۱ (۲۰%) ۱ vote

گربه روی شیروانی داغ

نویسنده: تنسی ویلیامز

سال: ۱۹۵۵

برنده جایزه پولیتزر

نقد نمایشنامه گربه روی شیروانی داغ

نقد نمایشنامه گربه روی شیروانی داغ

گربه روی شیروانی داغ نمایشنامه ای است درباره تجربه ای که انسان در جامعه از سر می گذراند، اثری که سعی می کند به مردم نحوه درست زندگی کردن را آموزش دهد. این نمایشنامه درباره زمانی است که فقدان ارتباطات انسانی منجر به تنهایی اجتناب ناپذیر انسان می شود. در شرایطی که بحران ها و مشکلات خانواده به اوج خود رسیده است، حقایق زیادی در مورد احساسات انسانی آشکار می شود، حقایقی همچون ترس طاقت فرسای ما از مرگ، عشق ما به زندگی، گناه مخفی ما، ناامنی های ما، ناتوانی ما برای مواجهه با حقیقت، مادی گرایی ما، عظمت ما، حقارت ما و … . تصویری که از انسان در این نمایشنامه می بینیم، یک فرد بی نوای دراماتیک است، فردی که در دنیا کاری جز انسان بودن بلد نیست. 

نمایشنامه با ارائه پس زمینه تاریخی خانواده آغاز می شود و بستری برای رسیدن به نقطه اوج بحران آماده می کند. به نظر می رسد تمام شخصیت ها از تنهایی و عدم ارتباط با دیگران رنج می برند. ویلیامز نگاهی محتاطانه به تغییر در ارزش های اجتماعی و از هم گسیختگی بنیان خانواده دارد، عواملی که در اثر تغییرات اجتماعی و جهانی کلی به وجود می آیند. بزرگ شدن و کمال یافتن یک فرآیند طبیعی است، ولی نتیجه ای که چنین تغییری در بر دارد اغلب غیرقابل پیش بینی است و معمولا اثری منفی دارد. 

بیگ ددی در اصل تجسم رویای آمریکایی است. ویلیامز از طریق این شخصیت نشان می دهد که جامعه آمریکا چگونه تمام ارزش های خود را فدای مهم ترین ارزش دنیای مدرن، یعنی پول کرده است. رویای آمریکایی یک روی زشت هم دارد، بیگ ددی نمونه بارز یک موفقیت تجاری است. البته موفقیتی که منجر به شکست در تمام جنبه های دیگر شده است. او در جایگاه یک انسان شکست خورده است چرا که امپراطوری کوچکش را تنها حول خودش به وجود آورده و اهمیتی به نیازها و احساسات اطرافیانش نداده است. بیگ ددی به گونه ای رفتار می کند که گویی پول تنها ملاک ارزش دهی انسان است. شاید او از این جمله می ترسد: “به نظرت من چقدر میارزم؟ حدس بزن بریک! فکر می کنی چقدر میارزم!”

زمانی که بیگ ددی سعی می کند همچون پدر عاشقی به فرزند محتاج خود نزدیک شود، یک کشمکش نامرئی به وجود می آید.  او در این حالت محبت و تزلزل درونی خود را به نمایش می گذارد. میان عشق او به پسرش و تصمیمش برای دستیابی به حقیقت؛ کشمکشی در جریان است. در عین حال یک ذهنیت هم همیشه همراه او است، او در خانواده ای فقیر بزرگ شده، جایی که پدر همیشه شمایلی دست نیافتنی و دور از دسترس بوده است. این ویژگی را می توان در توضیحاتی که ویلیامز برای صحنه نوشته است، تشخیص داد: “شرمسارانه، گهگاهی نگاه سریعی به پسرش می اندازد.”، “با  حالتی شرم آگین سرش را بر روی بر روی سر پسرش قرار می دهد. از روی خجالت چند بار سرفه می کند.” ابراز محبت برای او کار راحتی نیست. 

