به این نقد امتیاز بدهید

سه خواهر – Three Sisters
نویسنده: آنتون چخوف – Anton Chekhov
سال: ۱۹۰۰

نقد نمایشنامه سه خواهر

نقد نمایشنامه سه خواهر

نمایشنامه سه خواهر با احتمالات زیادی شروع می شود. ایرینا، خواهر کوچکتر تنها امید و آرزویش بازگشت به مسکو است که یازده سال پیش آنجا را ترک کرده‌اند. الگا شخصیت چندان خوش بینی نیست و همیشه به شیوه‌ای درگیر گذشته است. او در خانواده نقشی مادرانه دارد و می‌تواند با هیجانات و شور و شوق ایرینا همراه شود. ماشا (خواهر میانی) نسبت به همه ی مسائل عصبانی و درگیر است. با آمدن ورشینین همه چیز شکلی دیگری به خود می گیرد. او همان حضور آگاه و هوشمندی است که ماشا برای ایجاد تغییری در این سبک کسالت بار زندگی‌اش لازم داشت. مارشا از ازدواجش با کولیجین دلسرد شده است و اکنون علاقه ای مخفیانه به ورشینین پیدا می کند.

شروع پرده اول، اولین سالگرد وفات پدر خانواده است در همان اوایل نمایش، آندره عشقش را به ناتاشا ابراز می‌کند و از او خواستگاری می کند. دکتر ایوان رومانویچ هدیه تولد با ارزشی به ایرینا می دهد. سروان توزنباخ هم به او ابراز علاقه می کند. تا اینجای نمایش هنوز اتفاق  غم انگیز رخ نداده است. در کل به نظر می‌رسد اتفاقاتی خوبی در انتظار خانواده پروزوروف باشد.

کم کم مشخص می‌شود که رؤیاهای موجود در پرده اول نمی خواهند به وقوع بپیوندند. تنها دو سال از ازدواج آندره و ناتاشا گذشته است که آن عشق اوایل آشنایی در زندگیشان محو شده است. ناتاشا می‌خواهد ایرینا را از اتاقش بیرون کند تا فضای بیشتری برای کودک داشته باشد. به وضوح می بینیم خانواده در شرایطی بی نظم  و آشفته قرار گرفته است.

ایرینا از شغلش در دفتر تلگراف خسته شده است. اولگا قرار است مدیر مدرسه شود که تمایل چندانی هم به آن ندارد. مارشا با ورشینین وارد ارتباطی عاطفی شده است، ورشینین متاهل است و زنش چندین بار اقدام به خودکشی کرده است. همه چیز به هم ریخته، پیچیده و مایوس کننده شده است. این داستانی است از روسیه آن دوران، پس وضعیتی بدتر از این هم دور از انتظار نیست.

خانه‌ی پروزوروف امن است ولی نه به این معنا که همه چیز خوب پیش می رود. آتش سوزی باعث شده تمام افراد خانواده کل شب را بیدار بمانند و به مردم کمک کنند از خانه‌های آتش گرفته شان فرار کنند. اولگا برای قربانیان لباس جمع می کند. شخصیت‌ها یکی یکی به اتاق او می آیند. اضطراب و نگرانی به خاطر آتش سوزی، مسائل و مشکلات ناشی از درگیری‌های ایجاد شده در بخش‌های قبلی را تشدید می کند.

بر اثر اتفاقات احساسی و تاسف بار صورت گرفته در طول نمایش، تمامی شخصیت‌ها به هم ریخته و آشفته اند. اولگا و ناتاشا بر سر آینده آنفیسا، خدمتکار پیرشان مشاجره و دعوا می کنند. ناتاشا می‌خواهد این پیرزن آنجا را ترک کند چون دیگر نمی‌تواند کار کند. اولگا می‌خواهد از او مراقبت کند چون زن خوب و مهربانی است. این مشاجره با عصبانیت دکتر ایوان، نگرانی و پریشانی شدید ایرینا، عذرخواهی و احساس ندامت شدید و اشک ریختن آندری به خاطر گرو گذاشتن خانه همراه می شود.

سروان توزنباخ خداحافظی مطبوع و فیلسوفانه ای با ایرینا دارد به طوری که بیننده نگران او می شود ( در طول نمایش بیننده هم همچون ایرینا نسبت به او بی‌تفاوت است). وقتی از ایرینا می‌خواهد چای برایش درست کند، حسی از رفتن در او دیده می شود، با این حال بیننده در حالتی از تعلیق قرار می گیرد. آیا او و ایرینا با هم فرار می‌کنند؟ ازدواج می کنند و با هم زندگی خوشی خواهند داشت؟ این تنها امیدی است که می توانیم داشته باشیم. چون دیگر افراد همگی کاملاً ناراحت و اندوهگین اند. سربازان (عاشق ورشینین هم با آنان است) می روند. اولگا به مدرسه می‌رود. آندری از بچه اش مراقبت می‌کند درحالی که همسرش ناتاشا با معشوقش قرار می گذارند و  وبیرون می روند.

مارشا پس از رفتن ورنیشین بسیار ناراحت و اندوهگین می شود، اولگا هم حال خوبی ندارد. این زمان است که وقوع تراژدی اصلی داستان را احساس می کنیم.

