سینما هالیوود

نقد فیلم بعضی زنان

به این نقد امتیاز بدهید

بعضی زنان – Certain Women

نویسنده و کارگردان: کلی ریچارد (با الهام از داستان های کوتاه مل ملوی)

بازیگران: لورا درن، کریستن استوارت، میشل ویلیامز، جیمز لی گراس

تهیه شده توسط: فیلم ساینس، استیج ۶ فیلمز

سال اکران: ۲۰۱۶

نقد فیلم بعضی زنان

نقد فیلم بعضی زنان

یک استاد داستان نویسی زمانی به من گفت که یک درام عالی، مهم ترین روز زندگی قهرمان داستان را روایت می کند. این تعریف کلی در اغلب موارد، و نه همیشه، درست است. داستان گوهای بزرگ می توانند از روزهای معمولی شخصیت های خود؛ درام هایی عالی خلق کنند. گاهی روایت یک شرایط غیرعادی، صرفا با برجسته کردن اتفاقات معمولی؛ منجر به کاوشی جدی در روح انسان می شوند. در فیلم با ارزش کلی ریچارد، روزهای معمولی زیادی وجود دارد. ریچارد در فیلمی که با مجموعه ای از بازیگران درجه یک ساخته شده، مطالعه ای عمیق در باب شخصیت های چندوجهی خود ارائه می دهد، بعضی زنان داستان تعامل و تقاطع زندگی های افراد مختلف است در یک شهر کوچک در مونتانا. باید با دقت با این فیلم همراه شوید یا به عبارت دیگر با آن زندگی کنید، به همین دلیل ریچارد عمدا ریتم کندی برای آن انتخاب کرده است. بر خلاف صحبت های استاد مذکور، هیچ کدام از ماجراهای آن چندان مهم نیستند، ولی با یک درام فوق العاده طرف هستیم. 

بعضی زنان با صحنه ای شروع می شود که در آن یک قطار؛ بوق زنان و به آرامی در حال حرکت در دل طبیعت مونتانا است. صدای این بوق بعدا هم به گوش می رسد و در پس زمینه زندگی این شخصیت ها شنیده می شود. این بوق هم با هدف تماتیک به کار رفته است و هم در ضمیر ناخودآگاه ما این شخصیت ها را به هم متصل می کند. ریچارد از تصاویر زندگی جاری در این شهر کوهستانی زیاد استفاده می کند، تصاویری مثل قطارها، بزرگراه ها در دوردست، رودهای جاری و … . او با این کار می خواهد ماهیت معمولی این ماجراها و ارتباط آن ها با شخصیت های داستان و حتی با خود ما را نشان دهد. 

اولین بخش از این سه داستان نه چندان به هم پیوسته درباره وکیلی به نام لورا ولز (لورا درن) است، او مشغول خوردن ناهار با یک مرد متاهل به نام رایان (جیمز لی گراس) است. لورا به دفتر خود برمی گردد و با اعصاب خرد ترین ارباب رجوع خود، یعنی مردی به نام فولر (جرد هریس) مواجه می شود. لورا برای فولر از نظر قانونی توضیح می دهد که او نمی تواند هیچ نوع پرونده مربوط به ناتوانی علیه کارفرمای پیشین خود مطرح کند، چرا که بعد از آن ماجرا پول خود را دریافت کرده است، هرچند پول چندان زیادی نبوده است. لورا؛ فولر را پیش یکی از همکاران مرد خود در شهر مجاور می برد، او هم همین چیزها را تکرار می کند. فولر این بار حرف آن ها را می پذیرد. ریچارد به تدریج و به شکلی ماهرانه پایه های تماتیک خود درباره نحوه تعامل افراد با یکدیگر را بنا می نهد (وکلای زن و ارباب رجوع مرد، شوهران و همسرانشان، معلم ها و شاگردان).

بعد از کاری که فولر انجام می دهد، کاری که به نظر می آید تنها کنش جدی بعضی زنان باشد، ما به سراغ داستان جینا لوییس (میشل ویلیامز)، همسر رایان می رویم، رایان همان مردی است که در اوایل فیلم با لورا بود. صحنه قبلی تاثیری نامحسوس ولی عمیق بر روی ما می گذارد، چرا که ما این حقیقت مهم را بر دوش می کشیم و می دانیم که این ازدواج، یک ازدواج سالم نیست. در ابتدا همه چیز خوب به نظر می رسد، ولی رایان در حال خیانت کردن است. بنابراین وقتی می بینیم مشغول ساخت بنیان خانه خود هستند، می دانیم که این پی ریزی چندان قوی نیست. 

جینا، رایان و دخترشان نزدیک رودخانه اتراق کرده اند، یعنی همان جایی که قرار است خانه خود را بسازند. در راه برگشت آن ها به امید خرید مقداری ماسه سنگ در خانه یک مرد پیر به نام آلبرت (رن ابرجونایس) توقف می کنند. آلبرت که در ابتدا نمی تواند به این افراد اعتماد کند، بعدا جملات توهم آمیزی درمورد نقشه های بی مانند خود برای استفاده از ماسه سنگ ها بر زبان می آورد، او می خواهد از آن ها به شیوه ای استفاده کند که قبلا سابقه نداشته است. برای درک این صحنه باید به جزئیات و تفاوت بین حرکات زن و مرد توجه زیادی کرد، چرا که آلبرت تنها با رایان صحبت می کند و همین کار باعث عصبانیت بیش تر جینا می شود. 

در نهایت به سومین ماجرای بعضی زنان می رسیم، داستانی که شخصا آن را جزو بهترین فیلم های کوتاه چندسال اخیر می دانم. لیلی گلدستون در نقش جیمی، مزرعه دار جدی است که به تنهایی در مزرعه دورافتاده خود زندگی می کند. به نظر می رسد تنها دوست او یک سگ دوست داشتنی است که همیشه اطراف تراکتور او به جست و خیز می پردازد، البته باید در نظر داشته باشید که زندگی جیمی هیچ وقت بدبختانه به نظر نمی آید. زندگی او با کم ترین تنوع پیش می رود. ولی او به یک باره سر از یک کلاس حقوق در می آورد و زیر نظر زنی به نام بث (کریستن استوارت) آموزش می بیند. آن ها با هم دوست می شوند، اما بث از هنجارهای مد نظر جیمی فراتر می رود. 

درست مانند رودخانه ای که در دل طبیعت حرکت می کرد، در هرکدام از این داستان ها نوعی ضرورت دیده می شود. چه با یک ارباب رجوع غرغرو طرف باشیم که راهی برای فرار از وضعیت خطرناک خود نمی یابد، یا مردی که بعد از جدا شدن از ماسه سنگ خود؛ بخشی مهم از دفتر زندگی خود را می بندد، و یا اصلا در حال تماشای کارهای معمول یک مزرعه باشیم. این آدم ها درست مثل ما معمولی هستند، همین بازگوپذیری بالای این داستان هاست که اثر ریچارد را به چنین فیلم قدرت مندی تبدیل کرده است. هر شخصیت منفردی، حتی نقش های فرعی، به گونه ای به تصویر کشیده شده اند که گویی سال ها مشغول زندگی بوده اند و تنها بخشی از زندگی آن ها را داریم می بینیم. اگر شخصیت مذکر داستان را به انتها می رساند، شخصیت مونث به سراغ ارباب رجوع بعدی، پروژه بعدی یا یک روز کاری دیگر در مزرعه می رود. شاید معنای مهمی در این مساله وجود داشته باشد، رسیدن به چنین معنایی برعهده شماست. 

از نظر بازی ها، به جرئت می توان گفت با بهترین اثر ریچارد طرف هستیم. اجرای درن و گلدستون در به تصویر کشیدن درماندگی هریس یا احساسات آرام گلدستون با نوعی کیفیت باورپذیری فوق العاده همراه است. ویلیامز که به بازیگر ثابت فیلم های ریچارد تبدیل شده است در این سه داستان تا حدی شاید ضعیف ترین بازی را ارائه می دهد. ولی ۴۵ دقیقه پایانی فیلم، مخصوصا با بازی فوق العاده استوارت این ضعف را تا حدودی جبران می کند. در فیلم های ریچارد همیشه تک گویی های درونی زیادی وجود دارد. بعضی زنان در اصل داستان صحبت هایی هست که جیمی به بث یا لورا به فولر نمی گویند. فیلم های زیادی دیده ایم که در آن شخصیت ها به طور مداوم در حال بر زبان آوردن همان چیزهایی هستند که در ذهنشان می چرخد، یا احساساتشان به گونه ای است که در دنیای واقعی کم تر می بینیم. این به این خاطر است که بیش تر فیلم سازان از سکوت می ترسند. اما کلی ریچاد مهارت زیادی در کار با سکوت دارد. او می داند چگونه می توان با استفاده از سکوت صحبت کرد و یک درام عالی به وجود آورد. 

برایان تایریکو

منبع: rogerebert.com

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar
wpDiscuz
آرشیو