ویلیامز از طریق ناتوانی بیگ ددی و بریک در برقراری یک مکالمه آزادانه در مورد موضوع مورد نظرشان سعی می کند عدم توانایی انسان ها در برقراری ارتباط را نشان دهد، مساله ای که منجر به تنهایی و انزوا می شود. این پرسش فرازمانی و دراماتیک در نمایشنامه مطرح می شود: “لعنتی چرا حرف زدن برای آدم ها این قدر سخته؟” هیچ انسانی نمی تواند به این پرسش یا هر پرسش مشابه ای که حاوی رازهای بی پایان روح انسان باشد، پاسخ دهد. این دو مرد حین مکالمات خود این مساله را ثابت می کنند. آن ها با هم صحبت های زیادی می کنند، ولی هیچ حرف خاصی بین آن ها ردوبدل نمی شود و اصلا به صحبت های هم گوش نمی کنند. همان طور که بریک می گوید: “ارتباط برقرار کردن با مردم خیلی سخته. ما حرف می زنیم. تو هم حرف می زنی. ولی به جایی نمی رسیم، هیچ جا!” با این حال بیگ ددی متوجه حساسیت این موضوع شده و می خواهد این مساله را درک کند. بنابراین سعی می کند با پسرش ارتباطی برقرار کند: “نذار این جوری پیش بره. مثل تمام صحبت هایی که قبلا داشتیم … به نظر میومد همیشه یه حرفی بود که به زبون نمیاوردیم.” هر دو مرد می دانند که تلاششان برای اجتناب از مطرح کردن حقیقت، کاری “دردناک” است. همان طور که بیگ ددی می گوید: “اره، حرف زدن خیلی سخته.”

بیگ ددی و بریک شخصیت هایی نسبتا تراژیک هستند. اما اگر با یک نمایشنامه تراژدی معمولی طرف بودیم، این دو شخصیت به شخصیت های اصلی درام تبدیل نمی شدند. در آن صورت جهان به صورت یک کل، مهم ترین نقش را در نمایشنامه داشت. ویلیامز به شکلی ماهرانه تراژدی جهان را در در شخصیت بیگ ددی پیاده سازی می کند. مشکلات بریک در برابر تراژدی جهان، ناچیز به نظر می آیند، با این حال این مشکلات مستقیما به دنیا مربوط هستند. جهانی که باعث جلال و شکوه او شده بود، جهانی که او عاشق آن بود، به حدی که تمام تبعیض های آن را در آغوش گرفت. ولی زمانی که بریک دیگر جوان و بی نقص نبود، همین دنیا او را همچون یک آجر داغ به گوشه ای پرت کرد (بریک در زبان انگلیسی به معنی آجر هم هست). حال او از دنیا متنفر است. از خود به خاطر این که بخشی از این دنیاست، متنفر است. به همین دلیل از دنیا فاصله می گیرد. اما بیگ ددی زشتی و دروغ دنیا که او را به چنین شخصیت سرسخت و بدبینی تبدیل کرده است را پذیرفته است. 

بیگ ددی به مرز انفجار رسیده و تمام حقایق فروخفته خود را آشکار می کند، ویلیامز با این کار تا عمق احساسات انسان نفوذ کرده و مالیخولیای مردی را به تصویر می کشد که مجبور است به همان طریقی که دنیا از او می خواهد، زندگی کند. ویلیامز به بررسی دروغ گویی در رفتار انسان می پردازد و اصول جاری در میان انسان ها را به چالش می کشد. برای مثال با این باور اساسی بزرگ می شویم که خانواده ما باید عاشق ما باشد و ما هم باید عاشق خانواده خود باشیم. ویلیامز از طریق بیگ ددی نشان می دهد که گاهی وقت ها عشق و محبت میان اعضای خانواده به وجود نمی آید. او می خواهد نشان دهد فقدان عشق و محبت، چنان پدیده غیرطبیعی نیست. 

