سرگرد باربارا – Major Barbara

نویسنده: جرج برنارد شاو – George Bernard Shaw

اولین اجرا: ۱۹۰۵

نقد نمایشنامه سرگرد باربارا

نقد نمایشنامه سرگرد باربارا

آندرشافت به عنوان یک دلال نظامی، تجسمی از تاثیر سرمایه داری بر روی فرهنگ غرب است. نکته جالب این است که با وجود این که نمایشنامه سرگرد باربارا این دستگاه اقتصادی را زیر سوال می برد، اما در میان شخصیت های آن آندرشافت از همه صادق تر است چرا که او در نظری قابل توجه معتقد است فقر از جنگ هم جنایت بدتری است. این شاید به عنوان یک نقطه ضعف در نمایشنامه در نظر گرفته شود، چرا که آندرشافت خودش با قرار گرفتن بر روی شانه های بقیه و فقیر کردن آن ها چندین میلیون پول به دست آورده است، ولی آن را هم چنین می توان یک نکته طعنه آمیز در نظر گرفت. 

در نمایشنامه بدون تردید سرمایه داری مورد نقد قرار می گیرد، ولی هم چنین به آن به چشم راهی اجتناب ناپدیر نگاه می شود. این مساله وقتی آشکار می شود که باربارا با تصمیم کازینز موافقت می کند، کازینز قرار است به عنوان یک بچه سر راهی داماد آندرشافت شود و بعد از او مالکیت کارخانه را بر عهده بگیرد. با وجود این دو شخصیت، مخاطب به این باور می رسد که گریز از سرمایه داری غیرممکن است (حرفی که آندرشافت و میلیونرهای دیگر هم مطرح می کنند). شاو معتقد است تنها راه به چالش کشیدن سرمایه داری این است که آن را به عنوان گزینه ای غیرقابل اجتناب بپذیریم. 

سرگرد باربارا و تبلیغات مذهبی کمال گرایانه او یکی از قوی ترین مضمون های نمایشنامه است. اگرچه کمال گرایی باربارا هم به نوعی زیر سوال می رود، ولی مسیحیت و به طور مشخص سپاه رستگاری بیش تر به خاطر وابستگی شان به تفکرات ریاکارانه مورد انتقاد قرار می گیرند. این مساله بیشتر از همیشه در پرده سوم دیده می شود، زمانی که پرایس و رامی درباره اعترافات دروغ صحبت می کنند و این که این اعترافات چقدر در بقای آن ها و سپاه رستگاری نقش دارد. 

هم چنین در جایی از نمایشنامه توازی بین مسیحیت و سرمایه داری صورت می گیرد، زمانی که آندرشافت اعلام می کند که هر دوی این ها مستلزم اطاعت هستند. او معتقد است یک مسیحی خوب نیروی کار خوبی می شود. چرا که فردی هوشیار و سخت کوش است که قدرت مافوق را می پذیرد (به جای این که به دنبال انقلاب باشد). 

اختلاف طبقاتی و تفرعن در سراسر نمایشنامه مطرح می شود و با هجو مورد استهزا قرار می گیرد. به عنوان مثال، بانو بریتومارت به عنوان یک فرد خودخواه ریاکار غیرمتفکر نمایش داده می شود. هم چنین استیون پسر او هم معتقد است سزاوار جایگاهی است که در نقطه بالای این هرم طبقاتی دارد. در نهایت این پدر استیون است (بچه سر راهی از طبقه کارگر) که نقطه ضعف و ناتوانی او را آشکار می کند. 

استیون تنها به واسطه موقعیت خود به عنوان یک نجیب زاده است که می تواند ادعا کند در دنیای سیاست بهترین جایگاه را خواهد داشت. هوش، دانش و بینش را نمی توان در او مشاهده کرد، ولی تا زمانی در موقعیت یک نجیب زاده انگلیسی قرار دارد، نگران این چیزها نیست. اگرچه او گزینه خوبی برای استهزا است، ولی چنین باورهایی که در بدو تولد با او هستند باعث می شوند که همچون دیگر نجیب زاده ها هر قدرتی که لازم است را در اختیار داشته باشد. به این ترتیب در نمایشنامه سرگرد باربارا با به تصویر کشیدن شخصیت های استیون و مادرش، اختلاف طبقاتی در جامعه انگلیس مطرح شده و مورد بحث و تحقیر قرار می گیرد. 

در ابتدای نمایشنامه، باربارا پدر خود را می بیند، پدری که البته نمی شناسد. اگرچه باربارا توسط مادرش بزرگ شده است، ولی این دو چندان با هم صمیمی به نظر نمی رسند. مشخص است که بانو بریتومارت از میزان فعالیت باربارا در سپاه رستگاری راضی نیست و شاید حتی بتوان گفت، اصلا آن را درک نمی کند. باربارا نه با پدرش راحت است و نه با مادرش، برای او سپاه رستگاری جانشین والدینش نشده است. این حقیقت در جایی مورد تایید قرار می گیرد که باربارا می گوید در سپاه رستگاری هیچ یتیمی وجود ندارد. 

با این حال وقتی آندرشافت وارد نمایشنامه می شود، اهمیت رابطه باربارا و پدرش نقش خود را نشان می دهد. باربارا پدرش را روحی می بیند که نیاز به رستگاری دارد، پدر هم امیدوار است باربارا را به سمت عقاید خودش متمایل کند. شاو هم چنین تلاش می کند بین بانو بریتومارت و آندرشافت هم تنشی ایجاد کند. این مساله در پرده یک خود را نشان می دهد. زمانی که آندرشافت اتاق را با بچه ها تنها می گذارد و بانو بریتومارت بابت این که بچه ها به این راحتی می توانند مادری که بزرگشان کرده را رها کنند و به سراغ پدری بروند که اصلا اسمشان را نمی داند، ابراز ناراحتی می کند. 

هرچه نمایشنامه جلوتر می رود، باربارا نسبت به سپاه رستگاری که جانشین پدر و مادرش در نظر گرفته بود بیش تر دچار تردید می شود. دلیل این تردید این است که سپاه رستگاری پول کثیف پدرش را پذیرفته است. او ابتدا تصور می کند هرچه که برایش مهم بوده را از دست داده است، ولی بعد از گشتی در کارخانه ها و شهر آندرشافت، کم کم به زاویه دید پدر پی می برد و به او نزدیک تر می شود. از آن جا که کازینز به عنوان جانشین آندرشافت انتخاب شده است، به این ترتیب وارث حقیقی پدر خود باربارا است. نزدیکی او به پدر با یک وابستگی عمیق تازه به مادر هم زمان می شود. در پایان نمایشنامه، باربارا مادرش را صدا می زند و مانند یک بچه دامنش را می گیرد. او از مادر می خواهد که به او در انتخاب خانه ای در شهر پدر کمک کند. باربارا اگرچه هم چنان فردیت خود را حفظ کرده است، ولی به هر دوی پدر و مادرش نزدیک تر شده است. 

منبع: Novel Guide / ENotes

دیدگاهی بنویسید.

avatar