۵ (۱۰۰%) ۱ vote

موزه – Museum 

کارگردان: آلونسو رویزپالاسیوس 

نویسنده: آلونسو رویزپالاسیوس، مانوئل آلکالا

بازیگران: گابریل گارسیا برنال، لئوناردو اورتیزگریس 

سال: ۲۰۱۸ 

نقد فیلم موزه

نقد فیلم موزه

در فیلم موزه اثر آلونسو رویزپالاسیوس، دو جوان بازنده از شهر ستلایت سیتی مکزیک هنگام اعمال یک سرقت مبتدیانه از یک موزه مردم شناسی، سروکارشان به خدایان باستان می افتد. بعد از فیلم تماشایی اول کارگردان به نام گروس که در دل تظاهرات دانشجویی مکزیک رخ می داد، مخاطبان دیگر به شناختی از سبک فیلم سازی او رسیده اند و حال منتظر موزه، فیلم دوم او هستند. فیلم که در جشنواره برلین ۲۰۱۸ هم حضور داشت و برنده جایزه بهترین فیلم نامه شد، اصلا اثری ناامید کننده نیست. بلکه برعکس به لطف بازی گیرای گائل گارسیا برنال، بازیگر نقش اول خود که شباهت هایی هم به آلن دلون دارد، به اثری درگیر کننده تبدیل شده است. 

موزه، صرف نظر از این که به خوبی موفق می شود بی کفایتی بامزه / ناراحت کننده دو سارق خود را با تعلیق و تنشی جدی در هم بیامیزد، نوعی حال و هوای تاریخی لذت بخش دارد که ما را به یاد فیلم مومیایی (۱۹۶۹) از شادی عبدالسلام کارگردان مصری می اندازد. حتی می توانیم به سراغ وطن رویزپالاسیوس برویم و به فیلم شب مایاها (۱۹۳۹) از چانو اروئتا، کارگردان مکزیکی اشاره کنیم. این فیلم دوم در موزه بارها مورد ارجاع قرار می گیرد و حتی در چند جا موسیقی متن وهم آور آن بازسازی شده و مورد استفاده قرار گرفته است. 

اگر یک قدم عقب برویم و به فیلم به عنوان یک دورنمای کلی نگاه کنیم، فیلمنامه آلونسو رویزپالاسیوس و مانوئل آلکالا به کشور مکزیک به چشم موزه ای نگاه می کند که مملو از عتیقه های باارزش به جا مانده از دوران قدیم است. موزه ای که مورد چپاول عده ای احمق قرار گرفته است. بله داستان تلخی است، ولی به لطف حضور شخصیت خوان (گارسیا برنال) و پیرو وفادارش، بنجامین ویلسن (لئوناردو اورتیزگریس)، با یک ماجرای بامزه طرف هستیم. داستان یک گروه دو نفره از طبقه متوسط و خانواده هایی خوب که برنامه هایی در سر دارند. 

داستان فیلم در مقطعی پس از دهه ۱۹۶۰ می گذرد. در دورانی که بچه ها پکمن بازی می کنند، مجسمه های خدایان مایایی از جایگاه اصلی خود دزدیده می شوند تا جای های خالی موزه ملی مردم شناسی مکزیک را پر کنند. خوان، یک دانشجوی دامپزشکی و پسر یک دکتر، یک احمق واقعی به نظر می رسد. در شب کریسمس، او از مهمانی خانوادگی جیم می شود و با کمک ویلسن، با در هم شکستن درب جلوی موزه وارد آن می شود. هیچ زنگ خطری وجود ندارد. در حالی که در جایی دیگر از این ساختمان عریض و طویل نگهبانان مشغول لذت بردن از جشن هستند، این دو پسر جعبه های شیشه ای را می شکنند و بخش قابل توجهی از میراث به جای مانده از آزتک ها را می دزدند. به لطف نورپردازی به سبک قدیم دیمین گارسیا که حال و هوای خوبی ارائه می دهد، این صحنه مملو از تنشی نفس گیر است. آن هم با وجود این که این دو نفر با فراغ بال مشغول کار خود هستند و به شکلی احمقانه در بخش های مختلف موزه می گردند. آن ها در نهایت با اشیائی که دزیده اند از طریق سیستم تهویه موزه می گریزند. 

وقتی به خانه برمی گردند، خوان اشیاء سرقتی را در کمدش می گذارد و می خوابد. چه عاملی باعث شده آن ها این کار را بکنند؟ آیا به خاطر پول، مزه پرانی یا قیافه گرفتن برای دوستان خود این کار را کردند؟ ویلسن که همیشه از خوان پیروی می کند. ولی خوان هم هیچ جوابی نمی دهد. همان طور که عموی بیکاره خوان هم یک بار به او می گوید، او از آن دسته آدم هاست که همیشه دوست دارند به سمت خطر حرکت کنند و زندگی خود را به گند بکشند. 

ولی فیلم در همین واقعیت صرف باقی نمی ماند و ابعادی گسترده تر به خود می گیرد. آن ها که هنوز سرمست این پیروزی هستند و سوئیچ ماشین بابای خوان در دستشان است، تصمیم می گیرند به پالنکه، شهر باستانی مایاها در ایالت چیاپاس بروند و در آن جا از اشیاء دزدی خود محافظت کنند. ولی بوسکو، راهنمای تور تیزهوش آن ها اهداف دیگری در سر دارد. به زودی، تمام نیروی پلیس به تعقیب آن ها می پردازد و فروش این گنج های سرقتی از همیشه سخت تر می شود. 

یبران اسواد  با تدوین خود ریتم تندی به فیلم داده است. دیوانه بازی ها یکی از پس دیگری شروع می شوند و حتی فرصت نفس کشیدن پیدا نمی کنید. جلسه با یک مجموعه دار ثروتمند بریتانیایی بد پیش می رود و با هر شکست، خوان بی مسئولیت تر از قبل می شود. در نهایت خوان در یک باشگاه شبانه دعوایش می شود و در ساحل با شرزدا ریوس آشنا می شود. ریوس ستاره سالخورده ای است که قبلا در مجموعه ای به نام زندگی سخت یک زن بی خیال بازی کرده است. با الهام از تفکرات شمن باورانه کارلوس کاستاندا (شمن باوری نام یک رشته باورهای سنتی در برخی اقوام بدوی است. شمن‌باوران معتقدند که به‌وسیلهٔ تماس با ارواح می‌توان بیماری و رنج افراد را تشخیص داد و درمان کرد یا در افراد ایجاد بیماری و رنج نمود)، نویسنده آمریکایی، خوان با مجموعه ای از افسانه های مکزیکی در مورد مرگ، شکست ناپذیری و جنگاوری رو به رو می شود. در نهایت او با همان حماقت ذاتی خود تمام این ماجراها را از سر می گذراند. در این حین، عتیقه های باارزشی که در کیف خوان قرار دارند به وبال گردن او تبدیل می شوند. 

داستان گهگاهی توسط ویلسن روایت می شود، ولی این خوان است که فیلم را به جلو می برد. خوان را در بهترین حالت می توان نقطه مقابل پدرش در نظر گرفت. اون آن قدر درمانده است که حتی نمی تواند از حماقت خودش دفاع کند. رویزپالاسیوس یک سوم پایانی رضایت بخش فیلم را به روشی راحت به پایان می رساند. او از هر گونه پیام خاصی دوری کرده و تنها بر روی خوان تمرکز می کند. 

دبورا یانگ 

منبع: The Hollywood Reporter

دیدگاهی بنویسید.

avatar