در پایان اولگا، ماشا و ایرینا نا امیدی و رنج زیادی را تجربه می کنند، اما آن‌ها همدیگر را دارند. می خواهند بدانند چرا متحمل این رنج‌ها شده‌اند و جوابی نمی یابند. تنها کاری که از آن‌ها بر می‌آید این است که کار کنند و به سوی آینده بروند.

در پرده اول این سه خواهر برای آینده برنامه می چینند و هنوز در امید و آرزوی بازگشت به مسکو به سر می برند. آندری به ناتاشا پیشنهاد ازدواج می دهد. مردمانی می‌آیند و می روند. ورشینین وارد زندگی آنان می شود، هوایی تازه را برای خواهران به‌خصوص برای ماشا با خود می آورد. همه چیز خوب و سرشار از امید به نظر می رسد.

بیشترین اتفاقات نمایشنامه در پرده دوم و شروع پرده سوم رخ می دهند. ناتاشا در این قسمت از نمایش بر خانه سلطه می‌یابد و خواهران را به طبقه بالا می فرستد. آندری دارایی هایشان که شاید می توانستند با آن به مسکو برگردند را در قمار می بازد. این پرده با آتش سوزی، پزشک های مست، خواستگاران عصبانی همراه است.

در پرده سوم و چهارم همه چیز عجیب می شود، شنیدن خبر مرگ توزنباخ به امیدهای ایرینا پایان می‌دهد. سه خواهر در پایان نمایشنامه بسیار نا امید و دلسرد به نظر می آیند. با این حال راهی جز ادامه و رفتن به سوی آینده ندارند. سربازان که اکنون از دوستان خانواده اند در حال ترک منطقه هستند. سولیلونی، توزنباخ را به دوئل دعوت کرده است، توزنباخ مساله دوئل را از ایرینا پنهان می کند. توزنباخ و ایرینا صحنه ای بسیار حساس و عاطفی دارند. ایرینا می‌گوید نمی‌تواند عاشق او باشد و قلبش را به پیانویی تشبیه می‌کند که کلیدهایش را گم‌کرده باشد. سروان توزنباخ، عشق رویایی زندگی ایرینا نبود، ایرینا تنها می‌خواست زندگی جدیدی را با او شروع کند. وقتی که سربازان در حال خروج اند صدای شلیکی شنیده می‌شود و خبر کشته شدن توزنباخ کمی قبل از اتمام نمایش  پخش می شود.

ماشا پس از رفتن ورشینین بسیار تخریب می شود، به زندگی اش با همسرش کولیجین بر می گردد، کولیجین با محبت و مهربانانه بازگشتش را می‌پذیرد بدون اینکه از او به خاطر کاری که کرده بازخواستی کند. اولگا مدیریت مدرسه را می‌پذیرد و از آنفیسا نگه داری و او را از دست ناتاشا نجات می دهد. سرنوشت ایرینا نا معلوم است. با غم و اندوهی که از کشته شدن توزنباخ بر دلش می نشیند تصمیم می گیرد با کار معلمی به زندگی اش ادامه دهد.

این نمایش نامه زندگی سه خواهر را دنبال می کند؛ اولگا، مارشا و ایرینا پروزوروف. آن‌ها با برادرشان آندری در خانه‌ی بزرگی در کنار شهر کوچکی در روسیه زندگی می کنند. مردم این شهر در مقایسه با خانواده تحصیل کرده آنان مردمانی سطح پایین هستند. این خانواده علاقه‌ای برای شروع در این شهر ندارند. تنها افراد جذاب برایشان در آن محیط، مردانی ارتشی هستند.

قابل توجه است که چخوف اسم نمایشنامه را ایرینا، ماشا یا اولگا و یا حتی خواهران پروزوروف نگذاشته است. او خواسته داستانی با چند قهرمان بسازد و نوع برخورد و رویارویی آنان را با مسائل زندگی با هم مقایسه و بررسی کند.

 اولگا خواهر بزرگتر، در گذشته زندگی می کند و سرشار از تأسف و اندوه است. ماشا در حال زندگی می‌کند و با تصمیماتش دیگران را آزار می دهد. ایرینا خواهر کوچکتر هم همیشه نگاهش به آینده است. رویایی از نقشه های جدید در سر دارد که همه چیز را درست کند. به بازگشت به مسکو و پیدا کردن کار فکر می‌کند. چخوف تصویری بسیار قوی و زیبا از سه شخصیت زن در آغاز قرن بیستم ترسیم می‌کند. گفته می‌شود که شاید چخوف از زندگی خواهران برونته برای این نمایشنامه الهام گرفته باشد، آن، امیلی و شارلوت برونته. نویسندگان قرن نوزدهم آثار آگنیس گری، بلندی های بادگیر و جین ایر. این سه خواهر در تنهایی و انزوا زندگی می کردند و با نام مستعار مردانه آثارشان را به چاپ می رساندند. خواهران برونته نیز برادری به نام برانویل داشتند که همچون آندری زندگی مأیوس کننده ای داشت. به گونه ای می توان گفت سه خواهر، نسخه‌ی روسی زندگی خواهران برونته است.

منبع: Shmoop

دیدگاهی بنویسید

avatar