۵ (۱۰۰%) ۱ vote

دختران ممتاز – Top Girls

نویسنده: کاریل چرچیل – Caryl Churchill

سال: ۱۹۸۲

نقد نمایشنامه دختران ممتاز

نقد نمایشنامه دختران ممتاز

پرده اول نمایشنامه دختران ممتاز نوشته کاریل چرچیل، در رستورانی آغاز می شود که شخصیت هایی تاریخی برای نهار یکی یکی می آیند و آن جا دور هم جمع می شوند. مارلین مفتخر است از اینکه خودش را یکی از اعضای گروه حساب کند به خاطر «راهی که زندگی مان را تغییر دادیم و دستآورد های بزرگی کسب کردیم». مالین به عنوان میزبان به این زنان والامقام خوش آمد می گوید و آن ها را به دیگران معرفی می کند. سعی می کند آن ها را وارد گفتگو کند. دختران ممتاز نیاز به ترغیب و تشویق انچنانی ندارند. به خاطر جایگاهشان در تاریخ، آنقدراعتماد به نفس دارند که ناخودآگاه شروع به بازگویی و صحبت از حکایت زندگی شان می کنند. داستان هایی عجیب و آزاردهنده، که معمولا توسط یکی از دیگر افراد قطع می‌شود.

در پایان نمایشنامه، خواننده باید از خود بپرسد «رسیدن به موفقیت به چه قیمتی؟» زنان این نمایشنامه پس از قربانی کردن چیزهای جبران ناپذیری به این جایگاهشان رسیده اند. آن ها خودشان را از داشتن ارتباطی معمولی و طبیعی با مردان، زنان و کودکان محروم کرده اند. تعمدا تصمیماتی گرفته اند که نیاز به سرکوب تمایلات و نیازهای طبیعی انسان دارد: تمایل و نیاز به صمیمیت، اعتماد در خانواده و داشتن حس نگرانی برای دیگران. به علاوه بسیاری از آنان شانس داشتن جنسیت خود را هم از خود صلب کرده اند: فرصت کمک کردن به بچه‌ها، ایجاد ارتباط دوستی با زن‌های دیگر، داشتن حس غرور و افتخار هنگام معرفی و شناخت خودشان به عنوان یک زن.

اشکال دختران ممتاز در این قضاوت و تفکرشان است که برای موفقیت، آن ها می بایست همچون مردان رفتار کنند و مثل آن ها باشند. آن ها بر این باور هستند که در بازی خودشان باید نقش شان را بهتر از مردان ایفا کنند و پیشرفت آن ها بستگی به این دارد که تا چه حد می توانند خشن و زمخت تر باشند، حاکمانه و جابرانه تر رفتار کنند و فریبکارتر از همتایان مردشان ظاهر شوند. لیدی نیجو با گرفتن معشوقه‌ای برای خودش از امپراطور تقلید می‌کند. مارلین هم برای رسیدن به ترفیع درجه در کارش، از هاوارد کید پیشی می گیرد و این رقیبش را کنار می‌زند. یکی از همکارانش می گوید: «مارلینِ ما خیلی از هاوارد مردتره و تمام». هاوارد هم نهایتا از ناامیدی دست به خودکشی می زند.

شخصیت های کاریل چرچیل آن قدر ضد قهرمان هستند که منتقدانی همچون والتر که احساس و مساله‌ای را در میان فمنیست ها ایجاد کرده اند این پرسش را پیش کشیده اند که چرا کاریل نسبت به زنان حس مهربانی و دلسوزی بیشتری ندارد؟ این منتقدان از این مساله غافل بودند که این زنان نسبت به واقعیت محل کارشان، فاعل هستند، حداقل از زمانی که به شدت برای رسیدن به جایگاهی بالاتر و تاثیرگذاری بیشتر شروع به رقابت کرده اند. همچون هر تاجر سرسختی، جایگاه و شغل زنان هم ممکن است توسط شخصی یا وضعیت اقتصادی از بین برود. جنبه رذالت و اهریمنی واقعی نمایشنامه، این زنان بی عاطفه نیستند، بلکه عمل و باور فمنیست های برژوا است، که به صورتی اشتباه ایده رقابت را می پذیرند و پیش می برند. این زنان به اشتباه بر این باور هستند که تنها استاندارد رقابت برای موفقیت، تفکر برژوایی دست یافتن به جاه و مقام است، چیزی که به قدرت و ثروت هم متصل است. این مساله به ویژه در مورد زنان در ادارات و محل های کار درست است که پورشه های پر زرق و برق، آخر هفته های لوکس، و توانایی کسب درامد بیشتر از حد نیاز را بیش از هر چیزی ارزشمند می دانند. تحت فشار نگرانی های اقتصادی، آن ها در بازار و تجارت به موجودات شروری تبدیل می شوند که انسانیت را به ابزاری سرمایه داری و چیزی تبدیل می کنند که پس از مصرف دور می ریزند. چرچیل از طریق رقابت اقتصادی است که نگرانی های فمنیستی و اجتماعی اش را به هم پیوند می زند.

این جا زن هایی از سنین مختلف نشان داده می شوند که محدودیت و مرزهای سنتی را که پیش پایشان قرار گرفته بود را می شکنند. محکم و استوار، تمامی مسولیت های تصمیماتشان را هم قبول می کنند. با این حال قانون های نانوشته زمان خودشان هنوز روی دوششان سنگینی می کند. مشهود ترین مساله، واکنش های قابل پیشبینی مردانی است که اطرافشان هستند؛ کسانی که با رفتار و ابتکار زنان مورد تهدید واقع شده اند. هاوارد بیشتر از حقوق پایینش از این مساله رنج می‌برد و تحقیر می شود که مارلین ناظر و قائم مقام او است. زنش به صورتی کنایی، تفکر او و پذیرفتن وضعیت موجود پشتیبانی می کند: «کار کردن برای یک زن چه بلایی بر سرش خواهد آورد؟ فکر می کنم اگر او یک مرد بود با این مساله همچون چیزی عادی کنار می آمد». مارلین نمی تواند به شکل قانع کننده ای این مساله را نشان دهد که او یکی از «این تخریب گران مردان» نیست و بلکه تنها یک مدیر عادل است که با هاوراد همچون دیگر کارمندان رفتار می کند. اهداف مارلین مشکوک است، چون که سابقه چندانی در مورد دیگر کارکنان وجود ندارد و همچنین یاد گرفته است که نباید عواطفش را در کار دخالت دهد.

منبع: Enotes

دیدگاهی بنویسید

avatar