به این نقد امتیاز بدهید

کمدی انسانی
نویسنده:ویلیام سارویان
سال:۱۹۴۳

نقد کمدی انسانی اثر ویلیام سارویان

کمدی انسانی اثر ویلیام سارویان

در جامعه امروز بچه ها ملزومات زندگی را از والدینشان می آموزند، و طوطی وار  آنچه را بینند تکرار می کنند. کودکان که ذهنشان رشد و تکامل یافت، آنچه می شناسند جهان خانواده و  اطرافیان نزدیکشان خواهد بود. کودکان از آنچه می بینند و می شنوند درس های دیگری می آموزند. بزرگسالان می توانند چگونگی برخورد با بیماران، مهمان نوازی، رفتار و منش پسندیده را به کودکان بیاموزند، گرچه به همین صورت ممکن است دیدگاه های نژادپرستانه و اندیشه های خام و نادرست را نیز به آنها انتقال دهند. بزرگسالان کل تمرکز و حواسشان روی  مرگ، جنگ، و مسائل اقتصادی است، تمام آنچه در زندگی روزمره ی شخصیت های رمان کمدی انسانی نوشته ی ویلیام سارویان می بینیم. این مسائل و مشکلات تمام ذهن و جسم و روح زنان و مردان را به خود درگیر کرده است. بزرگترها باید زمانی را به دختران و پسرانشان اختصاص دهند تا چیزهای زیادی که باید را یاد بگیرند البته نه با نصیحت خشک و خالی و نطق و بیان مستقیم افکارشان. از دید سارویان، کودکان در “زندگی را زندگی کردن متخصص و متبحر اند، درحالی که بزرگسالان بیشتر دانش و آگاهی شان درباره مرگ است. کودکان به دنبال راه های ساده ی لذت بردن از زندگی اند و زندگی را به معنای حقیقی زندگی می کنند. بزرگترها بیشتر کودکان را به غرق شدن در غم و اندوه و دور شدن از امید و رویاها سوق می دهند. شخصیت های خانم ماکاولی، خانم هیکس، و آقای اسپانگلر همگی نقش مهمی را در آموزش نکات اساسی زندگی ایفا می کنند.برخی بزرگسالان در این رمان اشاره هایی به چگونه زندگی را زندگی کردن دارند و برخی هم این مسیر را کلا دنبال نمی کنند.برای مقابله با پستی بلندی های موجود در زندگی، بزرگترها و کودکان هر دو باید از همدیگر چیز بیاموزند.

بزرگترها دانش و فهمی را از طریق تجربه بدست آورده اند. آمریکایی ها یادگرفته اند که با همه یکسان رفتار کنند و دیگران را با عقایدشان بپذیرند. وقتی که از هوبرت آکلی و هومر ماکوالی خواسته می شود در مدرسه بمانند، خانم هیک می گوید که “هومر را نه برای تنبیه بلکه برای پرورش نگه داشته است.” معلم سختگیر داستان، از شاگردانش فقط می خواهد که شهروند باشند. سارویان از طریق خانم هیکس می خواهد بگوید که کودکان وقتی انسان خواهند بود که با وجود اختلافاتی که با هم دارند باز هم به همدیگر احترام بگذارند. در این قسمت معلم تلاش دارد که آموزه های شخصی اش را به هومر منتقل کند. او با استفاده از نصیحت خشک و خالی، و سخنرانی و متن های زیبا گفتن تدریس نمی کند بلکه می کوشد تا تجاربش را از طریق متمدن بودن به انها نشان دهد و با آنها در میان بگذارد.اگر برخی کودکان در شرایطی بحرانی و خاصی از جهان  نصایح بزرگترها را نادیده می گیرند،درس های معلم مدرسه شان می تواند روی آنها تاثیر گذار باشد. این دروس می تواند از پسری،مردی بهتر و محترم تر بسازد. مادر هومر متوجه می شود که “تنهایی، هومر را فراگرفته است چراکه دیگر او یک کودک نیست”و این احساس همیشه جوان ها و ذهن های درحال رشد را  فرا می گیرد. او می داند روزی که هومر زبانش دیگر یارای بیان حتی کلمه ای از حرفهای دلش را نداشته باشد، به خانه باز خواهد گشت. خانم ماکاولی شبیه است به احساس عجیبی که هومر درگیر آن میشود. چرا که او هم مصیبتی را تجربه کرده است. اگر می توانست بعد از از دست دادن شوهرش تنها حرفی به زبان بیاورد شاید دیگر مغلوب این تنهایی و غم نمی شد. بزرگتر ها می توانند مرگ را شرح دهند و به جوان تر ها بیاموزند که چطور با این مصیبت روبه رو شوند. وقتی هومر خبر کشته شدن برادرش را در جنگ می شنود، آقای اسپانگلر او را دلداری می دهد و می گوید که “مردان خوب هیچ وقت نمی میرند. جسم کسی ممکن است بمیرد ولی بهترین قسمت او می ماند و برای همیشه ماندگار است.” آقای اسپانگلر به هومر درس می دهد و سارویان به خواننده  می آموزد که مرگ به این معنا نیست که کسی دیگر نفس نمی کشد و راه نمی رود. کسی ممکن است جسمش را ترک گوید ولی هنوز در قلب کسانی که دوستش داشته اند باقی بماند. اگر شخصی به دیگران عشق بورزد و مورد علاقه دیگران باشد،یا برای بهبود زندگی کسی تلاش کرده باشد  برای همیشه جاودان و ماندگار خواهد بود. از دست دادن عزیزان را نباید عزا گرفت بلکه باید خاطرشان را گرامی داشت و یادشان را زنده نگه داست. آقای ماکانو به یولیسز می فهماند که معنای مرگ چیست، بدون کلمات و نصیحت.بزرگترها می توانند آنچه که درستی اش برایشان اثبات شده است را به کودکان بیاموزند اما معمولا این راه را در پیش نمی گیرند. سفر تنهایی کودکان در دنیای مرگ، خشونت و جنگ با نصایح لازم همراه با کمی شوخ طبعی می تواند بهبود یابد. سارویان درک و فهم شخصیت بزرگسال های مورد علاقه اش را ارائه می دهد که چگونه انسان باید زندگی را زندگی کند، و در طول داستان، کودکان این روش ها را دنبال می کنند.

گروُگان کسی که اگر شغلش را نداشت احتمالا یک هفته هم دوام نمی آورد و می مرد، امیدی برایش نمانده و در زندگی اش هدفی را دنبال نمی کند. آقای ماکانو هیچ نشانه ای از زندگی را در خود ندارد.آقای ماکانو و آقای گروُگان هردو نمونه هایی از آدم های بدون امیدی هستند و کودکانی که با آنها مرتبط اند، جنگ طلب و خشن و موجوداتی فاقد زندگی، رشد می کنند و بزرگ می شوند. با این حال برخی بزرگسالان گرچه تغییری در آینده خودشان ایجاد نمی کنند، اما تلاش می کنند که به کودکان بیاموزند با امید زندگی کنند و آینده بهتری داشته باشند. اسپانگلر مردی است که فروتنانه و به آرامی در جریان زندگی جلو می رود. وقتی که با پسری جوان در حال مسابقه دو است، تصمیم می گیرد که به بخشی از زندگی را وقف معصومیتی کند، بدین ترتیب می رود و دختری تنها  و دوست داشتنی با چهره ای معصوم را می بوسد.  با این کارش نشان می دهد که  زندگی بعنوان انسانی با ارزش و دارای اخلاق و منشی درست، می تواند شامل جاده های فرعی دیدن و توجه به زیبایی های کوچک اطرافمان در طول مسیر اهدافمان باشد. کودکان این را بدون اینکه نیازی به فکر کردن داشته باشند می توانند انجام دهند با هر قدمی گلی از رنگی جدید، یا نوایی جدید از پرنده ای می آورند.

در جهانی از نژادپرستی و تبعیض جنسیتی، خانم ماکاولی و آقای اسپانگر به ما می آموزند که نترسیم،بلکه با هر مساله ای از زندگی با اندیشه و فکری بازی که می طلبد برخورد کنیم، وقتی یولیسز از مادرش در مورد لاک پشت ها می پرسد، مادرش جواب میدهد که “آنها زمین را با ما شریک هستند، و بخشی از تو هستند،بخشی از هر آنچه که زندگی می کند.” به همین صورت آقای اسپانگلر به هومر می گوید که نباید از مردم بترسد.انسان انسان است و وقتی به جایی جدید با مردمی جدید سفر کرد نباید از آن مردم هراسی داشته باشد. سارویان از بزرگسالان “خوب” استفاده می کند برای نشان دادن ویژگی ها و ایده آل هایی که کودکان به آسانی دنبال می کنند و در پیش می گیرند.  

منبع: ۱۲۳helpme.com

1
دیدگاهی بنویسید

avatar
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین رای
nishteman
مهمان
nishteman

فوق العاده بود موفق باشید