اشباح – Ghosts

نویسنده: هنریک ایبسن – Henrik Ibsen

سال:‌۱۸۸۱

نقد نمایشنامه اشباح

نقد نمایشنامه اشباح

اشباح، تراژدی خانوادگی است که ایبسن در سال ۱۸۸۱ آن را نوشت و منتشر کرد. البته این نمایش تا سال ۱۸۸۲ به خاطر جدال بر سر کلمه‌ی اشباح اجرا نشد. ویلیام آرچر مترجم این اثر به زبان انگلیسی ترجیح داد از کلمه اشباح (Ghosts) استفاده کند. از طرفی واژه نروژی آن (Gengangere) به صورتی دقیق‌تر به عنوان Revenants ترجمه شده است، که به معنای «کسانی که بازمی گردند» است. نمایشنامه از روی عنوان آن جنبه فکری و انگیزشی موجود در آن را نشان داده است. اشباح شایسته دیده شدن و تحلیل است چرا که دانش و آگاهی هایی در مورد زندگی ارائه می‌دهد. به نمایش درک و فهم شخصیت هایش از وسوسه های جهان، شادی ها، لذت های زندگی و ترس می پردازد که تمامی انسان‌ها در زندگی واقعی تجربه می کنند. به این نمایشنامه معمولا به عنوان اثری در تضاد با مضامین اخلاقی نگاه شده است، چون به مسائلی مرتبط با مسائل اخلاقی می پردازد، مسائلی همچون برقراری رابطه‌ای عاطفی و پنهانی و داشتن فرزندی نامشروع.

هنریک ایبسن نویسنده این اثر،‌ شاعر و نویسنده ای نروژی است که به عنوان پدر تئاتر مدرن و همچنین پدر مکتب واقع گرایی شناخته می شود. او روی دیگر نمایشنامه نویسان و رمان نویسانی همچون جرج برنارد شاو، اسکار وایلد، آرتور میلر، جیمز جویس، یوجین اونیل، میروسلاف کرلیجا تأثیر زیادی گذاشت.

این نمایشنامه مسائلی مربوط به زندگی خانوادی را برجسته می کند. جنبه های مهمی از نمایشنامه هست که می بایست مورد بررسی قرار گیرد. اول اینکه باید توجه کرد که در واقع اشباح در این نمایشنامه به چه معنا هستند، یا این کلمه به چه چیزی اشاره دارد. دوم، منظور پنهان خانم آلوینگ از ساخت و وقف یتیم خانه ای به عنوان یادبودی از شوهرش چیست. او یتیم خانه‌ای ساخته و می‌خواهد به عنوان یادبودی از شوهرش آن را وقف کند. به پاستر ماندرز می‌گوید که ازدواج با همسرش به خاطر رفتارهای غیراخلاقی و بی‌وفایی همسرش سرشار از بدبختی و نافرجامی بوده است. او یتیم خانه را با هدف خرج کردن ثروت شوهرش ساخته تا چیزی از ارث پدری به پسرشان اسوالد نرسد. سوم، باید به چگونگی زندگی خانم آلوینگ با خانواده اش توجه داشت و اینکه چرا او پسرش را به کشور دیگری فرستاد وقتی که تنها هفت سال داشت. نهایتاً برای درک بهتر این اثر می بایست افکار نمایشنامه نویس را بر اساس برخی دیدگاه هایی که در نمایشنامه از زبان شخصیت های مختلف جاری می شود، مورد بررسی قرار داد.

صحبت‌های خانم آلوینگ در در پرده دوم در مورد اشباح ، استعاره کلیدی و اصلی نمایشنامه را ایجاد می کند. «اشباح» بر افکار عمومی نسل های مختلف چیره می شود و آن ها را نابود می کند. خانم آلوینگ حس می‌کند تمامی مردم به تسخیر میراثی از مردمان مشخصی در آمده اند و علاوه بر آن مسخر خرافاتی عامی نیز هستند که در جامعه‌ وجود دارد. بیش تر از هرچیز تفکر در مورد وظایف نسبت به اعضای خانواده هم از چنین شبح هایی هستند.

مضمون اصلی نمایشنامه اشباح وسعتی است که جامعه، زندگی اشخاص را تحت کنترل قرار می دهد. خانم آلوینگ درگیر حفظ ظاهر است، تلاش می‌کند اعتبار و اسم و رسم شوهر متوفی اش را میان مردم حفظ کند. بدین صورت زندگی و باورهایش را بر مبنای دروغی پیش می گیرد،. یادبودی برای اسم و رسمی ساختگی و به دروغ از شوهرش می‌سازد که باعث نابودی زندگی دو فرزند شوهرش، اسوالد و رجینا می شود.

پاستر ماندرز هم طبق نگرانی‌های روانشناختی مربوط به افکار عمومی پیش می رود. این مساله او را به حماقت های بیشتری می کشاند، تا حدی که نهایتاً فریب خورده و هزینه سالن دریانوردی انگستراند را تأمین می کند. در مورد پاستر ما ارتباطی بین افکار عمومی و حس انجام وظیفه را می بینیم. وقتی که پاستر به خانم آلوینگ می‌گوید که او می بایست اسوالد را از گناه بازدارد، و او را نجات دهد، مشخص نیست آیا انگیزه او به خاطر حسی خالص از انجام وظیفه اخلاقی است یا احترام به افکار عمومی، چون اساساً این دو مورد برای او یکی هستند. به خاطر این اصول است که پاستر درگیر انگیزه هایی نمی شود که او و خانم آلوینگ دارند و باعث خوشحالی و شادی هر دوی شان می شود.

شخصیت ها

در این نمایشنامه سه شخصیت اصلی حضور دارند که بخش زیادی از نمایش به آن ها اختصاص دارد. هلن آلوینگ همسر آقای آلوینگ، پاستر ماندرز کشیش کلیسا و دوست آقای آلوینگ و اسوالد آلوینگ تنها پسر آقا و خانم آلوینگ.

هلن آلوینگ زنی میانسال و همسر آقاری آلوینگ است. او پس از مرگ همسرش مدت ده سال بیوه بوده است. او تنها فرزندی دارد به اسم اسوالد آلوینگ که در هفت سالگی به خاطر هدفی مبهم به کشوری دیگر می فرستد. پریشان است و سال‌ها نتوانسته صحبت کند. به نظر می رسد ازدواجی ناخوشایند داشته است. او همیشه از همسرش فراری بوده است. شرایط ازدواجش باعث شده عزت نفس پایینی داشته باشد و این مساله در این گفت هایش دیده می شود.

«خانم آلوینگ: آری، من زن بدشانسی نیستم! بیش از دوسال از آخرین باری که خانه بود می گذرد. او به من قول داده که تمام زمستان را با من بماند(پرده اول، صحنه اول).»

خانم آلوینگ می‌گوید که زن خوش شانسی نیست. او کسی را در خانه ندارد. اسوالد بیش از دو سال است که به خانه نیامده با اینکه به مادرش قول داده بود که کل زمستان را با او بماند.

خانواده

ایبسن واقعیت خانواده‌ای به هم ریخته را به تصویر می کشد. ترسی از نشان دادن خانواده‌ای به آن شکلی که هست را نداشته است، خانواده‌ای که گاهی زشت و ناشایست دیده می شود. در اشباح، ایبسن باعث می‌شود هر کسی بخواهد که بازی در نقش پدر، مادر، پسر یا دختر را متوقف کند و تنها به عنوان انسان‌ با دیگران ارتباط برقرار کنند.

خانم آلوینگ متوجه می‌شود که اسوالد به شدت مریض است و همان مریضی پدرش را دارد. با گوش دادن به توصیفاتی که اسوالد از آزادی روحی و سلامتی که در پاریس تجربه کرده است، و ترسی که در خانه از بدبختی و بیچارگی  احساس می کند، خانم آلوینگ با دیدگاهی جدید به شوهرش می نگرد و او را درک می کند و قسم می‌خورد که به پسرش واقعیت را بگوید که آتش سوزی در یتیم خانه حرفش را نصف و نیمه می گذارد و مانع گفتن آن می شود.

وضعیت سلامتی اسوالد وخیم تر میشود، او درخواستی وحشتناک از مادرش می کند؛ از او می خواهد که به زندگی‌اش پایان بدهد. مادرش می پذیرد اما باور ندارد که به این زودی‌ها به پایان این زندگی برسند.

اسوالد اصرار دارد که مادرش او را رها کند، اما مادرش گوش نمی دهد. اکنون او در دو راهی قرار می گیرد؛ طبق درخواست پسرش او را بکشد و آخرین شبح خودش را هم از دست بدهد یا اینکه از او مراقبت کند.

منبع: Spark Note / Shmoop / english.binus.ac.id

دیدگاهی بنویسید.

avatar