لبوفسکی بزرگ – The Big Lebowski

نویسنده و کارگردان: برادران کوئن

بازیگران: جف بریجز، جان گودمن، جولین مور، استیو بوشمی

سال: ۱۹۹۸

 

لبوفسکی بزرگ (برادران کوئن – ۱۹۹۸)

لبوفسکی بزرگ اگرچه فیلمی فلسفی است، دنبال منطق سفت و سخت رنه دکارت نیست. فیلم اولین تلاش جوئل و ایتن کوئن برای ورود به فلسفه یونان و روم در دنیای سینما بود. آن ها بعدا در فیلم های دیگر خود هم به سراغ این حوزه رفتند. برای مثال در فیلم ای برادر کجایی؟ ادیسه هومر را به نوعی بازسازی کردند. اما لبوفسکی بزرگ (شاید به شکلی ناخواسته) کامل ترین بازخوانی آن ها از مضامین فلسفی را ارائه می دهد.

این که ایتن کوئن با مدرک کارشناسی فلسفه اصطلاح دود را در فیلم با این حجم از باورهای رواقی به کار می رود را باید امری تصادفی در نظر گرفت؟ آیا اگر سقراط در هالیوود اوایل دهه ۱۹۹۰ زندگی می کرد، خودش یک دود نمی شد؟ یک شخصیت ریشو با کمی اضافه وزن، محبوب دوستان. یک بولینگ باز قهار که نگاهی رضایت مند و بی اهمیت نسبت به زندگی دارد. دود خیلی از مشخصه های فرزانه آتنی را از خود نشان می دهد که افلاطون در مکالمه های خود به آن اشاره می کرد. ولی دود همیشه یک سقراط متقاعد کننده نیست. فلسفه او این نیست که زندگی ناشناخته ارزش سپری شدن ندارد. این چیزی است که سقراط در مکالمه آپولوژی افلاطون بیان می کند. این فیلم اگر یک تفکر فلسفی در خود داشته باشد، آن تفکر رواقی گری است.

رواقی گری یعنی فلسفه نحوه مواجهه خونسردانه با بدبیاری ها. این فلسفه که در قرن سوم پیش از میلاد توسط زنون رواقی در آتن بنا نهاده شد، معتقد است یک شخص برای این که زندگی خوبی داشته باشد، باید به نظم طبیعی چیزهای مختلف جهان پی ببرد. اتفاقی که برای شما رخ می دهد معمولا خارج از کنترلتان است، ولی می توانید نحوه واکنش احساسی خود به این اتفاق را کنترل کنید. رواقی گری تنها یک فلسفه عملی نبود، رواقیون از پیشرویان منطق گزاره ای بودند که از نظر مفسران بسیار نزدیک به منطق گوتلوب فرگه است. ولی این تفکرات و مابعدالطبیعه دوگانه انگارانه آن ها ابزارهایی برای رسیدن به یک هدف نهایی بودند، پرورش فلسفه ای برای سپری کردن یک زندگی خوب و رضایت مندانه. با ورود این فلسفه به یونان در قرن دوم پیش از میلاد، اپیکتتوس به گسترش بیشتر آن پرداخت.

همچون یک رواقی حاذق، دود هم در مواجهه با مشکلات بسیار آرام است. وقتی دو تبهکار عصبانی سر او را در کاسه توالت فرو می کنند و می پرسند: «پول کجاست، لبوفسکی؟» او به سبک رواقیون در پاسخ می گوید: «یه جایی اون وراست، بذارید یه نگاهی بندازم.» بعد از این که دود مسیری بی پایان از بدبیاری ها را پشت سر می گذارد، راوی فیلم، غریبه، یک مرد تگزاسی با سبیل نیچه ای، متوجه می شود که زندگی ادامه دارد، و می توانیم برای راهنمایی به سراغ او برویم. «بالا و پایین را طی می کند، دود آن بیرون مشغول است تا زندگی را برای ما گناهکاران راحت کند.» «ما گناهکاران» که در یک سگ دوی فرسایشی اسیر شده ایم و برای رقابت با این آدم تنبل باید بهتر از این ها عمل کنیم. سنکا، فیلسوف رواقی معتقد است  خوشبختی واقعی یعنی لذت بردن از همین لحظه، بدون هیچ نگرانی نسبت به آینده. رضایت مندی در زندگی دود در بولینگ و ماشین سواری و کارهای این چنینی خلاصه شده است، او همیشه در لحظه زندگی می کند و از سرنوشتش بسیار راضی است. دود تجسمی از «انسان خردمند» است که سنکا در نظر داشت. از نظر او انسان خردمند از سرنوشتش راضی است، حال هرچه که باشد. و هیچ وقت آرزوی نداشته ها را نمی کند. دود هم کل زندگی اش حول بولینگ می چرخد.

