به این نقد امتیاز بدهید

دوبلینی ها

نویسنده: جیمز جویس

سال انتشار: ۱۹۱۴

نقش مذهب در مجموعه داستان دوبلینی ها

نقش مذهب در مجموعه داستان دوبلینی ها

مجموعه داستان دوبیلنی ها بر روی محور زندگی روزانه شهروندان معمولی شهر دوبلین ایرلند می چرخد. خود جویس در جایی گفته است که او به دنبال نوشتن بخشی از تاریخ اخلاقی کشورش بود، او دوبلین را به این دلیل که در آن زمان در اوج رخوت به سر می برد، به عنوان صحنه اصلی داستان های خود انتخاب کرد. به همین دلیل هر پانزده داستان این کتاب درباره ناامیدی، تاریکی، اسارت، فرسودگی و آشوب هستند. دوبلینی ها از چهار بخش تشکیل شده است: کودکی، جوانی، بزرگسالی و زندگی اجتماعی. ساختار کتاب به گونه ای طراحی شده است تا در نهایت به این باور برسیم که این شهروندان، در نهایت در جامعه دوبلین اسیر می شوند. داستان ها این احساس جویس را به تصویر می کشند: دوبلین مظهر رخوت است و مردم قربانی این ماجرا شده اند. اگرچه هرکدام از داستان های دوبلینی ها یک واحد مجزا و ویژه هستند، ولی وجوه اشتراکی هم میان آن ها وجود دارد. علاوه بر این، از آن جا که سه داستان اول (خواهرها، برخورد، عربی) دارای نقاط تقاطع زیادی هستند، این داستان ها را می توان منفرد و در عین حال متصل به هم در نظر گرفت. در این مطلب قصد داریم یک ویژگی مشخص مشترک را بررسی کنیم، به این ترتیب نشان دهیم که داستان های مربوط به بخش کودکی، یکی از بخش های مهم و بارز این کتاب هستند. با بررسی شخصیت های پدر فلین در خواهرها، پدر باتلر در برخورد و خواهر مانگان در عربی، می خواهیم نشان دهیم که در هرکدام از این داستان ها، قهرمان در محاصره مذهب قرار دارد.

از آن جا که مذهب نقش مهمی در زندگی طبقه متوسط دارد، برای مردم آن زمان خفقان آور به نظر می رسید و به دنبال راهی برای رهایی از آن بودند. هر سه داستان بخش کودکی از مذهب به عنوان ابزاری برای به اسارت گرفتن قهرمان استفاده می کنند. در خواهرها، پدر فلین با اقدامات خود باعث می شود راوی داستان احساس بودن در یک زندان را تجربه کند. این جمله آقای کاتر که “… پسر کوچکی مثل تو باید برود و با پسرهای همسن خودش بگردد…” نشان می دهد که راوی زمان زیادی را با کشیش سپری کرده است. حتی در زمان مرگ هم، همان طور که در این جمله مشخص است، پسر نمی تواند خود را از زیر سلطه پدر فلین خارج کند: “ولی آن صورت خاکستری همچنان دنبالم می کرد. نجوا می کرد، و من می دانستم می خواست به چیزی اعتراف کند. حس می کردم روحم در حال ورود به یک دنیای لذت بخش و شریرانه است، و بعد دوباره دیدم که آن جا هم منتظر من بود.” پسر احساس می کند باید از دست کشیش فرار کند، ولی انجام این کار برای او غیر ممکن است. در حقیقت مدت ها پیش از آن که راوی از مرگ کشیش کاملا مطمئن می شود، حس می کند پدر فلین به دنبال اسیر کردن اوست: “در تاریکی اتاقم دوباره صورت خاکستری سنگین این فرد افلیج را حس می کردم. پتو را روی سرم کشیدم و سعی کردم به کریسمس فکر کنم.” این جمله ها نشان می دهد که پسر از کشیش می ترسد و با مرگ او، رهایی می یابد. این موضوع یک بار دیگر مورد تاکید قرار می گیرد، زمانی که پسر با کارتی که نشان دهنده مرگ کشیش است؛ مواجه می شود و فکر می کند “نه او و نه آن روز حال و هوای صبحگاهی نداشت، این که احساس آزادی به او دست داده بود اذیتش می کرد، حس آزادی از چیزی که با مرگ پدر فلین از او دور شده بود.” این حس آزادی نشان می دهد خود پسر هم می دانسته که اسیر پدر فلین، و در نتیجه اسیر کلیسا بوده است. با مرگ پدر فلین در اصل مرگ اسارت او هم فرا می رسد.

این ایده اسارت مذهبی در برخورد و با بررسی ارتباط بین پسرها و پدر باتلر مشهود است. زمانی که لئو دیلین هنگام خواندن کتاب سردسته آپاچی ها گیر می افتد و پدر باتلر با اخم صفحات کتاب را ورق می زند، “قلب همه از حرکت می ایستد.” کمی بعد راوی ادعا می کند که این سرزنش تا حدی شکوه و جلال غرب وحشی را از بین برده است. ولی مدتی بعد که از فضای مدرسه خارج می شود، دوباره تشنه این دنیای وحشی می شود. این جمله ها نشان دهنده میزان کنترل کلیسا بر روی عقاید و تفکرات راوی است. علاوه بر این، اگر پدر باتلر را به عنوان نماد کلیسا در نظر بگیریم، ترسی که در اثر خشم او به جان دانش آموزان می افتد و هم چنین تاثیرات محدودگری که کلیسا، حتی در صورت نبود فیزیکی خود بر روی آن ها می گذارد، نشان دهنده ماهیت خفقان آور مذهب است. همین حضور محاصره کننده باعث می شود راوی به دنبال راهی برای فرار باشد. این مساله باعث می شود لئو دیلین در هنگام اردو هم حاضر نشود، چرا که می ترسد پدر باتلر یا یکی از افراد مدرسه او را ببینند. اگرچه با دور شدن از فضای مدرسه تاثیر پدر باتلر بر روی تفکرات پسرها کاهش می یابد، ولی همیشه در پس ذهن آن ها حضور دارد. حضور او در ذهن آن ها، مخصوصا وقتی مشغول برنامه ریزی برای کاری هستند که پدر باتلر حتما به خاطر آن، آن ها را تنبیه می کند، شبیه احساسات گناهکاری است که از عذاب الهی می ترسد. این مسائل نشان دهنده همان مساله اسارت هستند، چرا که اساسا هدف از برگزاری اردو، فرار از دنیای سفت و سخت مدرسه و دست یافتن به هیجانی ناشناخته بود. با این حال حتی در حین تجربه آزادی هم بچه ها مدام به این فکر می کنند که اگر پدر باتلر این جا بود چه بلایی بر سرشان می آورد.

در عربی هم اگرچه کشیشی در داستان حضور ندارد، ولی تم اسارت مذهبی را می توان در شخصیت خواهر مانگان تشخیص داد، کسی که نماد مریم باکره است. درست همان طور که مجسمه حضرت مریم بر روی یک سه پایه، از پشت نور خورده و در تاریکی احاطه شده است، خواهر مانگان هم در میانه یک در نیمه باز ایستاده و پیکرش از طریق نور لامپی که از پشت بر او می تابد روشن شده است. او در آن جا در میان سایه ای از غبار، منتظر ورود برادرش به داخل است. همچون مریم باکره، خواهر مانگان را راوی داستان می پرستد و به این ترتیب اسیر زندان او شده است. “تصویر او حتی در جاهایی که هیچ ارتباطی با عشق نداشت، همیشه همراه من بود”. راوی داستان عربی نوعی وسواس نسبت به خواهر مانگان پیدا کرده است و هرجا که می رود، تصویر او در برابر چشمانش قرار دارد. این موضوع بعدا به این صورت بسط می یابد: “علاقه ای به انجام کارهای مدرسه نداشتم. شب ها بر روی تخت یا صبح ها در کلاس، تصویر او همیشه بین چشمان من و صفحه کتابی که می خواستم بخوانم قرار داشت.” علاوه بر  این که خواهر مانگان مظهر شمایل مذهبی است، خود بازار هم نقش یک نماد مذهبی را دارد. فضای داخلی عمارت شبیه کلیساست. سالن بزرگ مرکزی ارتفاع دارد، اما در میانه با یک گالری احاطه شده است. دارای غرفه های تاریک، نورهای کم سو و محراب هایی محصور در پرده و شیشه است. جویس می خواهد این معبد را شبیه مکانی برای پرستش به تصویر بکشد. در حقیقت حتی خود راوی هم با گفتن این جمله ثابت می کند که می داند با نوعی نماد گرایی مذهبی مواجه شده است: “سکوتی بر فضا حاکم بود، همچون سکوتی که در کلیسا هنگام دعا به وجود می آید.” حرکت راوی به سمت بازار در حکم نوعی سفر است، ولی حتی او هم نمی تواند خود را از تصویر برهاند. حتی آن جا هم از دست تصویر مریم باکره در امان نیست. او یک فروشنده زن را می بیند که در آستانه در یکی از غرفه ها ایستاده است و با دو مرد صحبت می کند. این صحنه مشابه لحظه ای است که خواهر مانگان در آستانه در با راوی صحبت می کرد. زمانی که راوی متوجه این شباهت و توازی می شود، به نوعی رستگاری می رسد. متوجه می شود فرشته پرستیدنی او تنها یک دختر است، درست مثل همین دختری که مشغول صحبت با این دو مرد است. زمانی که متوجه می شود مشغول فریب خودش بوده است، “چشمانش مملو از اندوه و خشم می شود.” وقتی پسر متوجه سنگینی بار کلیسا بر روی دوش خود می شود، دچار نوعی حالت انزجار و خشم می شود.

تصویر مذهبی و استفاده از مذهب به عنوان یک ابزار اسیر کننده که قهرمانان داستان همیشه به دنبال فرار از آن هستند را می توان در تک تک صحنه های سه داستان ابتدایی دوبلینی ها مشاهده کرد. درست همان طور که پدر فلین در خواهرها؛ پسر را تحت سیطره خود می گیرد، و پسرهای داستان برخورد نمی توانند از حضور همیشگی پدر باتلر بگریزند، قهرمان عربی هم نسبت به حضور خواهر مانگان حساس شده و هرجا می رود تصویر او را می بیند. هر سه این شخصیت ها محصور شده اند و هر سه میل به آزادی دارند. در خواهرها، چنین حسی با احساس آزادی که هنگام مرگ پدر فلین به قهرمان داستان دست می دهد؛ مطرح می شود. در برخورد، این مساله از طریق آرزوی پسرها برای رها شدن از سنگینی سخت گیری های مدرسه حتی برای یک روز؛ به تصویر کشیده می شود. در عربی، این تمایل به آزادی تنها در هنگام رستگاری راوی ارائه می شود. زمانی که او بالاخره متوجه سنگینی فشار کلیسا روی دوش خود می شود. این سه داستان به دلیل این اشتراکات، همچون یک مجموعه واحد به نظر می رسند. 

کریستینا لی

منبع: college term paper

دیدگاهی بنویسید

avatar