۵ (۱۰۰%) ۱ vote

منچستر کنار دریا – Manchester by the Sea

نویسنده و کارگردان: کنت لونرگان

بازیگران: کیسی افلک ، میشل ویلیامز ، کایل چندلر ، گرچن مول

محصول سال: ۲۰۱۶

نقد فیلم منچستر کنار دریا

نقد فیلم منچستر کنار دریا

منچستر کنار دریا با یک خاطره شیرین آغاز می شود؛ لی چندلر (کیسی افلک) با پاتریک برادرزاده خود بر روی یک کرجی ماهیگیری نشسته و مشغول شوخی کردن هستند، برادرش جو (کایل چندلر) هم گوشه ای ایستاده و به شوخی های آن ها می خندد. اما ماجرا کم کم آشکار می شود، دوربین از آن ها فاصله می گیرد و در پس زمینه یک موسیقی کر مالیخولیایی به گوش می رسد. به تدریج با فضای ترسناک فیلم تازه کنت لونرگان آشنا می شویم. حتی همین ابتدای فیلم و همین خاطره های سرخوشانه لی هم شوم به نظر می رسند.

به نظر می رسد منچستر کنار دریا تفکری تماشایی باشد در باب ریشه های عمیق آسیب های روحی، فیلمی که البته حد و حدود وارد شدن به این حوزه را خوب می داند. فیلم با ارائه حجم زیادی از شوخ طبعی و روابط انسانی سعی می کند کمی از شدت غم فضای خود بکاهد. لونرگان به جای این که بر روی بدترین لحظه زندگی لی (تراژدی که باعث دوری او از زادگاهش و جدایی از همسرش رندی (میشل ویلیامز) می شود) تمرکز کند، به شکلی آزادانه در گذشته و حال رفت و آمد می کند و لحظات مشخصی از زندگی لی را به نمایش می گذارد. این قاعده هنگام مواجهه او با یک چالش تازه هم رعایت می شود. چالش تازه لی، پذیرش سرپرستی پاتریک نوجوان، پس از مرگ جو است. 

برای روایت یک درام خانوادگی، عناصر خوبی انتخاب شده است. لی نگهبان یک مجتمع آپارتمانی در جایی نزدیک بوستون است و به نظر می رسد زندگی احساسی و بی تجملی را از سر می گذراند. از او خواسته می شود که به شهر بندری منچستر برگردد و سرپرستی پاتریک (لوکاس هجز) را برعهده بگیرد. معلوم می شود که جو از یک بیماری قلبی مادرزادی رنج می برده است. در فلش بک ها می بینیم که جو (با بازی دل پذیر چندلر) همیشه به عنوان رکن اصلی خانواده گسترده خود در نظر گرفته می شود. یک شمایل پابرجا که فقدانش قطعا تاثیری آنی و عمیق بر روی اطرافیانش برجای می گذارد. هر چه قدر جو قابل اتکا و خوش حرف است، از آن طرف لی کم حرف و تند و تیز است. 

افلک اجرایی خارق العاده دارد، بدون این که نیاز به ادای دیالوگی باشد، تفکرات و اعمال درونی شخصیت خود را به تصویر می کشد. در شخصیت لی نوعی تاریکی وجود دارد، تاریکی که راه گریزی از آن نیست. به نظر می رسد بازگشت به منچستر هر لحظه بیش از پیش به او فشار روحی وارد می کند. در کنار تلاش های لی برای برآورده کردن آرزوهای جو و پذیرفتن سرپرستی پاتریک،  لونرگان به آرامی گذشته او را پیش چشم ما می گشاید، در نهایت با کابوسی که باعث جدا شدن لی از زادگاهش می شویم، رو در  رو می شویم.  منچستر کنار دریا فیلم تلخی است، ولی به هیچ وجه یک داستان سراسر فلاکت یا تلاشی روشنفکرانه برای نمایش بدبختی نیست. 

دلیل این امر این است که لونرگان همیشه در کنار شخصیت های خود می ماند و آن ها را به خوبی معرفی می کند. هیچ کدام از آن ها تنها محدود به رنج های خود نیستند. درست است که پاتریک پدرش را از دست داده است، ولی او هم چنان یک نوجوان ۱۶ ساله کله شق است، صحنه های دو نفره او با لی شبیه آغاز یک مبارزه به نظر می رسد. هجز با شخصیت درگیرکننده ای مثل پاتریک راه خوبی برای ورود به دنیای سینما پیدا کرده است. پاتریک یک نوجوان خودسر است که هم زمان با دو دختر وارد رابطه ای فریبکارانه شده و بیش تر وقت خود را صرف گروه راک فاجعه اش می کند. غم درونی او گاهی اوقات به یک باره سر باز می کند و به همان سرعت هم از بین می رود. این مساله در تضاد با شخصیت لی قرار دارد، کسی که عادت کرده از ابراز احساسات خودداری کند. 

لی متوجه می شود در درون پاتریک، نوعی اندوه طبیعی در حال پدیدار شدن است. اما به نظر می آید این اندوه به تدریج در حال پایان یافتن است، حتی اگر غم از دست دادن جو همیشه حس شود. اما غمی که لی با آن دست و پنجه نرم می کند، عمق بیش تری دارد. او با این حقیقت مواجه می شود که همسر سابقش، رندی (با بازی حیرت انگیز ویلیامز) خیلی راحت تر از او توانسته دوباره روی پای خودش بایستد. دوست ندارم با ارائه اطلاعاتی درباره سرگذشت خانواده چندلر، لذت دیدن منچستر کنار دریا را برایتان خراب کنم. ولی باید خدمتتان عرض کنم بلایی که بر سر این خانواده آمده به حدی وحشتناک است که باعث می شود تمام مردم شهر با دیدن دوباره لی به یکدیگر بگویند: “او همان لی چندلر است.”

ساختار ابهام برانگیز و راز آلودی که لونرگان برای فیلم نامه خود انتخاب کرده، هوشمندانه است. به تدریج و به ترتیب زمانی با ترس های انباشته شده این خانواده آشنا می شویم. شاید منچستر کنار دریا بیش از حد ظرفیتش وارد این جور قضایا می شود. فیلم با مرگ جو شروع می شود و سعی می کند با فلش بک به زندگی او کمی از بار این مصیبت بکاهد. لونرگان به جای این که بیننده ها را در ناامیدی رها کند، آن ها را اسیر خود می کند. داستان تبعید اجباری لی چیزی است که از همان ابتدا کنجکاوی شما را برمی انگیزد. اما این داستان تنها یک روایت دیگر از ناامیدی و رنج نیست. به لطف تلاش های خشک و بی احساس لی در هنگام مراقبت از پاتریک، منچستر کنار دریا گهگاهی بسیار خنده دار می شود. 

فیلم با توجه به زمان ۲ ساعت و ۱۷ دقیقه ایش شاید کمی بیش از حد شلوغ باشد. در یک سوم پایانی وارد چند ماجرای فرعی می شود و آن ها را به شکل درستی به سرانجام نمی رساند. لونرگان در مقایسه با آخرین فیلم خود به نام مارگارت که در سال ۲۰۱۱ ساخت، در منچستر کنار دریا متمرکز تر به نظر می رسد. این تمرکز را مخصوصا در تلاش های لی برای غلبه بر گذشته اش و هم چنین ناراحتی او می توانیم مشاهده کنیم، مخصوصا ناراحتی که در تضاد با آسودگی خیال آدم های اطراف قرار دارد. لونرگان موفق شده از دل این افلک متفکر یک نقش اصلی بی نظیر را بیرون بکشد. این دو نفر در کنار یکدیگر موفق می شوند درامی درباره یک نیروی کمیاب را به تصویر بکشند. داستان رنج انسان که البته در نهایت به سرانجام می رسد، به خاطر این که این فیلم عاشق شخصیت های خود است نه مصیبت های آن ها. 

دیوید سیمز

منبع: The Atlantic

دیدگاهی بنویسید

اولین دیدگاه را شما بنویسید

avatar