غلبه کند. در رمان سالار مگس ها، ویلیام گلدینگ با همان شیطانی سروکار دارد که در درون تمام شخصیت هایش نهفته است. گلدینگ با تسلط فوق العاده خود بر عناصر ادبی همچون ساختار، ترکیب کلمات، روایت، زاویه دید و شخصیت پردازی، به خواننده اجازه می دهد که به راحتی با این شخصیت ها ارتباط برقرار کرده و تم اصلی داستان را کشف کند. تم داستان این است که در درون هر شخص، نیروهای خوب و بد وجود دارند و باید تحت کنترل انسان باشند. 

رمان گلدینگ به طرز فوق العاده ای از یک ساختار کامل و محکم برخوردار است. اگر رویای رالف را استثناء بگیریم، وقایع داستانی با ترتیب وقوع زمانی پیش می روند. داستان با ورود پسرها به جزیره شروع می شود. در فاصله بین بخش های یک تا چهار، تنش بین جک و رالف، دو رهبر اصلی گروه افزایش می یابد. در بخش پنج، بحران به اوج می رسد. در این بخش با نام “هیولایی از آب”، سایمن با تجسم شیطان، یعنی سالار مگس ها، رو در رو می شود. هرچه داستان بیش تر جلو می رود، تنش هم بیش تر افزایش می یابد، چرا که سالار مگس ها از ساختار و تکنیک مبتنی بر اکتشاف استفاده می کند. نقطه اوج داستان فصل شکستن صدف حلزونی و مرگ پیگی است، همان زمانی که پسرها تصمیم می گیرند رالف را به قتل برسانند. بعد از این ماجرا، داستان بلافاصله با ورود افسر نیروی دریایی به جزیره به پایان می رسد. به طور کلی داستان از همان شیوه معمول شرح، روایت صعودی، بحران، نقطه اوج، و روایت نزولی استفاده می کند. 

استفاده ماهرانه گلدینگ از کلمات هم قابل توجه است. او هنگام توصیف جزیره مرجانی آرامش بخش که آمیخته با رنگ های سبز و ارغوانی است، از جملات طولانی متناوب استفاده می کند، و در هنگام تشریح لحظات خشونت بار و پرتنش به سراغ جملات کوتاه تر می رود. برای مثال در لحظه مرگ اولین خوک، نویسنده برای ایجاد استرس، از خط تیره استفاده می کند. هنگام مرگ ماده خوک، گلدینگ از جملاتی با طول متوسط استفاده می کند. این جملات توسط ویرگول از هم جدا شده و به عبارت های کوتاه تری تبدیل شده اند. در اواخر داستان زمانی که رالف تحت تعقیب است، دوباره از تمهید ویرگول گذاری استفاده شده است. در این جا گلدینگ از جملات به کوتاه ترین شکل ممکن و حتی گاهی اوقات، به صورت شکسته استفاده می کند. او هم چنین پاراگراف ها را هم کوتاه تر می کند. استفاده از واژه ها به این شکل باعث افزایش تنش زیادی می شود. 

گلدینگ هم چنین سعی می کند با به کار گیری یک سری واژه مشخص، تنش ایجاد کند. بسیاری از واژه ها دلالت های ضمنی دارند، همین مساله باعث شده با داستانی طرف باشیم که مملو از معناگرایی و نمادپردازی است. گلدینگ از رنگ هایی مثل صورتی برای نماد بخشیدن به مواردی همچون بی گناهی، بچه خوک ها و خود جزیره استفاده می کند. واژه “زرد” برای خواننده خورشید، روشنگری و رالف را تداعی می کند. واژه های “سیاه” و “قرمز” نشان دهنده اهریمن، خون و جک هستند. نویسنده با بهره گیری از این واژه ها، موفق می شود برای رمان خود یک نظام نماد پردازی اختصاصی خلق کند. صدف نماد قدرت، دمکراسی و نظم است. به همین ترتیب عینک پیگی نمایان گر تفکر و استدلال است. 