این که دود را یک رواقی در نظر بگیریم را مسلما می توان مورد نقد قرار داد، و اصلا فلسفه کارش همین است. در آثار هنری قیاس های فلسفی هیچ وقت کاملا دقیق نیستند. شخصیت های فیلم ها بسیار عظیم تر و چند بخشی تر از مفاهیم انتزاعی فلسفی هستند. این نکته را هم باید در نظر داشت که فیلم لبوفسکی بزرگ خودش زمینه ساز ظهور یک فلسفه نیمه مذهبی دائوئیستی به نام دودیسم شده است. حتی خود جف بریجز همراه با برنی گلسمن در سال ۲۰۱۴ کتابی به نام دود و استاد ذن نوشت که درباره فلسفه موجود در فیلم بود. ولی این که یک هنرمند خودش کارش را تفسیر کند کار جالبی نیست. این وظیفه مخاطب است، نه بازیگر، که درس هایی از اثر بیرون بکشد، به سراغ شباهت ها برود و برداشت عمیق تری داشته باشد. 

دروغ و فریب در دنیای فیلم لبوفسکی بزرگ به وفور یافت می شود. به حدی که دیگر نمی توان راست و دروغ را تشخیص داد. وظیفه دود این است که توپ عظیم دروغی که به سویش پرتاب شده است را بگشاید تا حقیقت را پیدا کند. ولی از هر کس داستان متفاوتی می شنود چرا که هرکدام از این آدم ها چیز متفاوتی از دود می خواهند. پوچ گراها باج می خواهند، ماد بچه می خواهد، لبوفسکی بزرگ می خواهد زنش ناپدید شود، جکی تیهورن پولش از بانی را می خواهد. ما با قرار گرفتن در جایگاه دود، مرتب از خود می پرسیم بین این آدم ها کدامشان صادق هستند؟ کدام دروغ می گویند؟ و اصلا جریان چیست؟ آدم ربایی دروغین، خیریه دروغین، فریب های دروغین، کم کم متوجه می شویم به هیچ کس نمی توان اعتماد کرد. 

اگرچه در لبوفسکی بزرگ تنها دو شخصیت زن مهم وجود دارد، ولی همین دو شخصیت نقشی بسیار کلیدی در پیرنگ فیلم دارند. هر دو شخصیت کلیشه ای هستند چرا که فیلم اساسا یک هجو است. بانی زنی جوان و کم عقل است که به لس آنجلس آمده و با یک پیرمرد ثروتمند ازدواج کرده است. او به ندرت در فیلم دیده می شود. ولی بدون این که به کسی بگوید به دیدن دوستانش می رود و داستان را به حرکت درمی آورد. ماد یک هنرمند فرهیخته است. یک فمینیست افراطی که به جز اهدای هرازگاهی اسپرم، هیچ چیزی از مردان نمی خواهد. هر دو این شخصیت های زن سعی می کنند در یک جامعه مرد سالار مسیر خود را پیدا کنند. ولی شخصیت های زن، حال مرده یا زنده، همان هایی هستند که جهان فیلم را در کنترل دارند. 

اگرچه دود و لبوفسکی بزرگ هر دو یک نام دارند، ولی در نردبان اجتماعی اقتصادی روی پله های متفاوتی هستند. پیرنگ فیلم وقتی عمیق تر می شود که دود در جهانی که به آن تعلقی ندارد گیر می افتد. به نظر می رسد لبوفسکی ثروتمند ستون جامعه است، یک تاجر و بشردوست که در یک عمارت بزرگ زندگی می کند و خدمتکاری مطیع دارد. لبوفسکی ما و دوستانش کاملا نقطه مقابل او هستند. دود در حاشیه جامعه زندگی می کند، معلوم نیست چگونه زندگیش سر می شود، ولی با این حال در همان وضعیت می ماند. والتر یک خرده پا است و دانی هم که … دانی است!

شخصیت های لبوفسکی بزرگ چندان پیرو قوانین نیستد، و همیشه نگران قانون هستند. تنها چیزی که این آدم ها را از ورود به افراطی گری دور می کند، ترس از دستگیر شدن است. ولی در دنیایی که جلوی سالن بولینگ ممکن است بدون ترس از پلیس به رویتان اسلحه بکشند، چنین کاری چندان راحت نیست.

پلیس های لبوفسکی بزرگ بسیار نالایق هستند. این یعنی قانون در کنترل مردم است. و همه این مردم علاقه مند به رعایت قانون نیستند. قانون معیار خوبی برای درست و غلط بودن کارها نیست. پوچ گراهای فیلم نگاه کنایه آمیزی به نظم و قانون دارند. آن ها ادعا می کنند که به هیچ چیز اعتقاد ندارند، ولی این تنها بهانه ای است تا مثل تبهکاران رفتار کنند. والتر قوانین خاص و شخصی خودش را برای زندگی دارد و هر وقت لازم است آن ها را به کار می گیرد. اما دود چطور؟ نگرش دود این است که باید زندگی کرد و گذراند، 

منبع:  Philosophy Now / Shmoop

دیدگاهی بنویسید.

avatar