سوزاندن – Burning

کارگردان: لی چانگ‌-دونگ –  Lee Chang-dong

فیلمنامه نویس: لی چانگ-دونگ، او جونگ – می

با اقتباس از داستان «سوزاندن انبار» اثر هاروکی موراکامی

بازیگران: یو آه این، استیون ین، جئون جونگ سو

سال: ۲۰۱۸

نقد فیلم سوزاندن

نقد فیلم سوزاندن

سوزاندن  اقتباسی آزاد و زیبا از داستان سوزاندن انبار از هاروکی موراکامی است به کارگردانی لی چانگ – دونگ. اثری است در خور توجه و قابل تامل که از تحسین برانگیزترین های کن ۲۰۱۸ بود  و به تازگی نیز به عنوان نامزد اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان معرفی شده است. فیلمی درام و معماگونه که به درستی ادبیات را در قالب سینما درآورده  و یک داستان کوتاه را به زیبایی به زبان سینما کارگردانی کرده است. این فیلم اثری است که تفاوت های سینما و ادبیات را به خوبی به مخاطب نشان می دهد و ما میتوانیم داستان سواندن انبار را در قالب سینما و با ادبیات خاص سینما ببینیم.

رخدادهای فیلم در بستر زندگی طبقه کارگر است. طبقه ای که گذشته ای پر از درد  و آینده ای از آرزوهای دست نیافتنی دارد. فیلم تلفیقی از این دو را در هزارتویی معما گونه و جنایی به ما می دهد.  گذشته ی درد آور و عقده های فروخورده و آینده ی بدون امید در قالب شخصیت های  هائمی و بن  بر نماینده ی طبقه ی کارگر، جانگسو  فرود می آید. ما بعد معما گونه فیلم را با این شخصیت ها دنبال میکنیم، و بعد جنایی اش را با ناپدید شدن هائمی.

پسر رمان نویس فیلم، جانگسو، تنها کاراکتری است که می توان با خیال آسوده گفت که وجود دارد و در این دنیا به عینیت رسیده است. این پسر نمادی از طبقه ی کارگر است. همیشه درد و رنج بوده که عینیت داشته است.

در این فیلم ما بین خیال و واقعیت مردد هستیم و مدام المان های این دو دنیای متضاد با یکدیگر به رقابت می پردازند.

پسر رمان نویس فیلم کاری نیمه وقت در بازار آزاد دارد، و یک گاو در خانه پدری اش که نمادی از تک محصول بودن این طبقه است. او اتفاقی هائمی، دوست دوران کودکی اش را می بیند ولی نمی تواند او را بشناسد و هائمی به او آشنایی هایی می دهد. در این سکانس از فیلم می توانیم بفهمیم که همه چیز میخواهد از گذشته ی جانگسو بیاید. جانگسو خود چیزی را به خاطر ندارد، ولی این گذشته می خواهد تاثیر خود را بگذارد. این همان ضمیر ناخودآگاه و عقده های فرو خورده و اتفاقاتی است که در گذشته در خانواده ی او رخ داده اند. هائمی را شاید بتوان تصویری از مادر جانگسو دانست که در زمان بچگی او خانواده را ترک کرده است. کارگردان در این فیلم آرزوها و گذشته ی تلخ طبقه ی کارگر را در مورد زن در شخصیت هائمی گنجانده است. رفته رفته این دو شخصیت به یکدیگر نزدیک می شوند و کارشان به معاشقه در آپارتمان هائمی کشیده می شود (آرزوها). هنگامی که جانگسو در حال معاشقه با هائمی است به نوری گیرا و جذاب خیره می شود که نمادی از زنانگی است. جانگسو پی نور را می گیرد و به آنتنی بزرگ و استوانه ای می رسد. نور تمام می شود و این آنتن نمادی از مردانگی است و همین کافیست که ذهن مخاطب را به پایان پذیری هائمی بوسیله ی خشونتی مردانه سوق دهد، خشونتی که از قدرت جانگسو قوی تر است. شخصیت هائمی مدام در حال دادن المان و نماد به مخاطب است.

