ریچارد سوم – Richard III

نویسنده: ویلیام شکسپیر

سال: ۱۵۹۳

اجرای سال ۲۰۱۹ نیویورک/ کارگردان: گری هاینس

داستان نمایشنامه ریچارد سوم ادامه ماجراهای  جنگ رزها است. جنگ رزها مجموعه ای از جنگ های داخلی پرخشونت بود که تا سال ها بین دو خاندان لنکستر و یورک ادامه داشت. تحت سلطنت ادوارد چهارم، انگلیس تازه داشت مزه صلح و آرامش را می چشید. ولی این آرامش دیری نپایید. ریچارد بلافاصله نقشه ای برای ربودن تخت پادشاهی و از میان بردن تعداد زیادی از اعضای خانواده خود و دیگر سیاستمداران مهم آن زمان کشید. نبرد اصلی که در نمایشنامه به تصویر کشیده می شود (نبرد بازورث فیلد)، یکی از لحظه های مهم تاریخ انگلستان است که ریچارد را به پادشاهی خودکامه تبدیل کرده و به جنگ رزها پایان می دهد. بعد  از آن زمینه برای ورود خاندان تودور و به آرامش رسیدن انگلستان فراهم می شود. 

وقتی ریچارد با قتل و نیرنگ به تخت می رسد، یک سوال مهم به ذهن مخاطب خطور می کند: آیا او این کارها را با اراده خودش انجام می دهد؟ یا او تنها نماینده مشیت الهی است؟ بر سر این پرسش بحث های فراوانی بین منتقدهای ادبی و مورخان در گرفته است. چرا که شکسپیر در ریچارد سوم دو زاویه دید را ارائه می دهد که علیه یک دیگر هستند.

این نمایشنامه از یک طرف طوری نشان می دهد که گویی ظهور و سقوط ریچارد و برقراری خاندان تودور همه بخشی از یک نقشه الهی هستند. این مساله از این جهت مهم است که کالوینیسم در زمان شکسپیر یک مکتب فکری بسیار مهم بود و پیروان این مکتب بر وجود قضا و قدر در اتفاقات جهان تاکید داشتند. 

از سوی دیگر اما نمایشنامه این باور را به وجود می آورد که ریچارد یک رهبر ماکیاولیستی است که به خاطر جذابیت، عزم راسخ و سازگارپذیری بالا موفق می شود با اراده خودش صاحب تاج و تخت شود. در این حالت دیگر خبری از نقشه الهی نیست. در سراسر نمایشنامه شاهد جدال و کشمکش بین این دو خط فکری هستیم. 

ریچارد سوم اگرچه یکی از نمایشنامه های طولانی شکسپیر است، ولی چهارده سال تاریخ انگلستان را به سرعت روایت می کند. این نمایشنامه پنج پرده ای ریتم بسیار سریعی دارد. به نظر می رسد این استراتژی ریچارد سوم؛ «باید سریع اقدام کرد و به تاج و تخت رسید»، در ساختار نمایشنامه هم پیاده شده است. این بالا رفتن سرعت روایت کاملا آگاهانه انتخاب شده است و اتفاقا شکسپیر دوست دارد ما به آن پی ببریم. ولی در عین حال این ترفند باعث می شد تصور کنیم ریچارد زمان کافی برای حفظ قدرت خود ندارد. درست پیش از نبرد بازورث فیلد، صدای شوم ساعت به صدا درمی آید که خبر از پایان زمان ریچارد می دهد. 

فریب و دغل بازی یکی از مهم ترین بخش های نمایشنامه است. ریچارد، حال یا به صورت عملی و یا با زبان بازی، پیوسته در حال فریب آدم های اطراف خودش است. در واقع همین قدرت فریبندگی رمز موفقیت او در رسیدن به قدرت است. همین باعث می شود کم کم ما نگاهی تحسین آمیز به او داشته باشیم. با وجود این که می دانیم او حتی در حال فریب ما مخاطبان هم هست. او با مطرح کردن جزئیات مخفی نقشه های خود، این تصور را به وجود می آورد که ما هم در فریب کاری های او همدست هستیم. 

ترفندهای فریبنده ریچارد نمایشنامه را سرزنده نگه می دارد. و مهارتی که او در اجرای این ترفندها به کار می برد باعث می شود ما در بخش زیادی از نمایشنامه طرف او باشیم. گویی مشغول تماشای دستگاهی هستیم که به شکلی هنرمندانه ساخته شده است. 

در ریچارد سوم، عدالت امری الهی و کیفری است. به عبارت دیگر، همه شخصیت هایی که در نمایشنامه گناه یا جنایتی مرتکب می شوند در نهایت سزای عمل خود را می بینند. از آن جا که با آدم هایی سروکار داریم که برای از پشت خنجر زدن به دوستان و خانواده هیچ تردیدی به خود راه نمی دهند، در نمایشنامه این نوع از عدالت را زیاد می بینیم. حتی در جایی از نمایشنامه به نظر می رسد کل سلطنت ریچارد تمهیدی بوده است از جانب خدا برای مجازات لنکسترها و یورک ها به خاطر جنگ رزها. در پایان نمایشنامه، شکسپیر تقریبا تمام شخصیت های بد آن زمان را از بین می برد تا شرایط برای سلطنت هنری هفتم آغاز شود. 

ریچارد سوم درباره تلاش برای دستیابی به قدرت و حفظ آن است. شکسپیر در طول دوران حرفه ای خود و در تراژدی هایش، بارها به سراغ این دستمایه می رود. نمایشنامه پر از خیانت های ریز و درشت است. به نظر می رسد حال و هوای کلی نمایشنامه را در دو جمله می توان خلاصه کرد: هیچ چیز مقدس نیست، هیچ کس در امان نیست. ریچارد به دوستان و خانواده اش خیانت می کند، دوستان و خانواده اش هم به او خیانت می کنند. در چنین فضایی لحظه غافلگیری یا شوک خیلی کم پیش می آید، حتی وقتی ریچارد دستور اعدام برادرزاده هایی را می دهد که قرار بود از آن ها محافظت کند. در دنیای سیاست، خیانت یک اصل قابل انتظار است. و مخاطب این نمایشنامه متوجه می شود که باید به انگیزه ها و اهداف تمام شخصیت ها پی ببرد. همچنین خیانت مانند یک بیماری همه گیر عمل می کند و باعث می شود همه از قبل به دنبال نیرنگ و دغل کاری باشند. تنها ریچموند است که حاضر نمی شود به خاطر سود شخصی خود علیه منافع کشور عمل کند و این حلقه نفرت و بهره برداری را می شکند. 

خانواده در ریچارد سوم یک عنصر شیرین دوست داشتنی نیست. صحبت درباره خانواده ای است که برای بیش از سی سال مشغول قتل عام یک دیگر بودند. نمایشنامه خنجر از پشت زدن، توطئه و قتل را وارد سطح تازه ای می کند. بدترین این جنایتکاران هم بدون تردید خود ریچارد است. کسی که برادرش را می کشد، یک آدمکش برای از میان بردن برادرزاده هایش استخدام می کند و کاری می کند که مادرش علیه خودش شود. ریچارد تجسم کامل خشونت این خانواده است.

منبع: Shmoop

دیدگاهی بنویسید.

avatar