۲ (۴۰%) ۱ vote

خانه عروسک – A Doll’s House
نویسنده: هنریک ایبسن – Henrik Ibsen
نخستین نمایش: ۱۸۷۹ 

نقد نمایشنامه خانه عروسک

نقد نمایشنامه خانه عروسک

در نمایشنامه خانه عروسک، چندین مساله مختلف در دل داستان طرح ریزی شده است. مخاطبان این نمایشنامه معمولا با پرسش های این چنینی مواجه می شوند: آیا نورا حق داشت شوهر خود را ترک کند؟ آیا ازدواج آن ها ایده آل بود؟ آیا ازدواجی که ایده آل نباشد یک ازدواج واقعی نیست؟ آیا نورا باید شوهر خود را فریب می داد؟ آیا حق داشت به جعل سند بپردازد؟ آیا امکان ندارد کسی با توجیه خوب از قانون تخطی کند؟ آیا اقدامات نورا ایده آل بود؟ آیا ایبسن به ازدواج بدون اعتماد متقابل اعتقاد دارد؟ 

ولی به نظر می رسد مساله اصلی که این نمایشنامه مطرح می کند، ملموس تر و جهان شمول تر از پرسش های بالا باشد. به طور کلی، نمایشنامه های متکی بر مساله ای که در آن، نویسنده از طریق شخصیت ها و طرح داستانی به بررسی یکی از مسائل و مشکلات دنیای مدرن بپردازد؛ چیزی نیست که در کارهای ایبسن زیاد ببینیم، در واقع هیچ هنرمند بزرگی به آن صورت وارد این حوزه نمی شود. نمایشنامه های ایبسن با موقعیت ها و شخصیت هایی سروکار دارند که از دل زندگی مدرن بیرون آمده اند و به همین دلیل، تا حدی شبیه نمایشنامه های مساله محور هستند. اما آثار او نه به نمایش این مسائل می پردازند و نه تلاشی برای حل آن ها ارائه می دهند. 

جوزف کنراد در یکی از آثار خود به نام جوانی اشاره کرده بود که دو نوع داستان وجود دارد: داستانی که سعی می کند معنای خود را دور از دسترس نگه داشته و آن را در غباری از ابهام فرو ببرد، و داستانی که در آن درست مثل هسته یک فندق؛ معنا در دل داستان وجود دارد. شاید بتوانیم دسته سومی هم اضافه کنیم: داستانی که در آن، بخشی از معنا در دل آن قرار دارد و بخشی از آن؛ بیرون از چارچوب داستان. شبیه یک غبار نرم، فریبنده، اسرارآمیز، دور از دسترس و وسوسه آمیز که گهگاهی به واسطه پرتوهای نوری که از درونش شعله ور می شود، خود را به رخ می کشد. معناگرایی کارهای ایبسن جزو دسته سوم قرار می گیرد. نمادها و طرح و توطئه کاملا مشخص است. این معنا است که نمادها و طرح و توطئه را احاطه می کند، آن ها را در پوشش خود فرو می برد و گهگاهی به شکل وسوسه برانگیزی مد نظر مخاطب قرار می گیرد. مخاطب حس می کند یک معنای پنهان وجود دارد. سعی می کند با مطالعه عمیق تر متن به آن دست پیدا کند. اما هربار بیش از پیش فریب می خورد، چرا که چنین چیزی در کار نیست. تا زمانی که به ورای نمایشنامه نگاه نکند پی به مساله اصلی که ایبسن مطرح کرده نمی برد. تازه در آن صورت هم تنها بارقه هایی از آن مشخص می شود. برای درک یک نمایشنامه، باید به درک شخصیت اصلی بپردازیم که نمایشنامه حول او استوار شده است، و تا زمانی که نتوانیم به نمادهایی که در دل یک شخصیت نهادینه شده است پی ببریم، نمی توانیم به شناخت درستی از او دست پیدا کنیم. 

به عنوان نمونه، مساله اصلی خانه عروسک، مربوط به ازدواج نورا و توروالد هلمر نیست، بلکه مساله اصلی خود نورا است. این که آیا او حق داشت که جعل سند کند و زندگی شوهر خود را نجات دهد البته مساله مهمی است. اما مساله مهم تر این حقیقت است که نورا، همین است که هست. همین شخصیت حقیقی اوست که با مصائب زندگی مواجه می شود و جایگاه خودش را پیدا می کند. این را می توان یک مساله و مشکل قابل توجه در نظر گرفت. مساله ای که هر نمایشنامه نویسی، از شکسپیر گرفته تا برنارد شاو، ممکن است به آن بپردازند. 