اولین نمادی که هائمی به مخاطب می دهد زمانی است که با جانگسو در کافه نشسته اند و درباره ی پانتومیم صحبت میکنند. او می گوید: «نباید فکر کنی که پرتقالی اینجا هست، فقط باید یادت بره که هیچ پرتقالی اینجا نیست.» هائمی در واقع فیلم را در این دو جمله بازگو می کند: «همه چیز بین خیال و واقعیت رخ خواهد داد و هر وقت که بخواهد هر چیزی را می تواند داشته باشد.» از همین دیالوگ ها می توان نتیجه گرفت که ما با همین شخصیت میخواهیم در مرز خیال و واقعیت سیر و سلوک داشته باشیم. در همین جا هائمی درباره گرسنه بزرگ و گرسنه کوچک می گوید و آدم ها را با این استعاره دسته بندی می کند. گرسنه کوچک استعاره از ادمای سطحی نگر است و گرسنه بزرگ استعاره از آدم هایی است که می خواهند به معنای فلسفه زندگی دست پیدا کنند. هائمی میخواهد برود آفریقا تا گرسنه بزرگ را ببیند. گرسنه ای که به دنبال معنی هستی است. هائمی کسی است که المان های خیال و واقعیت را به ما می دهد و به دنبال راز هستی می خواهد برود. پس آیا راز هستی برای ما چیزی بین خیال و واقعیت است؟ آیا فقط نیازهای روزانه ما (خوراک و مسکن و …) واقعیت محض هستند؟ و نیاز های فلسفی ما و اینکه گذشته چه بوده و آینده چه خواهد شد همگی در ابهامی از خیال و واقعیت به سر می برند؟ این سکانس به مخاطب چیستی فیلم را نشان می دهد. در سکانسی دیگر از فیلم، هائمی از آفریقا بازگشته است و درباره سفرش صحبت می کند و می گوید: «حس می کردم مثل ناپدید شدن غروب از بین می رفتم.» فیلم باز هم یک المان دیگر می دهد از اینکه همه چیز در خیال و واقعیت است، از پیوند بین گرسنه بزرگ و خیال و واقعیت و از همه مهم تر این که هائمی به زودی ناپدید خواهد شد. هائمی گربه ای دارد که از جانگسو می خواهد هنگامی که به آفریقا می رود از او نگه داری کند. گربه هم از نوع المان خیال و واقعیت است . چون جانگسو هیچ گربه ای را در خانه نمی بیند ولی ظرف خالی غذای گربه را می بیند، سبد گربه را می بیند، و این همان داستانی از جنس پانتومیم است که در پایان آن، جانگسو این گربه را در خانه بن، دوست هائمی پیدا می کند.

در جایی از فیلم هائمی به جانگسو می گوید که وقتی بچه بوده در چشمه ای در نزدیکی خانه شان می افتد و جانگسو او را نجات می دهد. بعد از ناپدید شدن هائمی، جانگسو به دنبال نشانه هاست و چون به همه چیز شک می کند (وجود داشتن و وجود نداشتن)، می خواهد درباره چشمه بداند. همه ی آشنایان منکر وجود آن چشمه می شوند، چه برسد به آن که هائمی در حال غرق شدن در آن بوده است. باز هم المانی از جنس سکانس کافه، چیزی از جنس پانتومیم .

نکته ای که در اینجا حائز اهمیت است مادر جانگسو است (مادری که در گذشته او را رها کرده و رفته است). فقط اوست که به وجود چشمه اعتراف می کند، البته به چشمه ای خشک. این ما را به فکر درباره ارتباط این دو شخصیت فرو می برد. این که هائمی تصویری از گذشته و عقده های جانگسو است مانند مادرش که از زندگی اش می رود، و یا آروزهای آینده اوست. ولی با توجه به وجه اشتراک این دو که همان چشمه است شاید بتوانیم بگوییم که تلفیقی از هر دو است. چشمه نمادی از زهدان است . نمادی از زن و زایش و زندگی که مادرش او را خشک شده نشان می دهد، از بین رفته، و هائمی آن را پر آب تداعی می کند. در هر دو صورت برای جانگسو همه چیز از دست رفته است، خشکیده است و یا در حال غرق شدن در چیزی است که نمادی از زن و آرزوهای جانگسو است.

در جایی، هائمی برهنه در حال رقص در غروب است و دستانش را به شکل پرنده در می آورد.  به این حرکت  در گذشته «مایم» می گفتند که ریشه اصلی پانتومیم است. این صحنه را شاید بتوان سینمایی ترین سکانس فیلم دانست، مهلک ترین صحنه که در غروب خورشید رخ می دهد با رقصی برگرفته از پانتومیم که حکایت از ناپدید شدن زودهنگام دختر دارد. همان ترسی که از غروب خورشید در صحرای آفریقا داشت. به همین ترتیب ما بعد از این دیگر دختر را نمی بینیم. این عظیم ترین صحنه برای معماگونه ترین شخصیت فیلم است.

به سراغ شخصیت دیگر فیلم می رویم، بن. پسری که همراه هائمی از سفر آفریقا آمده است. پسری از طبقه مرفه جامعه که در تضاد با جانگسو است. و جانگسو او را رقیبی برای خود می بیند. البته فیلم هرگز به این سمت سوق پیدا نمی کند و ما هرگز شاهد یک مثلث عشقی نخواهیم بود. بن شخصیت دیگری است که وارد زندگی جانگسو می شود. او آیا آروزهای دست نیافته و عقده های اوست؟ و یا بعدی از پدر اوست که باعث شده مادرش در کودکی او را ترک کند؟ یا تلفیقی از هر دو؟

بن شخصیتی آرام دارد. او در محله ای مرفه نشین زندگی می کند و در طول فیلم ما متوجه نمی شویم کارش چیست و فقط بریز و بپاش هایش را می بینیم که این خود نشانی از فشار طبقه مرفه بر طبقه کارگر است که همیشه مشغول کار کردن هستند.

