خروج ممنوع – No Exit

نویسنده: ژان پل سارتر – Jean-Paul Sartre

نخستین اجرا: ۱۹۴۴

اجرای سال ۲۰۱۴ نیویورک/ کارگردان: لیندا ایمز کی

سارتر همیشه تلاش می کرد تفکرات فلسفی خود را در قالب داستان عرضه کند. او در نمایشنامه خروج ممنوع هم چنین هدفی در سر داشت. خروج ممنوع نمایشنامه ای است درباره نگاه خیره همیشگی دیگران به ما و این که چگونه این مساله، آزادی ما را محدود می کند. سارتر هم این مساله را در نمایشنامه خود گنجانده بود و هم در اجرای زنده و با نگاه خیره تماشاگران به شخصیت های اصلی، به نوعی دیگر دوباره به هدف خود می رسید. شخصیت های نمایشنامه پیوسته دنبال آینه ای می گردند تا از نگاه خیره یکدیگر بگریزند. اما با نگاه خیره پیوسته تماشاگران نمایش، ناکامی آن ها هربار بیشتر می شود. 

مضمون های اصلی نمایشنامه، آزادی و مسئولیت هستند، این ها هم ریشه در این تفکر سارتر داشتند که «وجود مقدم بر ماهیت است.» سارتر معتقد بود آگاهی انسان متفاوت از اشیاء بی جان است. چرا که انسان می تواند شخصیت فردی یا ماهیت خود را انتخاب کند. اما این آزادی انتخاب با خود مسئولیت جدی به همراه می آورد. ترس و اضطراب ناشی از این مسئولیت باعث می شود خیلی از مردم آزادی و مسئولیت خود را نادیده بگیرند و به دیگران اجازه دهند به جای آن ها تصمیم بگیرند، و این روند منجر به ایمان بد می شود. به همین دلیل گارسن، یکی از شخصیت های نمایشنامه، حتی وقتی در باز می شود قادر به خروج از اتاق نیست. او نمی تواند مسئولیت مواجهه با تصمیمش برای فرار از کشور را بپذیرد، و از اینز می خواهد که او را قضاوت کند و ماهیتش را تعریف کند. به همین ترتیب، استل زمانی مطمئن می شود وجود دارد که خود را در آینه ببیند، به همان صورتی که دیگران او را می بینند. وقتی اینز وانمود می کند آینه اوست و به استل می گوید جوشی روی صورتش دارد، ایمان بد استل باعث می شود که او بپذیرد یک شخص دیگر ماهیت او را شکل دهد. هم استل و هم گارسن نه تنها محکوم هستند به آزادی، بلکه همچنین تمایل دارند خود را محکوم کنند تا به این ترتیب از آزاد بودن اجتناب کنند. 

تاکید بر روی ایمان بد، استدلال اساسی که سارتر برای این نمایشنامه در نظر داشته است را نمایان می کند: «جهنم یعنی دیگران.» سارتر با استفاده از سه شخصیت و یک اتاق خالی، صحنه های کار خود را مملو از شکنجه و ناامیدی می کند. اینز نمی تواند نگاه گارسن را تحمل کند چرا که تصور می کند او به طور خودکار در حال قضاوت اوست. از آن جا که اینز فکر می کند این نقشی است که او برعهده دارد، گارسن را به این متهم می کند که صورت او را دزدیده است. به این ترتیب، حضور صرف گارسن احساس خودمختاری اینز را تضعیف می کند. علاوه بر این، هم گارسن و هم استل نمی توانند گذشته خود را رها کنند. آن ها به دوستان و عزیزان خود بر روی زمین فکر می کنند. آن ها تنها با تفکر درباره تجربه های گذشته تلاش می کنند هستی خود را توجیه کنند. همان طور که گارسن می گوید، سرنوشت او عبارت از است ارزیابی کنش های گذشته او توسط دیگران. اما اینز گذشته خود را بی معنا و غیرقابل دسترس می داند و تصمیم گرفته است در زمان حال حضور داشته باشد. او به دیگران اصرار می کند که چیزی از آن ها روی زمین باقی نمانده است و تمام وجودشان اینجاست. اینز به جای این که وجود خود را در قالب شخصی که قبلا بوده توجیه کند، بر آزادی خود تاکید می کند تا به این ترتیب، ماهیت خود را در زمان حال تعیین کند، با وجود این که در جهنم است. او تنها شخصیت نمایشنامه است که می خواهد با مسئولیت و همچنین عذاب خود مواجه شود، و این یک گام اساسی در اعلام وجود خود است. همان طور که سارتر می گوید: «زندگی در آن سوی ناامیدی آغاز می شود.» 