در شروع نمایشنامه، هفت سال از زمان جعل سند گذشته است. نورا، خوشحال و سرحال وارد صحنه می شود. می رقصد، آواز می خواند و روح سرزنده ای دارد. او غرق هدیه های کریسمسی است که به بچه ها رسیده است: یک اسب و شمشیر، ترومپت، عروسک ها، گهواره، … چیزهای کوچک ارزان، بی استفاده، اما سرشار از محبت. نورا بسته ای نان بادامی در دست دارد و حین این که به آن ها ناخنک می زند، به هلمر اطمینان می دهد که به آن ها دست نزده است. هلمر او را «جوجه کاکلی»، «سنجاب» و «دست و دلباز» می نامد. نورا جذاب و دروغگو است. همیشه در حال تحرک است و هیچ گاه متوقف نمی شود. او خوش قلب و سبک مغز است و غیرمعقولانه تصمیم گیری می کند. ماجرا عمق بیش تری پیدا می کند و خواننده متوجه می شود که این موجود پرحرف سال هاست که یک راز بزرگ را مخفی کرده است، رازی که در صورت آشکار شدن می تواند آثار بسیار مخربی به جای بگذارد. انجام چنین کاری آن هم از چنین شخصیتی غیرمحتمل و غیرممکن به نظر می رسد. با این حال در روایت این داستان چیزی وجود دارد که این ماجرا را منطقی جلوه می دهد. او هم هدیه های کوچکی برای بچه ها گرفته است. یک درخت کریسمس، نان های بادامی، یک غافلگیری برای هلمر، و مهم تر از همه؛ لباسی که برای یک مجلس رقص مجلل آماده کرده است. او در این مجلس می خواهد ترنتلا برقصد، یک رقص ایتالیایی که شوهرش به او یاد داده است. نورا انگیزه زیادی دارد که برای کسب رضایت همسرش و حتی خودش، این رقص را به زیبایی به سرانجام برساند. 

اگر با روال معمولی که نمایش در پیش گرفته است همراه شویم، به نظر می رسد ترنتلا تنها یک تمهید ساده برای صحنه باشد، مشخصه معمول یک مجلس رقص. اما این مجلس در عوض به یکی از قسمت های مهم نمایشنامه تبدیل می شود. ترنتلا یک رقص معمولی نیست. نام آن از ترنتولا (به معنی رطیل) گرفته شده. بلایی که این رقص با این حرکات سریع و چرخش های گیج کننده بر سر قربانیانش می آورد چیزی کم از نیش سمی یک رطیل ندارد. رقصنده های این رقص در یک مسیر دیوانه وار و سرسام آور می چرخند و هربار سرعت خود را بیش تر می کنند. می خندند و به پرواز در می آیند و آن قدر ادامه می دهند که از حال می روند. تنها یک معجزه ممکن است آن ها را نجات دهد. 

ترنتلا نمادی از خود نورا است. دیوانه وار بودن و حرکات بی قرار این رقص نشان دهنده تراژدی است که گریبان ماهیت حقیقی نورا را گرفته است: سطحی نگر و سبک سر در ظاهر، ولی دارای رازی پنهان و مرگ بار. او حامل زخمی است که پایان خوشی ندارد. این صحنه رقص، صحنه اوج زندگی وحشت آور عروسکی نورا است. جایی است که داستان به سرانجام می رسد. تمام اعمال شخصیت ها به این صحنه منتج می شوند و از آن نشات می گیرند. همچون مشعلی است که در نقطه بلندی قرار داده شده و می تواند هر دو راه رفت و برگشت را روشن کند. 

اگر از طریق این نور به ابتدای داستان بنگریم، نورا دیگر یک شخصیت بی اهمیت به نظر نمی رسد. در این حالت هیچ نقطه تناقضی در او دیده نمی شود. بی اهمیتی او بخشی از ماهیتش است. با چنین قلب سنگینی، مجبور است به رقص و آوازخوانی بپردازد. در رگ های او سم جریان دارد. این که ماجرا چگونه به این جا رسید و خودش باعث این مصیبت شد، این بلا را به آغوش کشید، آن را به خود نزدیک کرده و نیش آن را نوش جان کرد. این که با وجود چنین رازی می ترسید به افرادی که دوست داشت نزدیک شود و به آن ها آسیب برساند. هیچ کدام از این مسائل اهمیتی ندارند. هیچ کدام از آن ها، جزو جریان اصلی داستان نیستند. در حال حاضر تنها یک معجزه می تواند او را نجات دهد. آن معجزه، عشق توروالد است. معجزه این است که توروالد هم در حمل این مصیبت با نورا همراه شود. که کروگستاد همان گونه که نورا را نیش زد، به توروالد هم آسیب برساند. نورا نمی داند که سمی که در رگ هایش در جریان است به خاطر اقدامات کروگستاد نیست. نمی داند که عامل مصیبت او تنها کروگستاد نیست. کروگستاد همچون یک موجود خزنده است که نورا را طعمه مناسبی پیدا کرده و دندان های خود را در بدن او فرو برده است، و همین کار را با توروالد هم می خواهد انجام دهد. اما نورا چنین چیزی نمی خواهد. او نمی خواهد توروالد هم از چنین درد ناامید کننده و سنگینی، از چنین مباره توهم آوری رنج بکشد و همیشه در حد مرگ، به رقص و آواز و خندیدن بپردازد. نباید چنین معجزه ای اتفاق بیافتد. 

نورا سپس به ماهیت واقعی توروالد، به خودخواهی و فرومایگی او پی می برد. نورا برای آزادی خودش، معجزه ای دیگر رقم می زند. این رقص سرسام آور به پایان رسیده است. سم از رگ های او خارج شده است. او کاملا به این حقیقت پی می برد: «بله، لباسم را عوض کردم.» زندگی او دیگر یک مجلس رقص نیست. دیگر احتیاج نیست با قلبی شکسته به رقص بپردازد. او خانه عروسکی خود را رها می کند. تنها یک معجزه عظیم می تواند نورا را به زندگی پیشین بازگرداند. 

جنت لی

منبع: Theatre History

دیدگاهی بنویسید

avatar