۵ (۱۰۰%) ۱ vote

دایره گچی قفقازی – The Caucasian Chalk Circle

نویسنده: برتولت برشت – Bertolt Brecht

سال: ۱۹۴۸

نقد نمایشنامه دایره گچی قفقازی

نقد نمایشنامه دایره گچی قفقازی

در نمایشنامه دایره گچی قفقازی، دوک بزرگ درگیر یک جنگ خارجی هم هست، ولی تمرکز اصلی بر روی کودتایی است که با هدف کنار گذشتن او صورت گرفته است. در طول نمایشنامه رژیم های اشرافی بر سرکار می آیند و دوباره برکنار می شوند، ولی همیشه مردم عادی جایگاهی پایین تر از انسان دارند. مهم نیست چه کسی بر سر قدرت باشد، آن ها همیشه رنج می کشند. 

خواننده با استفاده از داستان فرماندار که توسط برادرش آرسن کاسبکی اعدام می شود، در اصل به اشرافی های دیگر هشدار می دهد. سربازها از شغلی که دارند راضی هستند، به همین دلیل به هیچ رژیمی وفادار نیستند و با فرمان ثروتمندان به آزار و اذیت فقرا می پردازند. سایمون از این نظر یک استثنا است و همیشه به دوک وفادار می ماند. در یکی از بخش های پرشور صحنه ششم است که گروشا با انتقاد از آزداک قاضی، طبقه بالای جامعه را به باد انتقاد می گیرد و اعلام می کند که سیستم قضایی هم بازیچه دست ثروتمندان است. او معتقد است که ثروت، «مردان ما را به جنگ آن ها می کشاند.» خاطرات سایمون از جنگ که در صحنه چهارم مطرح می شود هم ادعاهای گروشا را تایید می کند. 

گروشا وقتی فرار می کند، تلاش می کند خود را در قالب یک بانوی متعلق به طبقه بالای جامعه نشان دهد. ولی وقتی بقیه متوجه می شوند که او می داند چگونه تخت را مرتب کند، هویتش لو می رود. زنان به دستانش نگاه می کنند و متوجه می شوند که او برای گذران زندگی کار می کند. خدمتکار مهمان خانه با او هم دردی می کند و معتقد است تظاهر به «یک زن تنبل بی مصرف کردن کار سختی است». ناتلا در نمایشنامه یک زن نجیب زاده کلیشه ای و سنگ دل می شود که در شرایطی که خانواده اش متلاشی شده و فرزندش گم شده است، تنها بلد است به انتخاب لباس و سرزنش خدمتکاران بپردازد. 

در دادگاه، ناتلا به این دلیل می خواهد پسرش را پس بگیرد تا بتواند به ملک اصلی خودشان برگردد. او تنها به لباس بچه توجه می کند و وقتی او را پوشیده در جامه های پاره می بیند، شوکه می شود. وقتی آزداک از گروشا می پرسد که آیا دوست ندارد بچه وضع مالی خوبی داشته باشد، او به این نتیجه می رسد که این که فرزندش فقیر باشد بهتر از این است که با فقرا بدرفتاری کند. این بچه اگر ثروتمند نباشد دیگر لازم نیست نگران این باشد که چه کسی سرش را جدا کرده و او را به سرنوشت پدرش دچار می کند. 

چه چیزی می تواند اختلاف های طبقاتی را جبران کند؟ نمایشنامه معتقد است حس هم دردی می تواند همه چیزهای مختلف را به ارزش های یکسانی برساند. گروشا از میشائیل به خاطر این که پسر یک فرماندار سرکوبگر است متنفر نیست. او کودک را دوست دارد چون او هم یک بچه مثل بقیه بچه هاست.

وقتی که گروشا زندگیش را برای نجات بچه به خطر می اندازد، خواننده می پرسد: «یک فرد بارحم چگونه می تواند از یک جماعت بی رحم بگریزد؟» گروشا در طول مسیر خود از سوی افراد زیادی محبت می بیند. یک زن روستایی به کمک او و بچه می آید. خدمتکار مهمان خانه سعی می کند به او غذا برساند. تاجران می خواهند به او کمک کنند تا از دره عبور کند. برادرش او را به خانه اش می آورد و مقدمات ازدواجش را فراهم می کند. یوساپ بدون هیچ پرسشی سرپرستی او و فرزندش را به عهده می گیرد. از این کمک های گاه و بیگاه به گروشا زیاد می رسد، ولی در نهایت این اوست که تمام زندگیش را نثار فرزندش یعنی میشائیل می کند. بدون او بچه زنده نمی ماند. 

گروشا به خاطر کارهایی که برای میشائیل انجام داده است، شایستگی این را دارد که مادر او باشد. میراثی که او برای میشائیل به جا می گذارد نه پول است نه مقام، بلکه خرد است. او در صحنه ششم می گوید: «این بچه را با نهایت دانش و عقلی که داشتم بار آوردم … این بچه را طوری بزرگ کردم که با همه مهربان باشد. از همان اول به او یاد دادم که تا جایی که می تواند کار کند.» گروشا توقع دارد میشائیل برخوردهای انسانی با بقیه داشته باشد و این هدیه ای بسیار با ارزش برای میشائیل و آیندگان است. آزداک این انسان دوستی را زمانی در گروشا تشخیص می دهد که وقتی قرار است دو مادر، بچه را از دو سو بکشند، گروشا هربار بچه را رها می کند. 

نمایشنامه با تکیه بر موقعیت دشوار یک کودک، و هم چنین دعوای روستاییان بر سر زمین، به بحث درباره مساله عدالت می پردازد. عدالت چیست؟ چه کسی باید بچه را ببرد؟ چه کسی باید صاحب زمین شود؟ آزداک که به یک قاضی تبدیل شده است، بالاخره به پاسخی می رسد. این پاسخ قابل پیش بینی یا یک مورد حاضر و سریع نیست. همان طور که خواننده هم می گوید: «حقیقت مانند یک گربه سیاه در یک اتاق بدون پنجره در نیمه شب است، و عدالت یک خفاش کور است.» رفتارهای مسخره آزداک مثل تقاضای رشوه از ثروتمندان در دادگاه با هدف پذیرش میزان فساد موجود صورت می گیرد. او  در کاروان میان مردم حرکت می کند می گوید که «بهتر است این کارها پیش چشم همه انجام شود.» تمام کارهایی که او انجام می دهد با هدف تمسخر سیستم قضایی صورت می گیرد. او از گروشا می پرسد: «عدالت می خواهی؟ چه قدر حاضری بابت آن پرداخت کنی؟ چطور وقتی به قصابی می روی می دانی که باید پول پرداخت کنی؟» ثروتمندان عادت کرده اند که پول و مقام خود را هم تراز حقیقت ببینند، ولی این تنها حقیقت آن هاست نه یک عدالت منصفانه. آزداک با وجود کارهای بامزه ای که انجام می دهد، هنگام محاکمه منطق دیوانه واری را در پیش می گیرد. او معتقد است باید به مردم نیازمند کمک شود، حتی اگر خلاف قانون باشد. 

گروشا که از نیت آزداک خبر ندارد، او را بابت فسادش سرزنش می کند. او معتقد است قضاوت کردن، تنبیهی است برای مرد غیرمنصفی که روح خود را با دو رویی تیره کرده است. آزداک به نفع گروشا حکم می دهد و خواننده، قانونی را که آزداک در نظر داشته است بیان می کند: «هرچیزی باید در اختیار کسی باشد که مناسب آن است. چه بچه ای که باید به مادر برسد، و چه زمینی که باید در اختیار روستاییان قرار بگیرد.» نمایشنامه با عدالت حقیقی شروع شده و با همین عدالت حقیقی به پایان می رسد. 

منبع: Novel Guide

دیدگاهی بنویسید

avatar