شام در عمواس – Supper at Emmaus

نقاش: کاراواجو – Caravaggio

سال: ۱۶۰۱

نقد نقاشی شام در عمواس

نقد نقاشی شام در عمواس

کاراواجو، با وجود عمر کوتاه و زندگی پرحادثه ای که داشت، اما تاثیری بسیار عظیم در تاریخ هنر از خود به جای گذاشت. سبک خاص او در نقاشی هنوز توجهات را به خود جلب می کند. او در این نقاشی یعنی شام در عمواس، یکی از داستان های محبوب انجیل لوقا را روایت می کند. ماجرا مربوط به بعد از به صلیب کشیده شدن مسیح است، زمانی که دو تن از حواریون مسیح، غریبه ای را که تازه ملاقات کرده اند به صرف شام دعوت می کنند. بعد از دعا و صرف غذا، آن ها متوجه می شوند که مهمان آن ها در اصل خود مسیح است که رستاخیز یافته است. لوقا یکی از این دو حواریون را کلئوفاس می نامد، اما هویت فرد دیگر را مشخص نکرده است. در جایی از انجیل گفته می شود: «چشمانشان باز شد و او را بازشناختند. اما او از نظرها ناپدید شد.» 

کاراواجو در این ماجرا یک لحظه کاملا مشخص را انتخاب کرده است، همان لحظه بسیار کوتاهی که این دو نفر متوجه می شوند در حال تماشای یک معجزه و قدرتی غیرقابل تصور هستند. نقاش این لحظه را در نظر گرفته و آن را برای همیشه ماندگار کرده است. این فرصت در اختیار ما قرار گرفته است تا نظاره گر حیرت و غافلگیری این دو نفر بعد از پی بردن به حقیقت ماجرا شویم. 

هنوز مشخص نشده کاراواجو این نقاشی را برای چه کسی طراحی کرده است. تنها این مساله را می دانیم که شام در عمواس در رم و احتمالا در سال ۱۶۰۱ طراحی شده است، یعنی در اوج دوران اصلاح کاتولیک. در آن دوران به منظور مقابله با خطرات پروتستانیزم، شورای ترنت تشکیل شد. این شورا در سال ۱۵۶۳ اعلام کرد که: «با کمک داستان های رمزآلود مربوط به رستگاری ما که توسط نقاشان و دیگر هنرمندان ارائه می شود، مردم مورد تعلیم قرار گرفته و یاد می گیرند که مسائل مربوط به ایمان و باور را همیشه در ذهن خود داشته باشند …»

در آن زمان، کلیسا به این نتیجه رسیده بود که باید پیام خود را به صورت مستقیم به مومنان برساند، از طریق یک هنر مذهبی دقیق و حساب شده. واقع گرایی، یکی از ویژگی هایی بود که در چنین آثاری حتما باید رعایت می شد. سبک خاص کاراواجو در واقع گرایی، همان چیزی بود که هنر مذهبی  آن زمان نیاز داشت. صراحت و بی واسطگی کارهای او با پیچیدگی و تصنع دیگر هنرمندان آن دوران و سبک هنری شیوه گرایی (یا منریزم) کاملا متفاوت بود. او تصمیم گرفت از سبک هنری شیوه گرایی که تنها طبقه خاصی از مردم مورد توجه و تحسین قرار می دادند فاصله بگیرد و به سراغ سبکی ساده با تاثیرگذاری آنی برود. 

با بهره گیری از ابزارهای نور و سایه، کاراواجو در نقاشی های مذهبی خود سعی می کرد درام های قدرتمندی خلق کند. بلوری، هنرشناس قرن هفدهمی در جایی گفته است: «او هیچ وقت شخصیت های نقاشی های خود را زیر روشنایی روز قرار نمی داد. بلکه برعکس سعی می کرد آن ها را در فضای تیره و تار یک اتاق بسته قرار دهد. همراه با نوری که به صورت عمودی می تابید و بخش هایی از بدن آن ها را روشن می کرد. بقیه بخش های بدن آن ها هم در تاریکی بود.» اتاق بسته که بلوری به آن اشاره می کند، یکی از ویژگی های مهم کارهای کاراواجو است. یک قرن قبل از این که این نقاشی خلق شود، یعنی در دوران رنسانس، یکی از مهم ترین موارد مورد توجه هنرمندان مربوط به نقاشی با فاصله یا پرسپکتیو خطی بود. از نظر هنرمندان رنسانس، سطح نقاشی همچون مانعی بود که دنیای نقاشی را از دنیای واقعی جدا می کرد. جهان واقعی، یعنی همین جهان ما در این سوی تابلو قرار دارد. در آن سوی تابلو، یعنی در جهان دیگر، قدیسه ها و حواریون می توانستند به تصویر کشیده شوند و هر کاری می خواهند انجام دهند. ولی هیچ گاه نمی توانستند وارد چهان ما شوند. 

