به این نقد امتیاز بدهید

رویای نیمه شب تابستان – A Midsummer Night’s Dream

نویسنده: ویلیام شکسپیر – William Shakespeare

سال انتشار: ۱۵۹۵/۱۵۹۶

نقد نمایشنامه رویای نیمه شب تابستان

نقد نمایشنامه رویای نیمه شب تابستان

در رویای نیمه شب تابستان، شکسپیر انواع مختلفی از عشق و ازدواج را به نمایش می گذارد. بین تسوس و هیپولیتا یک عشق کامل و پخته برقرار است. ابرون و تی تانیا در گیرودار عشقی آتشین، پرشور و متزلزل هستند که معمولا بین زوج های جوان در می گیرد، میان آن ها هم چنین نوعی کشمکش بر سر قدرت به وجود آمده است. تمرکز اصلی این نمایشنامه بر روی اهمیت عشق و کج روی های غیرمنطقی و عجیبی است که معمولا بر سر راه آن به وجود می آید، به ویژه آن دسته از کج روی هایی که با افراط و تفریط در روابط و پیچش های ناگهانی که در عشق های رمانتیک معمولا می بینیم، در ارتباط هستند. نمایشی که پیراموس و تسبی در دل این نمایشنامه اجرا می کنند، نشان می دهد که عشق هم می تواند نتایج تلخی داشته باشد. پیراموس و تسبی هر دو می میرند. هم چون رومئو و ژولیت، یک سوءتفاهم باعث مرگ آن ها می شود. شاید بقیه عشاق این نمایشنامه با مشاهده سرنوشت پیراموس و تسبی، بابت این که سوءتفاهم های پیش آمده برای آن ها به چنین پایان دردناکی نرسیده است خوشحال باشند. 

در نمایشنامه تضادهای زیادی وجود دارد، برای مثال تضاد میان عقل و خیال پردازی یا تضاد میان عناصر منطقی و غیرمنطقی که در تجربه های انسان یافت می شود. تشخیص این که یک انسان عصر رنسانس کدام یک از این تضادها را برتر می داند کار سختی نیست. منطق، تفکر، این توانایی با قدرت تمایزبرانگیز خود چیزی بود که آن زمان باعث ارتقا سطح زندگی انسان شده بود. منطق نه تنها باید بر شور حکمرانی کند، بلکه هم چنین باید خیال پردازی را هم در کنترل خود داشته باشد. تنها در این صورت است که می توان خوی غریزی انسان را هدایت کرد. این زاویه دید را می توان در سخنرانی تسوس در پرده پنجم نمایشنامه مشاهده کرد. تسوس معتقد است آن چه که بر سر عشاق آمده ارزشی ندارد، عشاق افرادی مجنون هستند و شاعران هم افرادی هستند که تنها بر خیال پردازی تکیه می کنند. خیال پردازی های آن ها هیچ بنیان منطقی ندارد. 

هیپولیتا با شوهر خود مخالف است. به نظر می رسد نمایشنامه هم تمایل دارد از نظر هیپولیتا حمایت کند. در جهان منطقی و سرشار از نظم دربار، جایی که قوانین عادی جامعه برقرار است، فلسفه تسوس به خوبی عمل می کند. اما چنین منطقی نمی تواند جنگ قانون و عشق که بین اژئوس و دخترش هرمیا به وجود آمده را حل و فصل کند. فلسفه تسوس هم چنین قادر به حل مشکل هلنا یا دمتریوس نیست. تنها در جنگل است که می توان راه حلی برای این مشکلات پیدا کرد. جنگل شاید نماد عناصر غیرمنطقی و ناخودآگاهی است که در روان انسان وجود دارد. همین نیروها هستند که عشاق را به هر سویی که می خواهند هدایت می کنند و جای عقل را می گیرند. اما شاید چنین اختلالی لازم باشد. شاید زمانی که لیساندر مطمئن می شود عاشق هرمیا شده است، در گوشه ای از روان او این احساسات سربر می آورند. او با میدان دادن به این احساسات به این نتیجه می رسد که عشق به هلنا بسیار بزرگ تر و باارزش تر از احساسی است که نسبت به هرمیا دارد. این مساله را باید خاطرنشان کرد که زمانی که عاشقان نمایشنامه در جنگل خود را در یک تنگنا می بینند، این تنگنا نه از طریق یک بحث منطقی بلکه با کمک نوعی جادو، یعنی حسن نیت ابرون از میان برداشته می شود. از نظر ما جادو یعنی پدیده ای که با عقل و منطق قابل درک نیست. در پایان نمایشنامه ابرون و پریان وارد کاخ می شوند و برای ساکنان آن طلب مغفرت می کنند. این ابرون و پریان هستند که مشکلات به وجود آمده را حل می کنند و نه تسوس و دربارش. 

علاوه بر منطق و خیال پردازی،  تضاد های زیاد دیگری وجود دارند که در این نمایشنامه به شکلی کاملا سازمان دهی شده ارائه می شوند. این تضادها عبارتند از: روز / شب، نور / تاریکی، جنگل / شهر، دنیای پریان / دنیای فانی، رویا / بیداری، ظاهر / واقعیت، جنون / عقل، عشق / قانون. 

منبع: novel guide

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar