سابربیکان – Suburbicon

کارگردان: جرج کلونی – George Clooney

نویسنده: برادران کوئن، جرج کلونی، گرنت هسلو

بازیگران: مت دیمون، جولیان مور،‌جاش برولین، اسکار آیزاک

سال اکران:‌ ۲۰۱۷

ویژه جشنواره ونیز ۲۰۱۷

نقد فیلم سابربیکان

نقد فیلم سابربیکان

آخرین باری که جرج کلونی را در فضای جشنواره‌ای دیدم، جشنواره کن در می ۲۰۱۶ بود. وقتی به او نگاه می‌کردم، از سکوی اتاق خبر ساده انگارانه پیش بینی کردم که دونالد ترامپ هیچ وقت رئیس جمهور آمریکا نخواهد شد. آخرین کمدی سیاه او امروز صبح برای رقابت جشنواره ونیز روی پرده رفت.

سابربیکان ششمین پروژه کارگردانی کلونی است، اولین کاری که تمام وقت پشت دوربین ایستاده و خودش بازی در فیلم نمی کند. فیلمی است شلوغ و در هم پیچیده، غم انگیز و گیج‌کننده، شبیه سازی نامنظم از هجوی که مداوم در شرایط و وضعیتی که خودش ایجاد کرده می لغزد. هیچ گاه کاملاً به آنچه می خواسته ارائه دهد دست نمی یابد. کلونی و همکار همیشگی اش در نوشتن، گرنت هسلو، فیلمنامه اقتباسی است از یکی از آثار کار نشده برادران کوئن: هر چهار نفر اعتبارشان در نوشتن را به اشتراک گذاشتند، نمی‌توان حدس زد که کدام خط از پایه و اساس فیلمنامه را کدام دو نفر از نویسندگان فیلم نوشته اند.

داستان فیلم در اواسط قرن حاضر در حومه شهری آغاز می شود. خانواده‌‌ی مایر، خانواده ای آفریقایی آمریکایی به این منطقه می آیند، به نظر می رسد با ورود آن ها اختلالاتی روانی پنهان در ساکنان سفید پوست آن جا بیدار می شود. این بخش از داستان که شبیه به گامبیت (شخصیتی خیالی در کتاب‌های کمیک آمریکایی) از آثار کلونی و هاسلو است، از حادثه شهر لویتاون در سال ۱۹۵۷ الهام گرفته شده است. در آن سال با آمدن اولین خانواده‌ی سیاه پوست به خانه جدیدشان در حومه‌ی شهر پنسیلوانیا که قبلاً شهر آرامی بود، با خشونت و تجمع جماعتی سفید پوست اطراف خانه شان همراه شد و مسولین منطقه را به بررسی این مشکلات واداشت. خشونت و شعارهای نژادپرستانه به شکلی صعیف برای پیوند حس مربوط به صحنه هایی از حماقت‌ها و جنون افراد استفاده شده است.

تمرکز فیلم روی رخدادهای عجیب اطراف حصار باغ خانه مایر است. گاردنر لاج نمونه ای از یک حومه نشین (با بازی مت دیمن) همسر بورش رُز(جولیان مور) که روی ویلچر است، خواهر دوقلوی سرزنده اش مارگارت (باز هم با بازی مور) درگیر نزاعی خشونت آمیز و دسیسه‌ای خارج از کنترل می شوند.

تمامی گمان ها از آنچه در ابتدا سرقتی ساده به نظر می آید، اشتباه بودند: گاردنر در نیمه های شب پسرش نیکی (نوآ جاپ را بیدار می‌کند و به او می‌گوید دو نفر بیگانه (با بازی گلن فلشر و مایکل دی کان) به خانه دست برد زده اند. آن دو اهالی خانه را جمع می‌کنند و آن‌ها را تهدید و تحقیر کرده و نهایتا آن ها را با کلوروفورم بیهوش می کنند. این صحنه ها غم انگیز  ودلخراش است.

تشریح نتیجه کار با جزئیاتی بیشتر باعث ایجاد ابهام و پیچیدگی می شود؛ بیاید فعلا در مورد زمانی صحبت کنیم که گاردنر در ایستگاه پلیس نمی‌تواند مجرم مورد نظر را شناسایی کند، از به هم ریختگی نیکی مشخص است که مساله ای وجود دارد. انفجارهای ناگهانی احساسات که در فارگو، شاهکار کمیکسیاه برادران کوئن در طول این اثر بسیار رخ می دهد. مابقی داستان، که شامل تصمیمات اشتباه متعدد، بدبیاری، صحنه جرم و فرار با دوچرخه ای کودکانه، جک گفتن درباره کشور آروبا، بیشتر شبیه به خاک اندازی هستند که که به درد تمیز کردن اتاق کار برادران کوئین می خورند، تعداد اندکی از این اتفاقات در پیش برد داستان نقشی موثر دارند.

بخشی از اشکال کار این است که می‌خواهند تاجایی که ممکن است، انگیزه شخصیت‌ها را پنهان نگه دارند. داستانی به این وسعت همراه با گزافه گویی، باید بازپرداخت شده و به شکلی دقیق و  ومنظم ساخته شود. اما برای حفظ ویژگی‌های خاص خود، سابربیکان طرح داستانش را به چیزی جز کلیات معطوف نمی کند. شما همیشه درکی مبهم دارید از اینکه چه کسی سرشار از عصبانیت و خشونت است، چه کسی می خواهد کجا را زهرآلود کند، چاقو بزند یا چه کسی را فریب دهند. اما هیچ وقت این حس را دریافت نمی کنید که آن ها واقعاً این کارها را انجام بدهند.

اسکار آیزاک در اواسط فیلم به عنوان کارمندی بیمه زیرک ظاهر می شود. او تنها شخصیتی است که آرزو می کنیم ای کاش برداران کوئین اجازه نمی دادند وارد این نزاع شود. شخصیت او یکی از دو نقش جالبی است که در فیلم حضور دارند و کلونی در دوران جوانی زیاد بازی می کرد. نقش بعدی هم صاحب خانه عصبانی دامون است، که چشمانش همیشه پشت عینک هایش برق می زند.

برای تایید برخی تمجید های سطحی از اثر، می‌توانید ببینید که کلونی اینجا می‌خواهد چه کار کند. مضامین وسیع سابربیکان در مورد خشونت های سفیدپوستان، قتل و کشتار به خاطر منافع شخصی، شما را منقلب کرده و احساسات تان را بر می انگیزد، چندین لحظه از فیلم هست که می‌خواهید برخیزید و برای فیلم دست بزنید. فیلمی درباره قلب سیاه و بیرحم حومه های آمریکایی که از ساندویچ کره بادام زمینی اسلحه‌ای برای کشتن می سازند، نمی‌تواند درکل فیلم بدی باشد. اما لحن فیلم به شدت تلخ است، آهنگ پیشروی آن بسیار مسطح و یکنواخت است، شخصیت‌های بزرگسالش احمق هایی بی اخلاق هستند، که در کل باعث می شوند مابقی فیلم را بی حوصله در صندلی تان لم بدهید.

رابی کالین

منبع: Telegraph

مشاهده پیش نمایش فیلم:

دیدگاهی بنویسید.

avatar