فیلم­‌های اخرالزمانی زیادی در تاریخ سینما ساخته شده‌­اند. آثاری که در آن­ها، کل موجودیت زمین و بشر در معرض خطر قرار می­‌گیرد. ولی گاهی اوقات، این آخرالزمان، این پایان دوران، محدود به یک منطقه جغرافیایی خاص می‌­شود. نویسنده و خالق این نوع آثار به یک­‌باره تصمیم می­‌گیرد داستان سقوط خود را روی یک سرزمین واحد متمرکز کند. چنان­که گویی با کوچک شدن دامنه جغرافیایی، فرهنگ و ارزش‌­هایی که در معرض خطر قرار دارند برجسته­‌تر می­‌شوند. رمان ۱۹۸۴ جرج ارول یکی از مطرح­‌ترین این آثار است که انگلیس زیر سایه یک دیکتاتوری مخوف و گریزناپذیر را به نمایش می­‌گذارد. فرانسوا تروفو هم در آخرین مترو، فیلم محصول سال ۱۹۸۰ خودش تلاش کرد وضعیت فرانسه را زیر سلطه نیروهای اشغال­‌گر آلمان نشان دهد. نکته­ جالب این است که هالیوود و به طور کلی خالقان آمریکایی، علاقه زیادی به کشاندن این نوع داستان­‌ها به آمریکا دارند. در آثار زیادی آمریکا و ارزش­‌های آن مورد حمله نیروی دشمن قرار می­‌گیرد و مردمانش بدترین حقارت­‌ها را تحمل می­‌کنند. و آمار این نوع آثار به طور عجیبی بالاست، آن هم برای کشوری که هیچ­گاه یک اشغال کامل را به صورت واقعی تجربه نکرده است (البته آمریکا در قرن نوزده و اوایل قرن بیست در جنگ ۱۸۱۲، جنگ با مکزیک و جنگ مرزی چند بار مورد حمله قرار گرفت. در جنگ ۱۸۱۲ حتی واشنگتن هم به تصرف بریتانیایی‌­ها درآمد). حتی برای مثال در کشوری مثل فرانسه که واقعا در طول جنگ جهانی دوم تحت اشغال آلمان قرار داشت هم این همه فیلم و آثار  هنری دیگر درباره نابود شدن این کشور توسط نیروهای مخالف را نمی‌­بینیم. در این مطلب به واکاوی این پدیده می­‌پردازیم، چرا آمریکایی­‌ها این‌­قدر به نمایش اشغال کشور خود علاقه دارند؟ آثاری که به این ماجرا می‌­پردازند چه ویژگی­‌هایی دارند و اصلا چه هدفی دنبال می­‌کنند؟

اصولا آمریکا در بین کشورهای جهان جایگاه متمایزی دارد. کشوری که تنها چند صد سال از ظهورش می­‌گذرد، اما در همین مدت زمان کم به پیشرفتی باورنکردنی رسید و سرزمین رویاهای خیلی از مردم جهان شد. هم به خاطر پیشرفت­‌های اقتصادی و صنعتی و هم به خاطر آزادی­‌های دست­‌نیافتنی که نظیرش را در بسیاری از کشورهای جهان نمی­‌شود مشاهده کرد. به نظر می­‌رسد خود آمریکایی­‌ها هم به جادویی و اسرارآمیز بودن این کشور اعتقاد دارند. واقعا هم فرار این کشور از کشت و کشتار چند قرن ابتدایی، رسیدن به استقلال و بنا نهادن یکی از قوی­‌ترین دمکراسی­‌های جهان چیزی شبیه معجزه می­‌ماند. رالف والدو امرسون، فیلسوف و نویسنده قرن نوزده آمریکایی این کشور را این­‌گونه توصیف می­‌کند: «آمریکا شعری است در چشمان ما، جغرافیای پهناورش هر خیالی را مبهوت می­‌کند.» وودی گاتری خواننده هم در یکی از معروف­‌ترین آثار خود که اصلا به بخشی از موسیقی عامه مردم تبدیل شده است درباره آمریکا می­‌گوید: «این سرزمین مال من است، این سرزمین مال شماست/ از کالیفرنیا تا جزیره نیویورک/ از جنگل ردوود تا آب­های گلف استریم/ این سرزمین برای من و شما ساخته شده است.» و نباید فراموش کرد که شعار انتخاباتی اصلی ترامپ  بازگرداندن شکوه و جلال  گذشته به آمریکا و تبدیل کردن دوباره آن به سرزمینی رویایی بود، و با همین شعارها پیروز انتخابات هم  شد.

به نظر می­‌رسد، دست­‌کم برای خود آمریکایی، رویایی بودن این سرزمین یک واقعیت مسلم است. از نظر آن­‌ها، آمریکایی بودن موهبتی است که باید قدرش را دانست. شاید به همین دلیل چنین آثاری درباره اشغال آمریکا ساخته می­‌شود. گویی قرار است تلنگری باشد به مردم این کشور، و حتی کل جهان، که این آخرین سنگر امنیت و آزادی و دمکراسی نباید از بین برود. در جایی از فیلم حمله به آمریکا (جوزف زیتو – ۱۹۸۵) که درباره حمله کمونیست­‌های آمریکای لاتین به آمریکاست، راستوف که رهبر کمونیست­‌هاست می­‌گوید: «آمریکا نزدیک به دویست سال است که مورد حمله یک دشمن خارجی قرار نگرفته است. مردم آن حتی از ماهیت آزادی خود خبر ندارند … آن­ها بدترین دشمن خودشان است.» این نگاه هشدارآمیز در تمام فیلم­‌های این­‌چنینی دیده می­‌شود. گویی هدف سازندگان این آثار، هشدار به مردم آمریکاست که قدر این آزادی و قدرت را بدانید، چرا که نه به راحتی به دست آمده است و نه همیشه برقرار است.

سرگذشت ندیمه (بروس میلر – ۲۰۱۷)

در سریال سرگذشت ندیمه (بروس میلر – ۲۰۱۷) این هشدار به شکلی هولناک‌­تر دیده می­‌شود. سریال درباره دیکتاتوری قدرتمند و وحشت‌­آوری است که در آمریکا بر سرکار آمده است. سازوکاری بی‌­رحم و ضد زن که به هیچ­کس رحم نمی­‌کند و تمام ارزش­‌های پیشین جامعه آمریکا را از بین برده است. دیکتاتوری سریال از نوع دیکتاتوری ایدئولوژیک خطرناکی است که در خاورمیانه زیاد می‌­بینیم. سرگذشت ندیمه سرشار از ارجاعاتی به گذشته است، به آمریکای آزاد، به موهبت­‌هایی که از دست رفته‌­اند، به فرهنگ و باورهایی که دیگر نیستند. مردمی که در عصر دیکتاتوری زندگی می­‌کنند همیشه با نگاهی حسرت­‌بار به آن دوران خوش فکر می­‌کنند. گویی سریال در زیر پوست خود می­‌خواهد این هشدار را بدهد که ما هم می­‌توانیم امنیت و آزادی خود را از دست بدهیم و مانند کشورهای خاورمیانه به مردم درمانده‌­ای تبدیل شویم. و حال که این‌­گونه نیستیم، قدرش را بدانید!

خیلی از این فیلم‌­ها با الهام از تفکرات آمریکای بعد از جنگ جهانی دوم ساخته می­‌شوند. وقتی آمریکا وارد جنگ جهانی دوم شد، نوعی اتحاد بین مردم این کشور برقرار شد. هدفی والا برای آمریکایی‌­ها تعیین شده بود، پیروزی بر شرارت دشمن و نجات دنیا از شر آن، رویای آمریکایی بود که وارد جنگ شد. چه سربازانی که خانه خود را رها کردند و به جبهه­‌های اروپایی رفتند، و چه خانواده‌­هایی که در آمریکا ماندند، همه به چنین هدفی باور داشتند و در جهت به سرانجام رساندن آن عمل می­‌کردند. به نظر می­‌رسد اتحادی که در جنگ جهانی دوم در بین آمریکایی­‌ها شکل گرفت، به یکی از ارزش­های فکری آن­ها تبدیل شد. یعنی به این باور رسیدند که واقعا چنین اتحادی در بین­شان وجود دارد و هرجا که لازم باشد، می‌­توانند دوباره آن را ب­­کار گیرند. شاید حتی به خاطر این اتحاد مثال­‌زدنی است که آمریکا به چنین کشوری تبدیل شده است. این ویژگی در فیلم سپیده­‌دم سرخ (جان میلیوس – ۱۹۸۴) دیده می­‌شود. فیلم درباره حمله نیروهای شوروی به خاک  آمریکا و اشغال این کشور است. بعد از حمله، گروهی از جوانان و نوجوانان با هم متحد می­‌شوند، یک گروه چریکی تشکیل می­‌دهند و به مبارزه با آن­ها می‌­پردازند. گروهی متشکل از آد‌م‌­هایی با موقعیت‌­های مختلف، با جایگاه­‌های اجتماعی مختلف، زن و مرد، همه گرد هم جمع شده­‌اند تا دوباره آمریکای رویایی را پس بگیرند. گویی فیلم می­‌خواهد بگوید آمریکا یک موهبت نیست که به طور تصادفی در اختیار گروه خاصی قرار گرفته باشد، بلکه این کشور مردمی دارد که قدر آن را می‌­دانند و هرجا که لازم باشد، برای حفظ تمامیت آن تلاش می­‌کنند.

در سرگذشت ندیمه چنین نگاهی دیده نمی‌­شود. اگرچه در آن­جا هم یک گروه مقاومت وجود دارد. اما حکومت اشغال­‌گر قوی­‌تر از این‌­هاست که مغلوب چنین گروهی شود. هشداری که از سرگذشت ندیمه می­‌توان دریافت کرد این است که باید با تمام وجود برای حفظ چیزی که داریم تلاش کنیم، چرا که اگر از دست برود، دیگه فرصت بازگرداندن آن نیست.

آمریکای در خطر نابودی، در فیلم‌­های علمی تخیلی هم زیاد دیده می­‌شود. در بیشتر آن­ها، این آمریکاست که به طعمه اصلی بیگانگان فضایی تبدیل می­‌شود. در این نوع آثار، آمریکا به مثابه کل جهان در نظر گرفته می‌­شود. گویی اگر آمریکا نابود شود، بقیه دنیا هم انتظاری نباید داشته باشند و ناچارند چشم‌­انتظار نابودی خود بمانند. این ویژگی در جنگ دنیاها (استیون اسپیلبرگ – ۲۰۰۵) و روز استقلال (رولاند امریش – ۱۹۹۶) دیده می­‌شود. روز استقلال حتی یک قدم فراتر می‌­رود. در فیلم این سربازان و خلبان­‌های آمریکایی هستند که فداکارانه به جنگ بیگانگان می­‌روتد. آن­­­ها علاوه بر نجات سرزمین خود، باید به فکر نجات دنیا هم باشند.  

سپیده­‌دم سرخ (جان میلیوس – ۱۹۸۴)

اشغال آمریکا فقط مختص به سینما نیست. اتفاقا در بازی­‌های ویدئویی نمونه­‌های شدیدتر و افراطی­‌تری از آن دیده می­‌شود. در بازی جبهه داخلی (کاوس استودیوز – ۲۰۱۱)، کره شمالی به ابرقدرت دنیا تبدیل می­‌شود، به آمریکا حمله می­‌کند و کل آن را زیر سلطه خود درمی­‌آورد (جالب این است که داستان این بازی را جان میلیوس نوشته است، کارگردان فیلم سپیده­‌دم سرخ). بازی یک افتتاحیه رعب­‌آور دارد. آمریکایی­‌های زندانی به اردوگاه­‌های مختلف فرستاده می­‌شوند، شورشی­‌ها در خیابان اعدام می­‌شوند، بچه‌­ها رها می­‌شوند، همه چیز بوی مرگ و ناامیدی می­‌دهد. اما یک گروه مقاومت زیرزمینی تشکیل شده است که قصد مقابله با نیروهای کره را دارد. گروه مقاومت یک آمریکای کوچک را در جایی مخفیانه ساخته است، خانواده­‌های شاد و خوشحال، بچه‌­هایی که در پارک مشغول بازی هستند، تمام آن آرامش و امنیتی که کره‌­ای ها غصب کرده‌­اند و گروه مقاومت به دنبال احیا آن­‌هاست.

در بازی جنگاوری نوین ۲ (اینفینیتی وارد – ۲۰۰۹) همین مساله به شکلی عظیم‌­تر دیده می­‌شود. این‌­بار نیروهای روسی به آمریکا حمله کرده و حتی کاخ سفید را هم فتح کرده‌­اند! البته خبری از گروه­‌های مقاومت نیست و نیروهای نظامی آمریکایی همچنان در حال مقابله هستند. هوشمندی بازی در جزئیات بالا و واقع­‌گرایی بالایی است که ارائه می­‌دهد. یکی از مراحل در ویرجینیا می‌­گذرد. در میان خانه‌­های چوبی حومه شهری که عادت کرد‌ه‌­ایم در فیلم­‌های عاشقانه و کمدی ببینیم، سربازان آمریکایی و روسی به شدت با هم مشغول نبرد هستند. سوپرمارکت‌­های خالی، خانه‌­های ویران، ماشین­‌های سوخته، خیابان­‌های سنگربندی شده، تصور کنید چنین صحنه­‌ای را در خیابان­‌های تهران ببینید. همین دقت و جزئیات بود که این بازی را به موفقیتی عظیم رساند. به نظر می­‌رسد یکی از اهداف جنگاوری نوین ۲ و جبهه داخلی توجیه جنگ باشد. اگر سیاست خارجی خود را تقویت نکنیم و در جنگ­‌های خارج از مرزهای کشور حضور نداشته باشیم، مجبوریم در جبهه­‌های داخلی به نبرد بپردازیم. البته این شعار تنها مختص به آمریکا نیست و خیلی از دولت‌­ها از آن استفاده می­‌کنند. این نوع آثار مخاطب را غیرمستقیم به این باور می­‌رسانند که بهترین دفاع، حمله است. بهترین راه مقابله با نیروهای مهاجم، حمله و شورش علیه آن­ها و تضعیف موقعیت­‌شان است.

در این دو بازی به نظر می­رسد برای نابودی جهان، آمریکا آخرین سنگری است که باید فتح شود. گویی جنگ جهانی سوم و فرآیند نابودی جهان تنها زمانی کلید می­‌خورد که آمریکا هم وارد نبرد شود. گویی این دیگر نهایت فاجعه است و اگر آمریکا مورد حمله قرار بگیرد، دیگر هیچ­‌کاری از دست هیچ­کس برنمی‌­آید.

نکته قابل توجه در این نوع آثار، نوع نگاه آن­ها به زن و مرد و خانواده است. در واقع همان تفکر قدیمی که از جنگ جهانی دوم وجود داشت، هنوز دیده می­‌شود. هنوز هم وظیفه اصلی مقاومت در برابر نیروهای دشمن بر عهده مردان است، هنوز هم خانواده یعنی زن و فرزند. بیراه نیست اگر بگوییم دوباره هدف، همان تفکر سنتی دفاع از ناموس است. در جبهه داخلی زمانی که با پناهگاه مخفی نیروهای مقاومت آشنا می­‌شویم، دو ویژگی بیشتر از همه جلب توجه می­‌کنند، بچه­‌هایی که مشغول بازی هستند و مادرانی که با لبخند آن­ها را تماشا می­­‌کنند. در سپیده‌­­دم سرخ، دو نیروی زن در بین نیروهای مقاومت وجود دارد. اما چیزی که بیشتر از همه خون اعضاء گروه را به جوش می­‌آورد، صحنه‌­ای است که سربازان کمونیست قصد تعرض به این زنان را دارند. یعنی شما حتی اگر سربازی شجاع باشید که ماه‌­ها و سال­‌هاست با دشمن می­‌جنگید، باز هم چون زن هستید این خطر برایتان وجود دارد که مورد تعرض قرار بگیرید، سربازان مرد فداکاری باید باشند که از شما دفاع کنند، این وظیفه آن­‌هاست که از ناموس و خاک خود دفاع کنند. در جنگاوری نوین ۲ اساسا هیچ شخصیت زنی در کل بازی وجود ندارد. زن و کودک و وطن همه با هم از بین رفته‌­اند (شاید همه یک معنا دارند) و هدف، بازگرداندن آن­‌هاست.

جبهه داخلی (کاوس استودیوز – ۲۰۱۱)

در سرگذشت ندیمه، این قاعده به شکل پیچیده‌­تری دیده می­شود. این سریال کلا یک اثر فمینیستی و در راستای دفاع از حقوق زنان است، اما باز هم از همان عناصر و تفکرات سنتی استفاده می­‌کند. ندیمه­‌ها زنان باروری هستند که قابلیت بچه‌­آوری دارند، به همین دلیل در اختیار خانواده‌­ها قرار می­‌گیرند تا با مرد خانواده رابطه برقرار کنند و بچه‌­ای به خانواده هدیه کنند. اگرچه مارگارت آتوود نویسنده با هدف نمایش نهایت رذالت حکومت دیکتاتوری داستان چنین عنصری را وارد کار خود کرده است، ولی باز هم به نظر می­‌رسد سرگذشت ندیمه به صورت غیرمستقیم به ما می­‌گوید این دیگر نهایت فاجعه و نابودی آمریکاست، چون دارند به زنان ما تجاوز می­‌کنند. ما از ناموس و خاک خود به خوبی دفاع نکردیم و به چنین سرنوشتی دچار شدیم. اتفاقا در فصل اول سریال شوهر جون، قهرمان داستان، به کانادا گریخته است و او را در آمریکای پر از ظلم و ستم تنها گذاشته است. مردی منفعل و بی­‌خاصیت که نتوانسته از خانواده خود دفاع کند و آن­ها را به چنین دردسری دچار کرده است.

اما آیا واقعا ساخته شدن این همه فیلم درباره اشغال آمریکا و تهدیدهای خارجی علتی دارد؟ آجا رومانو، نویسنده وبسایت واکس در مطلبی که در سال ۲۰۱۶ نوشته، به بررسی این مساله می‌­پردازد که چرا در هالیوود این همه فیلم ترسناک درباره حمله مهاجمان بیگانه به خانه یک خانواده آمریکایی ساخته می­‌شود. او معتقد است دلیل این امر این است که مردم آمریکا دیگر آن را کشوری پایدار، قدرتمند و نفوذناپذیر نمی­‌دانند. با ورود بنیادگراهای افراطی و مهاجرین مختلفی که برای یک فرصت زندگی بهتر وارد آمریکا شده‌­اند، مردم این کشور دیگر چنین باوری ندارند و ترس از ورود نیروهای مهاجم، برای آن­ها به یک واقعیت تبدیل شده است.

نکته جالب دیگری که رومانو به آن اشاره می­‌کند این است که در تمام این فیلم‌­ها نیروهای مهاجم افرادی ناشناس، با سویشرت­‌های کلاه‌­دار هستند که قیافه­‌شان مشخص نیست. و این مساله نشان­‌دهنده ترس آمریکایی­‌ها از بیگانه‌­های ناشناس و مرموزی است که وارد حوزه امن زندگی آن­ها شده­‌اند.

به نظر می‌­رسد ترس از جهانی شدن و از دست دادن فرهنگ آمریکایی، از جمله نگرانی­‌های مردم این کشور است که در این فیلم­‌ها به خوبی دیده می­‌شود. نیروهای مهاجم یک هدف مشخص دارند، نابودی آمریکا. آن­ها نه به دنبال پیاده کردن تفکرات خود هستند و نه هدف بالاتری دنبال می­‌کنند. هدف اصلی آن­ها، تنها ویرانی این خانه و ارزش‌­های مورد اعتماد اعضاء آن است.

نقش اینترنت را هم در شکل‌­گیری این تفکرات نمی­توان نادیده گرفت. با وجود اینترنت، زندگی مردم عریان­‌تر از همیشه شده است. هر روز اطلاعات محرمانه­ تازه­‌ای از یک شرکت یا رسانه اجتماعی لو می‌­رود. خود آدم­‌ها هم در دسترس‌­تر از گذشته به نظر می‌­رسند. با ورود به صفحه توییتر یا اینستاگرام هرشخص به­ راحتی می­‌توان با علائق، باورها و تفکرات او آشنا شد. شاید همین مساله باعث شده که مردم آمریکا چنین احساس ناامنی فزاینده‌­ای داشته باشند، احساسی که خود را به شکل‌­های مختلف در فیلم‌­های هالیوودی و بازی­‌های ویدئویی هم نشان می‌­دهد.

ولی جدا از تمام این نظریه­‌پردازی­‌ها، قطعا در ساخت تمام این فیلم­‌ها یک عنصر مهم دیگر هم وجود دارد: همدلی مخاطب. واقعیت این است که مخاطب اصلی فیلم­‌ها و بازی­‌هایی ویدئویی آمریکایی در بیشتر موارد، مردم خود این کشور هستند. اولویت اصلی آن­ها هستند و بعد مردم کشورهای دیگر. مسلما صحنه‌­های اشغال کشور و فتح خیابان­‌های آمریکا بر روی یک فرد آمریکایی، تاثیر بسیار زیادی می­‌گذارد و گزینه خوبی برای افزایش فروش بیشتر فیلم می­‌شود. ولی در مجموع، فیلم‌­های اشغال آمریکا از ابتدا تا بحال یک روند مشخص را طی کرده‌­اند. بعد از جنگ جهانی دوم و شروع جنگ سرد، هشداری برای جنگ قریب الوقوع با روسیه بودند، و در سال­‌های بعد هم تلنگری برای آمادگی برای مقابله با دشمنی فرضی. دشمنی که همیشه چشم به ارزش‌­های آمریکایی دارد و به دنبال فرصتی برای نابودی آن­‌هاست، به همین دلیل بهتر است که همیشه آماده بود!

سینا بحیرایی/ دنیای تصویر

دیدگاهی بنویسید.

avatar