کاراواجو تصمیم گرفت این تصور را به چالش بکشد. او به منظور این که عنصر فاصله را در نقاشی هایش کنار بگذارد،  شخصیت های خود را جلوی دیواری قرار می داد که به نظر می رسید تنها چند سانتیمتر با سطح تابلو فاصله دارند. او به جای این که شخصیت های خود را در یک فضای فراخ و وسیع قرار دهد، آن ها را به صورت فشرده و تا حد امکان در قسمت جلوی نقاشی کنار هم قرار می داد. کاراواجو به دنبال این بود که شخصیت های تابلوهای خود را از روی بوم بیرون بکشد و آن ها را وارد دنیای ما کند. 

در نقاشی شام در عمواس هم چنین چیزی به وضوح مشاهده می شود. دست فردی که در سمت راست تابلو قرار دارد به حدی کشیده شده که به نظر می رسد هر لحظه ممکن است با سطح بوم برخورد کند. آرنج حواری دیگر هم پاره شده و تحت فشار قرار دارد، چنان که گویی با سطح بوم برخورد کرده است. با پاره کردن آرنج، کاراواجو دوباره هدفی که مد نظر داشته را با شدت بیش تری به رخ کشیده است. در نهایت، سبد میوه ها هم به شکلی خطرناک بر روی میز قرار گرفته است. به نظر می رسد با یک ضربه کوچک این سبد به کف زمین می افتد و تمام محتویات آن پراکنده می شود. این جا، منظور از کف تنها کف فضای تابلوی نقاشی نیست، بلکه همان کف زمین و سطح دنیای واقعی خودمان مد نظر است. در این تابلو، کاراواجو مرز بین دنیای خیال و واقعیت را از بین می برد و اتفاقی که در گذشته رخ داده است را طوری به تصویر می کشد که گویی این ماجرا، همین الان پیش چشمان ما در حال وقوع است. 

میزان توجه به جزئیات و حجم واقع گرایی که کاراواجو به کار می گرفت، بسیار بیش تر از چیزی بود که کلیسایی ها مد نظر داشتند. او حتی از این نظر مورد انتقاد قرار می گرفت. ایرادی که اغلب به کاراواجو گرفته می شد این بود که او در کارهایش حرمت و شان اشخاص داخل نقاشی را حفظ نمی کند. در شام در عمواس، حواریون کثیف، ژولیده و نامرتب هستند. بلوری در نقد این نقاشی گفته است: «حواریون ظاهر روستایی دارند. خود مسیح هم بسیار جوان است و ریش ندارد. خدمتکاری که کاراواجو به تصویر کشیده کلاه بر سر دارد. در سبد میوه هم میوه هایی هم چون انگور، انجیر و انار قرار دارند. میوه هایی که در تضاد با فصل وقوع این حادثه هستند.» طبق روایت ها، رستاخیز در فصل بهار رخ داده است. اما کاراواجو در این اثر، پاییز را انتخاب کرده است. 

البته انتخاب این میوه ها از جانب نقاش عمدی بوده و با دیگر اجزاء روی میز مطابقت دارد. در اصل نقاش به دنبال نوعی معنای نمادین بوده است. سیب درون سبد فاسد شده و نماد وسوسه انسان و هبوط انسان است. بازگشت مسیح از طریق پرتو نوری نمایش داده شده که در ظرف شیشه ای روی میز انعکاس یافته است. این نور را حتی می توان نماد تولد عیسی از باکره در نظر گرفت. چرا که نور بدون این که تاثیری بر روی ظرف داشته باشد از آن عبور کرده است. همان انگورهایی که بلوری مورد انتقاد قرار می دهد نماد فداکاری مسیح هستند. انگور منبع اصلی شراب است که طبق باور مسیحیان، خون مسیح است. به این ترتیب، کاراواجو با سبد میوه به دنبال این بوده که بر اهمیت داستانی که مشغول نقاشی است تاکید بیش تری داشته باشد. 

منبع: Visual Arts Cork

دیدگاهی بنویسید.

avatar