به این نقد امتیاز بدهید

روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده اند – Rosencrantz & Guildenstern Are Dead
نویسنده: تام استپارد – Tom Stoppard
اولین اجرا: ۱۹۶۶

نقد نمایشنامه روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده اند

نقد نمایشنامه روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده اند

 

یکی از مضمون های اصلی نمایشنامه روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده اند، مساله قابل فهم نبودن جهان است. این اثر بر روی یکی از رازهای اساسی دنیا تمرکز کرده است. تقریبا در کل نمایشنامه، روزنکرانتز و گیلدنسترن در سردرگمی به سر می برند و در مورد هویت خودشان هم اطلاعات درستی ندارند. از همان شروع نمایشنامه که این دو شخصیت نمی توانند به خاطر بیاورند عازم کجا هستند و سفرشان به چه صورتی آغاز شده است، تا لحظات پایانی داستان که در شرف مرگ قرار می گیرند، آن ها قادر به درک دنیای اطرافشان نیستند. سردرگمی آن ها دو دلیل دارد. اول این که آن ها با جهانی سر می کنند که اتفاقات آن به صورت تصادفی صورت می گیرد. این موضوع در صحنه پرتاب سکه کاملا مشخص است. دلیل دوم این است که انگیزه های شخصیت های دیگر نمایشنامه واضح و مشخص نیست. بقیه شخصیت ها به یک باره بر روی صحنه ظاهر می شوند، صحبت های کوتاه گیج کننده ای بر زبان می آورند و خیلی سریع خارج می شوند. استپارد از این سردرگمی برای افزودن بر بار طنز نمایشنامه استفاده کرده است. این دنیا به قدری پیچیده است که روزنکرانتز و گیلدنسترن را بارها به اوج ناامیدی می رساند. نمایشنامه برای شانس در زندگی اهمیت زیادی قائل است. شانس، در کنار ناتوانی در فهم انگیزه ها و علائق واقعی مردم باعث بروز سردرگمی می شود. این مساله اگرچه گاهی اوقات ممکن است سرگرم کننده و بامزه به نظر برسد، اما بدون تردید یکی از دردناک ترین جنبه های هستی است. 

سردرگمی همیشگی که دامن روزنکرانتز و گیلدنسترن را گرفته است باعث می شود که این دو نفر قادر به انتخاب مسیر زندگی خود نباشند. آن ها توسط یک سری نیروی برتر تصادفی، به سمت مرگ خود هل داده می شوند. آن ها قادر به ابراز واکنش سریع در برابر این شرایط بغرنج نیستند و در انفعال کامل به سر می برند. استپارد بدون این که حق انتخابی به این دو نفر بدهد، آن ها را به صحنه های مختلف منتقل می کند. او با این حرکت بر روی حس انفعال این دو شخصیت تاکید می کند. در یک لحظه روزنکرانتز و گیلدنسترن در جنگل و همراه با بازیگران نمایش هستند، و در یک لحظه دیگر آن ها در السینور هستند و از آن ها خواسته شده است که به بررسی ذهن مشوش هملت بپردازند. آن ها این کار را انجام می دهند، بدون این که بدانند دقیقا مشغول چه کاری هستند. حتی در پایان پرده دوم که روزنکرانتز و گیلدنسترن از یک دیگر می پرسند آیا می خواهند به انگلیس بروند یا نه، باز هم هیچ انتخابی انجام نمی دهند. بلکه در عوض، همان مسیری را ادامه می دهند که برای آن ها تعیین شده است. آن ها معتقدند به دلیل این که این مسیر را تا به این جا طی کرده اند، بهتر است همین را ادامه بدهند. رویکرد مجهول آن ها نسبت به زندگی؛ به خوبی نشان دهنده این مساله است که اگر نسبت به جهان اطرافمان شناخت کاملی نداشته باشیم، تصمیم گیری چقدر سخت خواهد بود. چرا که در این صورت، هر انتخابی بی معنی و فاقد ارزش خواهد بود. 