چکیده باورهای هستی گرایانه سارتر را در این جمله مشهور اینز می توان مشاهده کرد: «تو زندگی ات هستی، و نه هیچ چیز دیگری.» شخصیت های نمایشنامه در پایان به این درک، یا شاید بتوان گفت اعتراف می رسند که آن ها مرده اند و به دام افتاده اند. اینز فریاد می زند: «مرگ، مرگ، مرگ! چاقو، سم، طناب، همه بی فایده هستند. قبلا اتفاق افتاده است. متوجهید؟ یک بار برای همیشه. ما اینجاییم، تا ابد.» پیش از این صحنه اوج، استل از آن ها می خواهد به جای واژه مرگ از «غیبت» استفاده کنند. با سه واژه «زندگی»، «مرگ» و «غیبت»، سارتر جهان بیینی متمایز خود را شکل می دهد. 

اگر مرگ پس از زندگی می آید، دقیقا در کجای مسیر یکی جای دیگری را می گیرد؟ استل در دفاع از تلاش خود برای عدم استفاده از واژه «مرگ»، می گوید هیچ وقت در تمام عمرش مثل الان احساس زنده بودن نکرده است. او به جای آن خود را یک غائب می نامد و می گوید چیزی که مخاطب در نبود ما احساس می کند تنها یک غیبت است. همچون یک قاب عکس خالی، نمایشنامه سارتر هم صحنه را برای شخصیت هایی فراهم می کند که وجود ندارند. 

استل با مطرح کردن این مساله ابهام را در نمایشنامه به اوج می برد: «وقتی نمی توانم خودم را ببینم دچار تردید می شوم که آیا واقعا و حقیقتا وجود دارم؟» وقتی اینز به او پیشنهاد می کند که آینه اش باشد، مساله هویت در جهانی بدون بازتاب مطرح می شود. اگر انسان نداند چگونه به نظر می رسد، از کجا می تواند مطمئن باشد شخص دیگری نیست؟ این تصویر ما از  خود است که ما را از دیگران جدا می کند. چیزی که ما را می ترساند موقعیتی است که در آن تصویری وجود ندارد. فقدان تصویر نشان دهنده فقدان هویت است. و بدون هویت، وجود چه معنایی دارد؟ و در یک نمود هستی گرایانه، بدون وجود، تمام چیزهای اطراف چه معنایی دارند؟ 

این پرسش ها تا بی نهایت ادامه دارند. این نشان دهنده قدرت عجیب نمایشنامه یک پرده ای سارتر است که ما را این چنین درگیر گمان پردازی می کند و از محدوده های فلسفی هستی گرایانه فراتر می رود. اتاقی بدون آینه، بدون زمان، بدون زندگی، مشکلی را ایجاد می کند که حل شدنی نیست، تناقضی که باید با آن رودر رو شد. درست به همان ترتیبی که شخصیت های این نمایشنامه باید با اهریمن درون، گذشته و جهنم خود رودر رو شوند. گارسن در جایی با فریاد می گوید: «جهنم یعنی دیگران.» وقتی هویت درهم می شکند و صورت خود از دیگران قابل تمایز نیست، دیگران هم ادغام می شوند و به این ترتیب، جهنم به خود تبدیل می شود. 

منبع: Spark Notes / Grade Saver

دیدگاهی بنویسید.

avatar