۲٫۵ (۵۰%) ۲ votes

کالیگولا – Caligula

نویسنده: آلبر کامو – Albert Camus

سال انتشار: ۱۹۴۵ 

نقد نمایشنامه کالیگولا

نقد نمایشنامه کالیگولا

شاید در ابتدا در مورد کالیگولا دچار سوءتفاهم شویم و آن را یک نمایشنامه تاریخی در نظر بگیریم. چرا که شخصیت اصلی آن ریشه تاریخی دارد و بسیاری از بی عدالتی هایی که کالیگولا در نمایشنامه انجام می دهد مستقیم از کتاب سوئیتونیس به نام زندگی سزارها اقتباس شده که در قرن اول بعد از میلاد نوشته شده است. ولی اگر نمایشنامه را با دقت بخوانید و آن را با دیگر آثار آلبر کامو مقایسه کنید، متوجه می شوید که حوادث تاریخی این نمایشنامه تنها بستری برای مطرح کردن دغدغه های فلسفی نویسنده هستند. به طور مشخص تر می توان گفت که کامو از شخصیتی مثل کالیگولا برای بررسی «پوچی» ظاهری زندگی انسان استفاده می کند. کامو به دنبال اثبات اعتبار نقطه نظر ابسوردی خود نیست. بلکه او به این نقطه نظر به چشم نقطه شروع کشفیات خود در مورد زندگی مردم و نحوه گذراندن این زندگی نگاه می کند. 

محتوای فلسفی کالیگولا را در صورتی بهتر درک می کنید که مقاله کامو با نام افسانه سیزیف را خوانده باشید. مقاله ای که تقریبا در همان بازه زمانی هنگام نگارش نمایشنامه، نوشته شده است. اگرچه کامو کالیگولا را به نوعی در سال ۱۹۳۹ به پایان رساند، ولی اجرای آن تا سال ۱۹۴۵ به تعویق افتاد. در طول این مدت او یک بار دیگر نمایشنامه را بازنویسی کرد. در افسانه سیزیف، کامو دو واکنش متداول نسبت به ابسوردیسم را رد می کند. واکنش اول که «خودکشی فیزیکی» نام دارد، به نوعی اطاعت محض از پوچی است. انسانی که معنایی در زندگی نمی بیند، بهتر است به زندگی خود پایان دهد. کامو هم چنین چیزی که خودش از آن به عنوان «خودکشی فلسفی» نام می برد را هم رد می کند. این رویکرد بر این باور است که به منظور این که به نتیجه گیری پوچ گرایانه نرسیم، بهتر است کلا در مورد این مسائل تفکر نکنیم.

اگرچه کالیگولا مضمون فلسفی مشخصی دارد، ولی تنها بر محتوا اتکا نکرده و نمایشنامه ای مخصوص اجرا بر روی صحنه است. حتی گفته می شود که یکی از مهم ترین دغدغه های کامو این بود که نمایشنامه بر روی صحنه هم اثرگذاری خوبی داشته باشد. 

در کالیگولا نه اشاره ای به مسیحیت می شود و نه صحبتی از مسیح به میان می آید. ولی عرفان، تاثیری آشکار بر روی این نمایشنامه کامو گذاشته است. بسیاری از حلقه های عرفانی اولیه مسیحی معتقد بودند خدایی که در عهد عتیق نامش به میان آمده است، با خدایی که مسیح از آن یاد می کند متفاوت است. خدای اسرائیل صرفا خدایی زمینی است و تاثیرگذاریش محدود به جهان بشر است. ولی خدای عهد جدید، دارای مقام بسیار بالاتری است. او خالق همه چیز است. پدری مقدس که عیسی در خطابه هایش از آن یاد می کند. 

پاول آرچامبولت، نویسنده فرانسوی معتقد است کالیگولا را باید یک اثر تجربی گروتسک در حوزه عرفان بدانیم. واقعیت برتری که امپراطور به دنبال آن است، این واقعیت غیرممکن و حیات ابدی را می توان همان عرش الهی در نظر گرفت. به همین ترتیب، بی رحمی و کج روی های کالیگولا را می توان نماد و مدرکی دال بر تاریکی ابدی این جهان در نظر گرفت. 

این که این توازی را کامو عمدا به وجود آورده است یا خیر، مساله ای است که جای بحث دارد. ولی مدارک زیادی برای تایید این نظریه وجود دارد. 

کالیگولا را می توان نمایان گر خدای عهد عتیق در نظر گرفت. وسواس او نسبت به دست یابی به غیرممکن ها نشان می دهد که او یک خدای میانجی است، کسی که به قدرت مطلق بسیار نزدیک است ولی در عین حال، محدودیت هایی هم دارد. در حالی که این خدا می تواند هرچیزی و هر کسی را در این دنیا از بین ببرد، خدای اصلی کاری بیش از تاثیرگذاری و تخریب انجام می دهد. کالیگولا در قوی ترین قدرتی که در اختیار دارد، قدرت کشتن، افراط می کند. در پرده پایانی نمایشنامه، کالیگولا با نگاهی سبعانه به همسر خود سیزونیا نگاه می کند و انگیزه های درونی خودش را مطرح می کند: 

«من زندگی می کنم، من می کشم، من از قدرت هیجان انگیز خود به عنوان یک نابودگر استفاده می کنم. ولی قدرت من در مقایسه با قدرت خالق اصلی شبیه بچه بازی می ماند. خوشبختی یعنی همین و دیگر هیچ. این رهایی غیرقابل تحمل، حقارت ناامید کننده، خون و نفرتی که وجود مرا فرا گرفته است، این انزوای باشکوه مردی که تمام زندگی اش در حسرت لذت غیرقابل وصف کشتن بدون مجازات بوده است، این منطق بی رحمانه که زندگی بشر را خرد می کند. خوشبختی یعنی همین. سیزونیا این منطق تو را هم نابود می کند و در نهایت مرا به همان تنهایی بی نظیری می رساند که قلبم همیشه در جستجوی آن بوده است.» 

منبع: ENotes / Kem Stone

دیدگاهی بنویسید

avatar