گلدینگ با استفاده از چنین زبان ضمنی، تضادهای زیادی ایجاد می کند. در داستان، ساحل درخشان صورتی رنگ، درختان سرسبز و شن های بی پایان؛ در تضاد با تاریکی جنگل، محیط پر از کنده های درهم شکسته درختان، سیم های تلگراف و پوشش گیاهی متراکم قرار دارد. او هم چنین گرمای سوزان روز را در برابر تاریکی شب قرار می دهد، تاریکی که باعث می شود همه چیز تیره و ناشناس، همچون کف دریا باشد. تالاب امن و دریای خطرناک آزاد هم از دیگر تضادهای داستان هستند که گلدینگ از آن ها به عنوان “بی حرکت همچون یک دریاچه کوهستانی”، “آبی تیره” و “دریای عمیق” یاد می کند. گلدینگ برای توصیف چیزهای بد بعد از واژه های ناهنجاری همچون “تیره”، “جک”، “درهم شکسته”، “سوزان”، “خشن” و “متلاشی” استفاده می کند، و هم چنین سعی می کند برای توصیف چیزهای آرامش بخش تر از واژه های خوشایندتری همچون “پرها”، “ماهی درخشان” و “رالف” استفاده کند. گلدینگ اگرچه از یک زبان غیررسمی و حتی گاهی اوقات محاوره ای استفاده می کند، ولی در روایت داستان چند پسربچه و مبارزه آن ها با اهریمن، آن قدر ماهرانه عمل می کند که خواننده اسیر این جزیره مرجانی صورتی رنگ می شود. 

داستان عمدتا از یک زاویه دید دانای کل سوم شخص روایت می شود. به این ترتیب راوی می تواند هرکجا که لازم باشد هر کدام از پسرها را که تمایل دارد دنبال کند. این روش بی طرفانه و عینی باعث می شود خواننده از شخصیت ها فاصله گرفته و درباره اعمال آن ها قضاوت بهتری داشته باشد. با رسیدن به اواخر رمان، یعنی جایی که رالف اسیر پسرهای دیگر می شود، زاویه دید داستان از حالت دانای کل تا حدودی خارج می شود. همان طور که در این مثال می بینید، با وجود این که داستان به صورت سوم شخص روایت می شود، ولی ما با تفکرات رالف هم مواجه می شویم: 

“از خط عبور کن / یک درخت / قایم شو و بگذار از کنار رد شوند / …. / قایم شدن بهتر از دل بستن به این درخت بود چرا که در آن صورت اگر دیده می شدی می توانستی از خط عبور کنی / پس، قایم شو”

در این حالت خواننده وارد ماجرا می شود و ترس رالف را با تمام وجود حس می کند، این تمهید هم چنین باعث ایجاد تنش می شود. 

یکی دیگر از مهارت های گلدینگ در قالب نویسنده، نحوه نمایش شخصیت ها است. او ابتدا این کار را با توصیفات ساده شروع می کند، سپس سعی می کند شخصیت ها را از طریق اعمالشان معرفی کند. با در نظر گرفتن شخصیت هایی که گلدینگ خلق کرده است متوجه می شویم که هر کدام از آن ها یک جنبه از ماهیت انسان را به تصویر می کشند. رالف نشان دهنده عقل سلیم، جک نمایان گر قدرت و تمایل به خرابکاری، راجر نشان دهنده میل به شکنجه دادن، پیگی نماد روشنفکری و بلوغ، سایمن نماد تقوا و سمنریک هم نماد میل به کسب لذت و تفکر جمعی است. تمام این مشخصه ها بخشی از طبیعت انسان هستند و باید تحت کنترل باشند. جک عطش زیادی به کسب قدرت دارد و همین مساله دردسرساز می شود. همین مساله زمانی پیش می اید که سمنریک سعی می کند بیش از حد معمول لذت ببرد. 

عنصر کنترل یکی از موتیف های داستان است و چندین بار مطرح می شود. برای مثال، آتشی که برای تهیه غذا، گرما و علامت دادن به کشتی های در حال عبور استفاده می شود، زمانی که از کنترل خارج می شود، باعث بروز خطر می گردد. به همین ترتیب یک شخص باید یاد بگیرد خود را کنترل کند، در غیر این صورت شیطانی که در تمام افراد وجود دارد ظاهر شده و اثرات زیان باری بر جای می گذارد. 

زندگی در جزیره تکرار همان تراژدی همیشگی است که در دنیای بیرون می بینیم، یعنی تلاش انسان های بالغ برای کنترل معقولانه دنیای خودشان، امری که در نهایت منجر به تکرار همان بازی همیشگی قتل و شکار می شود. 

در رمان یکی از شخصیت ها کنترل خود را از دست می دهد، اهریمن ظاهر می  گردد و به این ترتیب افراد زیادی به قتل می رسند. ویلیام گلدینگ با استفاده هنرمندانه خود از فرم، ساختار جملات، طرز بیان، زاویه دید و شخصیت پردازی، اثری عمیق و چندلایه در اختیار خوانندگان قرار می دهد. نوعی معناگرایی متمرکز و منسجم در تک تک بخش های این داستان خود را به رخ می کشد. سالار مگس ها باعث می شود خواننده به این درک برسد که پلیدی نه از طریق دزدان دریایی و آدمخواران و دیگر موجودات ناشناخته، بلکه از اعماق تاریکی قلب انسان سر بیرون می آورد. 

ویسنته فارس لوپز

منبع: انتشارات دانشگاه والنسیا

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو