به این نقد امتیاز بدهید

چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ – Who’s Afraid of Virigina Woolf
نویسنده: ادوارد آلبی – Edward Albee

تعداد پرده: ۳
شخصیت ها: مارتا، جورج، نیک، هانی
اولین اجرا
: ۱۳ اکتبر ۱۹۶۲ تئاتر بیلی روز، نیویورک

نقد نمایشنامه ی چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟

نقد نمایشنامه ی چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟

کمدی سیاه چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ زندگی زن و شوهری به نام های جورج و مارتا را در شبی مملو از شوخی و بازی‌های خطرناک را به تصویر می کشد. در یک مهمانی، افشا شدن رازهایی حیرت آور و باورنکردنی، مقدمه ی نقطه اوجی می‌شوند که بینندگان این نمایش را برای سالیان سال شگفت زده می کند.

خلاصه ای از نمایشنامه

نارضایتی مستقیم مارتا لحن مشهورترین نمایشنامه ی ادوارد آلبی را شکل می دهد، این نمایشنامه ی سه پرده‌ای در یک غروب با بحث و جدل و کل کل بین مارتا و همسرش جورج آغاز می شود. جورج استاد تاریخ و مارتا دختر رئیس دانشگاه است. در آغاز پرده ی اول با عنوان «شوخی و بازی»، مارتا و جورج تازه از شب نشینی خانه ی پدر مارتا برگشته اند. بی‌خبر از جورج، مارتا زوج جوانی را به صرف نوشیدن به خانه دعوت کرده است. مهمان ها نیک استاد زیست شناسی (مارتا فکر می کند که استاد ریاضیات باشد) و همسرش هانی هستند. پس از رسیدن نیک و هانی،‌ جورج و مارتا شروع میکنند به تعریف از ناکامی و نارضایتی هایشان در طول بیش از بیست سال زندگی مشترک که گاهی شدت می‌گیرد و به خشونت می کشد. با‌ گذشت پاسی از شب و تاثیر الکل مارتا مرتکب اشتباه بزرگی می شود. او به هانی می‌گوید که یک پسر دارند. جورج با دیدن بی ملاحظگی مارتا، شروع به اهانت و خشونت می کند. در پایان پرده ی اول مارتا جورج را جلوی چشم مهمانان تحقیر می‌کند و او را مردی خیکی خطاب می کند. هانی به خاطر نوشیدن زیاد حالش بد می‌شود و مارتا او را تا حمام همراهی می کند.

پرده ی دوم با عنوان ولپورگیس به معنی «جلسه  و گردهمایی ساحره ها» با حضور نیک و جورج روی صحنه آغاز می‌شود که مشغول تعریف داستان زندگی شان برای همدیگر اند، در این حین خارج از صحنه مارتا از هانی مراقبت می کند. با بازگشت مارتا به روی صحنه دو زوج نمایش شروع به پیش بردن یک سری «بازی» می‌کنند. اولین بازی به نام «تحقیر میزبان» شروع می‌شود که در آن مارتا مقابل الهامی از زندگی شخصی اش قرار می گیرد. الهامی در داستانی که در غیاب او، جورج برای نیک  تعریف کرده است. داستان پسر جوانی که ناخواسته به مادرش شلیک کرده و بعداً پدرش را طی حادثه رانندگی به قتل می رساند. سخنان مارتا این معنا را می رساند که جورج آن پسر جوان داستان است. برای تلافی، جورج دو بازی دیگر را شروع می کند. برای باز پس گیری قدرتش در بازی «گرفتن مهمانان» ازدواج نیک و هانی را به تمسخر می گیرد. با داستانی فالبداهه در مورد کسی که نصف عمرش را به قی کردن می گذراند به هانی تیکه می اندازد. هانی متوجه می شود که منظورش حاملگی کاذبش است. اشاره به اینکه او نیک را به خاطر حاملگی کاذبش مجبور به ازدواج با خود کرده است. اینجا هانی حالش دوباره به هم می خورد و به حمام می رود.

 مارتا به دنبال افزایش امتیاز است در پایان پرده ی دوم مارتا در حضور جورج اقدام به رفتاری عشوه گرانه با نیک می کند. جورج وانمود به آرام بودن می کند و کتاب می خواند، وقتی مارتا و نیک از پله ها بالا می روند کتاب را به دیوار می کوبد.

در آغاز پرده ی سوم به نام «جن گیری»، مارتا ناتوانی جک را در رفتار جنسی به دلیل مصرف زیاد مشروب بیان می کند و پس از آن، جورج با دسته گلی از گل میمون که برای مارتا آورده است وارد می شود و با صدای بلند می گوید:‌ «Flores para los muertos یعنی گل برای مرده» که اشاره دارد به نمایش نامه اتوبوسی به نام هوس. مارتا و جورج به بحث در این باره می پردازند که ماه در آسمان هست یا نیست. جورج اصرار دارد که هست، و مارتا می گوید که از اتاق خواب ماه را در آسمان ندیده است. این بحث به جایی می رسد که هر دو نیک را مورد بی احترامی و تمسخر قرار می دهند بحثی که در نهایت به افشای ارتباط جنسی نیک با مارتا در طبقه ی بالا به خاطر مست بودن زیادش می شود.

جورج از نیک می خواهد هانی را برای تمام کردن بازی آخریعنی «بزرگ کردن بچه» باز گرداند. جورج و مارتا پسری داشته اند که جورج همواره از مارتا خواسته در مورد آن با کسی صحبت نکند. جورج در مورد احساس غرور و افتخار مارتا نسبت به پسرشان صحبت می کند، و سپس هر دو با قطعه آهنگی عجیب و غریب به توصیف بزرگ شدن پسرشان می پردازند. مارتا از زیبایی و ذکاوت پسرشان می گوید سپس جورج را متهم می کند که زندگی پسرشان را نابود کرده است. در پایان نمایش جورج به مارتا می گوید که از طرف اتحادیه اروپا دم در آمده اند با نامه ای مبنی بر اینکه پسرشان در تصادفی کشته شده است، او برای این که به یک جوجه تیغی برخورد نکند انحراف به چپ داشته است. این توصیف با داستان پسر ی که قبلا گفته شد شباهت دارد. مارتا فریاد می زند«تو نمی توانی این کار را بکنی». اینگونه نمایش با اعلام مرگ پسرشان پایان می پذیرد . مارتا وحشت زده می‌گوید که جورج حق ندارد بدون رضایت او این تصمیمات را بگیرد. این گونه جورج به بازی ها خاتمه می دهد یعنی با نابود کردن پسری خیالی که او و مارتا سال ها قبل که بچه‌دار نمی شدند در خیال خود ساخته بودند. بعد از اینکه واقعیت خیالی بودن پسر جورج و مارتا فاش می‌شود، نیک و هانی از آنجا می‌روند و جورج و مارتا را تنها می گذارند. مارتا در نهایت اقرار می‌کند که از ویرجینا ولف، از زندگی خالی از خیال می ترسد.

تحلیل نمایشنامه

در جولای ۱۹۶۲ چند ماه قبل از اجرای نمایش چه کسی از ویرجینیا وولف می ترسد؟ کلینتون وایلدر و ریچارد بر تهیه کنندگان این نمایش پشتیبانی اکتورز استودیو را برای تولیدشان کسب کردند. بدون پیگیری و تلاش آنان نمایش آلبی به این موفقیت و ۶۶۰ اجرا در تئاتر بیلی رز نمی رسید. با وجود انتقادهای اولیه، کاراکتر ها و تنش‌های آنان باعث شدند که این نمایشنامه به سنتی برای نمایشنامه های مدرن تبدیل شود. توبی زینمان می نویسد:‌ «این نمایشنامه یکی از نمایش های عالی تئاتری از خانواده‌ای ناموفق است، موضوعی که در درام های آمریکایی همیشه مورد توجه و علاقه همگان بوده است. این نمایش نسخه‌ای تلویزیونی کسل کننده از خانواده‌ای ناموفق نیست، باز پرداختی است به اینکه چگونه خانواده‌ها در ارتباطشان با همدیگر با عشق و تنفر روبه رو می شوند، نمایش مملو است از اختلاف و تنش خانوادگی که در آن واقعیت و خیال در جدالی فانی به هم گره خورده اند

مضمون اصلی که از نظر منتقدان مختلف در طول پنجاه سال از اولین اجرای آن می توان به دست آورد، مفهوم راستی و واقعیت در برابر خیال و وهم است. جورج و مارتا لذت می برند از تشریح واقعیت و خیالی که آن‌ها را در ازدواج پر از تنششان کنار هم نگه داشته است. بخش خیالی ارتباط مارتا و جورج با پسر خیالی شان به خوبی نمادسازی شده است. جورج وقتی مارتا با افشای وجود پسرشان، قوانینشان را زیر پا می‌گذارد، شروع به کج خلقی می کند و در پایان تصمیم به از بین بردن پسر خیالی یا خارج کردن روح پسرشان(جن گیری) می کند. همان‌طور که عنوان پرده ی سوم بیانگر این مساله است. آدلر می نویسد: «جورج با از بین بردن پسر خیالی نه تنها می‌خواهد دنیای خیالی شان را از بین ببرد و در واقعیت زندگی کند،‌ از طرفی نیز واقعیتی را از بین می برد، این واقعیت که او نتوانسته داشتن قدرت لازم برای ایجاد تنوع در زندگی مشترکشان را تجربه کند و نتوانسته زندگی شان را بدون داشتن فرزند، سرزنده و شاداب نگه دارد، و واقعیت جدیدی را برای جایگزینی این مساله می سازد. جورج با نشان دادن مسیر تغییر زندگی برای نیک و هانی،‌ به تغییری اساسی برای خودش و مارتا می رسدبرخلاف مارتا و جورج که از دید منتقدان ازدواجشان بر اساس عشق بوده است، ازدواج هانی و نیک به خاطر حاملگی هانی و ثروت پدرش صورت گرفته است. جورج در طول نمایش می‌خواهد فکر هانی و نیک را از این که او و مارتا در حال جدل هستند منحرف کند و از عالم خیال به عنوان سلاحی برای مقابله با مارتا استفاده می کند. مارتا هم «احساس می‌کند که چیزی کم است، نه تنها در ازدواج یا زندگی‌اش بلکه در زندگی هر شخص دیگری همپاولوسی می گوید: «زوج جوان این نمایش نامه حس شرمندگی و رفتار اجتماعی،  اندوه و ناراحتی شخصی و درونی‌مان را نشان می دهند. »

دوگانگی شخصیت جورج وسعت و فضای بیشتری برای معرفی و اجرای بازیگران فراهم می آورد. آلبی مینویسد: «اگر یک بار نقش جورج در نمایشنامه ی من را بازی کرده باشید دیگر اجرای هیچ نقشی مگر نقشی چون هملت، برایتان مشکل نخواهد بود و چالشی نخواهد داشت. دلیل آن وسیع بودن متن، پیچیدگی زبانی و پیچیدگی کار روی چندنین طرح مختلف به صورت همزمان است.»
نقش جورج توسط بازیگران فیلم و تئاتر مشهوری همچون ریچارد برتون در ۱۹۶۶، بیل اروین در ۲۰۰۵، و ترسی لتس در ۲۰۱۲ اجرا شده است.

 آشلی گالاگر
منبع: edwardalbeesociety

1
دیدگاهی بنویسید

avatar
1 رشته نظرات
0 رشته پاسخ‌ها
0 دنبال کنندگان
 
نظر با بیشترین بازخورد
داغ‌ترین گفتگو
1 نظردهندگان
فروغ نظردهندگان اخیر
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین رای
فروغ
مهمان
فروغ

فيلم خيلي عمقي بود واقعا دوس داشتم