بن به واسطه شغل دوم جانگسو که نویسندگی است علاقه مند به ارتباط با او  می شود و می خواهد که داستان خود را برای او بازگو کند. داستان علاقه وافر به سوزاندن گلخانه ها! دوباره این گلخانه ها نمادی از زایش و زن و زندگی هستند. در صحنه ای که هائمی خواب است، بن و جانگسو در این باره با یک دیگر صحبت می کنند. صحبت در زمانی که ما تمام المان های ناپدید شدن هائمی را می بینیم. صحبت در زمان خواب بعد از مایم ، خواب بعد از المان های ناپدید شدن و واقعیت و رویا! این ضربه دیگری است برای مخاطب. گلخانه استعاره ای از هائمی است و اینکه به زودی سرنوشتی تلخ انتظار او را می کشد. در این سکانس جانگسو و بن هر دو به سوزاندن اعتراف می کنند، جانگسو به سوزاندن بقایای لوازم مادرش و اینکه پدرش هم این خشونت را از سوی او تایید می کند. و ما به تلفیق شخصیت پدر و عقده های فرو خورده و آینده و آرزوهای جانگسو از طریق المان سوزاندن می رسیم و این ها از طریق شخصیت بن بر جانگسو وارد شده اند.

علاوه بر پرداختن به طبقه کارگر، خشونت علیه زن نیز یکی دیگر از لایه های زیرین این فیلم است. خمیازه های پی در پی بن در جمع دوستانه و هنگامی که زنی در حال صحبت است این لایه را نیز قوی تر می کند.

بعد از ناپدید شدن هائمی، جانگسو به دنبال او می گردد و نشانه هایی از او را نزد بن پیدا می کند . همان گربه ای را که بن هیچ وقت در خانه هائمی ندید را نزد بن می یابد و در کشوی دستشویی بن کلکسیونی از دستبند های زنانه ای را می یابد که صاحبانشان همگی قربانی بن شده اند. همان جا ساعت هائمی را نیز می بیند.

جانگسو با قرار دادن نشانه ها در کنار یک دیگر به قاتل بودن بن پی می برد و تصمیم به قتل او می گیرد. جانگسو بن را با چاقوی پدرش می کشد (کلکسیونی از چاقوهای پدر جانگسو را در سکانس های ابتدایی فیلم میبینیم). در این جا قاتل شدن جانگسو شناسنامه دار می شود، خشونت از پدر او بر می خیزد و به او منتقل می شود. بن که تلفیقی از پدر و عقده ها و آینده ی جانگسو است، با خشونتی که خودش دارد کشته می شود. جانگسو در سکانس آخر فیلم قاتل می شود، اما نه قاتلی که تنفر برانگیز باشد. او کسی است که نیاز به ترحم دارد و به عنوان یک فرد دردمند خود را به مخاطب معرفی می کند. و به مخاطب چیزهایی را از زندگی دردمندانه طبقه کارگر می گوید: فقر، خشونت و… . او به این صورت خود را نمایان می کند و در پایان هم ضربه آخر را به طبقه مرفه جامعه می زند و آن طبقه را به قتل می رساند. در آخر، جانگسو جسد بن را آتش می زند و لباس های خود را نیز بیرون می آورد که همراه بن بسوزند.  او می خواهد که خود را نیز تطهیر کند. جانگسو با همان فندکی آتش را روشن می کند که می خواست گلخانه ای را بسوزاند. باز هم تفسیری از خشونت شناسنامه دار. به زودی برف روی این آتش می بارد. پارادوکسی لطیف و معماگونه که با ماهیت فیلم ارتباطی قوی دارد. فیلم تمام می شود و کارگردان مخاطب را درگیر این مساله می کند که آیا همه ی شخصیت های فیلم برگرفته از رمانی بودند که جانگسو در حال نوشتن آن بود؟ یا شخصیت های فیلم واقعی بودند و واقعا به زندگی جانگسو نویسنده وارد شده بودند؟ اصلا بن و هائمی را می توان پدر و مادر جانگسو دانست؟ یا اینکه می توان آن دو را آرزوهای جانگسو خواند؟

نویسنده: سوگند مختاری

۵

3
دیدگاهی بنویسید.

avatar
EHSAN
مهمان
EHSAN

من چند نکته رو درباره این نقد بگم: اول اینکه نقد خوبی بود ولی چیزی که خواننده رو ممکنه آزار بده اینه : نویسنده خواسته همه ی جوانب نقد رو در این چند صفحه بیاره , یونگ فروید, ساختار فیلم, فلسفه, روانشناسی, جامعه شناسی و…
نویسنده خواسته هم جانب مخاطب عام رو داشته باشه و هم جانب مخاطب خاص رو به همین دلیل ما یک بهم ریختگی رو داخل نقد میبینیم. از کارشناسان سایت بابت این نقد ممنون

Arash
مهمان
Arash

نقد خوبی بود, از خواندنش لذت بردم, نشانه ها رو خوب تحلیل شده بود, فقط چرا اینقدر کوتاه بود کاش بلندتر بود
لذت بردم

وحید
مهمان
وحید

ممنون از نقد خوب شما. به نکته های خوبی اشاره کرده بودین
فارغ از هر گونه کلیشه در نقد