ویلیامز استاد به تصویر کشیدن “تلاش های بی نتیجه برای گذشتن از حصاری است که افراد به دور خود می کشند.” چنین چیزی را می توان در پرده دوم نمایش و در مکالمه بین بریک و بیگ ددی مشاهده کرد، مکالمه ای که به آرامی تنش دراماتیک نمایش را افزایش داده و بیگ ددی را هرلحظه به حقیقت نزدیک تر می کند. ویلیامز به شکلی ماهرانه این تنش دراماتیک را افزایش می دهد. او سعی می کند برای نمایش فضای پرتنش و احساسات شخصیت ها از جلوه های بصری هم استفاده کند. برای مثال زمانی که تنش به اوج می رسد، آتش بازی هم شروع می شود. 

در حین این مکالمه طولانی، بیگ ددی در نهایت موفق می شد به حقیقت ماجرا دست یابد. چنین مواجهه تندی با حقیقت باعث می شود که هم پدر و هم پسر چوب دستی خود را کنار بگذارند. چوب دستی در اصل حفاظی بود که آن ها را از مواجهه با حقیقت برحذر می داشت. بریک به خاطر این امید کاذب پدرش به زندگی را از بین برده احساس گناه می کند. او سعی می کند با گفتن این جمله، رک گویی خود را جبران کند: “زنده نبودن به نوعی باعث میشه آدم صادقی باشم.” این جا یک پرسش اخلاقی مطرح می شود: آیا باید به یک شخص خبر داد که در شرف مرگ است؟ (با توجه به این که آن طور که در نمایشنامه مطرح شده، یک انسان زنده یک انسان صادق نیست). آیا در چنین شرایطی صداقت یک نیروی یاری رسان است؟ اگر حقیقت باعث از بین رفتن امیدها می شود، آیا باید پذیرای آن باشیم؟ 

تنسی ویلیامز آشکارا مشخص می کند که مهم ترین دغدغه و هدف نمایشنامه، پیدا کردن پاسخ سوالات شخصیت ها نیست. این که بریک هم جنس گرا هست یا نه و رابطه او و مگی به کجا می رسد، سوالات بی ربطی هستند. به همین دلیل پاسخ قطعی به آن ها داده نمی شود. ویلیامز از این نظر یک نمایشنامه نویس برجسته است که پذیرفته او هم مثل ما یک انسان است. هیچ وقت ادعا نمی کند که پاسخ تمام پرسش های بی پایان در مورد زندگی و شخصیت ها را می داند، همان طور که هیچ انسان دیگری هم نمی تواند چنین ادعایی داشته باشد. او آشکارا اعلام کرده: “پیدا کردن راه حلی برای مشکلات روانی انسان، چیزی نیست که در این نمایشنامه به دنبالش هستم.”

به این ترتیب مشکلات بریک، اگرچه به شکلی کامل مطرح شده و مورد بررسی قرار می گیرند، مهم ترین عناصر این نمایشنامه نیستند. ویلیامز می داند که نه ما و نه هیچ انسان دیگری هیچ وقت نمی توانیم خود حقیقی مان را بشناسیم، چرا که روح انسان چیزی شبیه یک پرتگاه عمیق است. ویلیامز در حین این که از پاسخگویی طفره می رود، در بازنمایی احساسات و تجربیات انسان، صادقانه و باورپذیر عمل می کند. 

ماجراهای شخصیت های این نمایشنامه برای ویلیامز ابزاری است تا بتواند به عمق احساساتی دست یابد که گروهی  از مردم در دورانی پرتنش از سر می گذرانند. او هدف خود از نوشتن را علنا مطرح کرده است: “می خواهم به تجربیات حقیقی گروهی از افراد دست پیدا کنم. تجربیاتی که در فضایی تیره و تار، بی ثبات و همراه با رگه هایی از نور قرار دارند. به دنبال نمایش فعل و انفعالات انسان ها در هنگام از سر گذراندن یک بحران جمعی هستم.”

آنا هساپی

منبع bookreviews

دیدگاهی بنویسید

avatar