روزنکرانتز و گیلدنسترن یک فرصت تصمیم گیری مهم به دست می آورند و در انجام آن ناکام می مانند. استپارد با این کار خطرات منفعل بودن را پیش چشم بیننده آشکار می کند. این فرصت زمانی پیش می آید که این دوشخصیت متوجه می شوند که  حامل یک نامه مهم هستند، نامه ای که به محض ورود به انگلیس منجر به قتل هملت می شود. اگر نامه را از بین ببرند، هملت زنده می ماند. اگر هیچ کاری نکنند، هملت می میرد. در حالی که روزنکرانتز در تصمیم گیری مردد مانده است، گیلدنسترن معتقد است اصلا نباید کاری انجام دهند، چرا که ممکن است نسبت به تبعات کاری که می خواهند انجام دهند شناخت کاملی نداشته باشند. این تصمیم گیری اگرچه به نظر می رسد تقابل میان عقلانیت عاری از عاطفه و سهل انگاری اخلاقی باشد، ولی این فرآیند در اصل تاکید دوباره ای است بر مساله انفعال که در طول این نمایشنامه، روزنکرانتز و گیلدنسترن بارها با آن دست و پنجه نرم می کنند. آن ها در حالی که فرصت مناسبی برای تصمیم گیری دارند، از انجام این کار ناکام می مانند و ناخواسته باعث بروز پیامدهای وحشتناکی می شوند. چرا که هملت به ماهیت نامه پی می برد و آن را دستکاری می کند. در نامه دستکاری شده این روزنکرانتز و گیلدنسترن هستند که محکوم به مرگ شده اند. قطعا گاهی اوقات تصمیم گیری در زندگی بسیار سخت می شود و ممکن است ما را به انفعال برساند، اما در زندگی واقعی همین انفعال هم خودش نوعی تصمیم گیری است. چیزی که نمایشنامه در این صحنه به تصویر می کشد بیش تر از آن که یک تصمیم غیراخلاقی باشد، شبیه نوعی خود تخریبی است. 

روزنکرانتز و گیلدنسترن مرده اند بر ارتباط نزدیک میان زندگی واقعی و دنیای تئاتر تاکید می کند. در این اثر، ویژگی های زیادی به برجسته کردن این ارتباط می پردازند. یکی از مهم ترین آن ها، وجود این حقیقت است که خوانندگان این نمایشنامه به این باور می رسند که این دو شخصیت فرعی نمایشنامه هملت شخصیت های واقعی هستند و آن قدر ارزش دارند که از زاویه دیگری به تماشای داستان زندگی آن ها بنشینیم. در این نمایشنامه، روزنکرانتز و گیلدنسترن از طریق بازیگران نمایش که آن ها را همراهی می کنند، به ارتباط میان زندگی و صحنه نمایش پی می برند. از طریق نمایشی که این بازیگران به روی صحنه می آورند، این دو شخصیت متوجه اتفاقات موازی می شوند که هم در داخل نمایش بازیگران و هم در زندگی اطراف آن ها روی می دهد. در نمایش بازیگران تئاتر می بینیم که دو شخصیتی که بیش ترین شباهت را به روزنکرانتز و گیلدنسترن دارند در نهایت کشته می شوند، این همان سرنوشتی است که در نهایت گریبان آن ها را هم می گیرد. روزنکرانتز و گیلدنسترن همچنان که مشغول تماشای نمایش بازیگران هستند متوجه می شوند که دو شخصیتی که شبیه شان هستند همان لباس های آن ها را پوشیده اند. این مساله باعث سردرگمی و کنجکاوی روزنکرانتز می شود. روزنکرانتز به بازیگری که نقشش را بازی کرده می گوید که شخصیت واقعی اش آن چیزی نیست که این بازیگر تصور می کند. صحنه تئاتر، زندگی را به قدری خوب به تصویر می کشد که روزنکرانتز نمی تواند حقیقت را از دروغ تشخیص دهد. 

گیلدنسترن شروع به انتقاد از بازیگر تئاتر می کند، چرا که معتقد است اجرای تئاتری او می تواند احساس های واقعی، به ویژه ترس از مرگ را به نمایش بگذارد. پاسخ بازیگر کمی پیچیده است. او ادعا می کند که مرگ تئاتری تنها چیزی است که مردم باور می کنند، چرا که انتظار وقوع آن را دارند. او سعی می کند با اجرای یک نمایش به توجیه استدلال خود بپردازد، از گیلدنسترن می خواهد که خنجری به او بزند تا بتواند صحنه مرگش را بازی کند. بازی او، آن دو را کاملا قانع می کند. به این ترتیب، بازیگر ثابت می کند که مردم همان واقعیتی را قبول می کنند که نمایش می خواهد. در حقیقت، شخصیت ها تنها زمانی مرگ را باور می کنند که این مرگ، تئاتری باشد. روزنکرانتز و گیلدنسترن نمی توانند مرگ در شرف وقوع خودشان را باور کنند، چرا که انتظار چنین چیزی را ندارند. طبق منطق این نمایشنامه و ادعاهای شخصیت بازیگر، مخاطبان هم نمی توانند مرگ این دو نفر را باور کنند. چرا که مرگ روزنکرانتز و گیلدنسترن به آن صورتی که مخاطب انتظار دارد، هیچ گاه به وقوع نمی پیوندد. با خودداری از به تصویر کشیدن مرگ آن ها و خودداری از نمایش آن چه که مخاطب انتظار دارد، استپارد از مرگ روزنکرانتز و گیلدنسترن جلوگیری کرده و آن ها را به شخصیت های ادبی ماندگاری تبدیل می کند. 

منبع: Spark Notes

دیدگاهی بنویسید

avatar