رود بی بازگشت – River of No Return

کارگردان: اتو پرمینجر

نویسنده: فرانک فنتون

بازیگران: رابرت میچام، مریلین مونرو، تامی رتیگ

سال: ۱۹۵۴

رود بی بازگشت (اتو پرمینجر – ۱۹۵۴)

اگر اتو پرمینجر می­‌دانست در فرآیند کارگردانی فیلم رود بی­‌بازگشت قرار است با چه دردسرهایی مواجه شود، شاید هیچ‌­وقت پیشنهاد ساخت آن را نمی­‌پذیرفت! البته او همان ابتدا هم میل چندانی به ساخت فیلم نداشت و به دنبال ساخت یک فیلم نوآر بود. تازه با مطالعه فیلمنامه آن بود که کم­‌کم به ظرفیت­‌های بالقوه آن پی برد. اگرچه این ظرفیت­‌های بالقوه در نهایت بالفعل شدند و رود بی­‌بازگشت به اثری قابل توجه تبدیل شد، اما در این میان پرمینجر بدبختی کم نکشید. او باید با اعتیاد رابرت میچام به الکل کنار می‌­آمد و با دخالت­‌های مربی بازیگری مریلین مونرو دست و پنجه نرم می‌­کرد، تازه در این بلبشو پای مونرو هم شکست و چند هفته‌­ای هم معطل او شدند. با این اوصاف، در نهایت فیلم در موعد مقرر و با بودجه در نظر گرفته شده ساخته شد و به پایان رسید.

فیلم داستان مت، پسرش مارک و خواننده­‌ای کاباره­‌ای به نام کِی است که در اثر یک سری اتفاقات، سوار بر یک کلک شده و در مسیر یک رودخانه، عازم شهر کانسل می­‌شوند. اما در این میان با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می­‌کنند، از مبارزه با شیر کوهی گرفته تا درگیری با راهزنان و فرار از دست سرخپوست­‌ها و امواج خروشان رودخانه.

بخش عمده­ فیلم بر روی رودخانه می­‌گذرد. این رود بی­‌بازگشت را در اصل می­‌توان نمادی از خود زندگی در نظر گرفت که بی‌­توجه به هیچ­‌ چیز، در مسیر خود پیش می‌­رود، مسیری که هیچ راه گریزی از آن نیست و به­‌ناچار باید تا انتها طی شود. مسیری که در فرآیند پرفراز و فرود خود شما را با اتفاقات زیادی همراه می­‌کند و چه بسا هم­چون قهرمان اصلی این فیلم، در نهایت شما را به عشقی غیرمنتظره برساند. شخصیت­‌های فیلم که البته تضادهای زیادی با یک­دیگر دارند، در طول این مسیر به درک تازه‌­ا‌ی از هم می­‌رسند و زوایای تازه­‌ای از وجود خود را آشکار می­‌کنند. چهار سال قبل از رود بی­‌بازگشت، جان هیوستن در فیلم ملکه آفریقایی به نوعی از همین الگوی داستانی استفاده کرده بود.

رود بی­‌بازگشت را هم­چنین می­‌توان یک فیلم رمانتیستی هم در نظر گرفت. شخصیت­‌های فیلم جامعه متمدن و پیشرفته را رها می­‌کنند و سوار بر کلکی بدوی، خود  را به دل طبیعت می­‌سپارند. این افراد تا زمانی که درمیان اجتماع زندگی می‌­کنند، افرادی تودار و تندخو هستند که کوچک­ترین تعاملی با یک­دیگر برقرار نمی­‌کنند. تنها با حضور میان طبیعت است که پرده‌­ها را کنار می‌­زنند و خوی واقعی خود را نشان می‌­دهند. گویی آب زیرپایشان آن­ها را به خلوص می­رساند. آبی که در نمادپردازی همیشه نماد تولد دوباره بوده است، گویا این­جا هم همان کارکرد خود را نشان می­‌دهد.

نکته جالب این است که بخش عمده‌­ای از دردسرهای مت، مارک و کِی، بر روی خشکی رخ می­‌دهد. هر وقت پا بر خشکی می­‌گذارند و به تمدن نزدیک می­‌شوند، با مشکلی تازه مواجه می­‌شوند که باید از پیش رو بردارند. در واقع هرگاه که بر روی آب قرار دارند، از امنیت بیش­تری برخوردار هستند و دردسرهایی به مراتب کم­تر به سراغشان می‌­آید.

هم­چون آثار رمانتیستی، مت و کِی قوانین را رها می­‌کنند و به احساسات خود بها می­‌دهند. چنین کاری برای آن­ها گران تمام می­‌شود. چون باید با مردمی سر کنند که با معنویت و عاطفه کار ندارند و عقلانیت را الگوی خود قرار داده‌­اند. هم­چون هری نامزد کِی، که به شوق رسیدن به معدن طلایی که سندش را در قمار دریافت کرده است، ابزار و اسب مت را می‌دزدد و کِی را تنها می­‌گذارد. یا دو مردی که در ادامه مسیر بر سر راهشان ظاهر می‌­شوند و قصد دارند از آن­ها دزدی کنند. قهرمانان فیلم در نهایت تمام وسائل و به نوعی مادیات خود را از دست می­‌دهند و با معنویتی تازه، به انتهای رودخانه و مقصد می­‌رسند. فیلم به طور کلی از نظر خط سیر داستانی و استفاده از قایق و رودخانه به عنوان بستری برای روایت داستان، شباهت زیادی به ماجراهای هاکلبری فین، رمان رمانتیستی مشهور مارک تواین دارد. البته فیلمنامه را فرانک فنتون با اقتباس از داستانی از لوئیس لنتز نوشت. لنتز گفته بود که ایده اولیه داستان او تحت تاثیر «دزد دوچرخه»، فیلم نئورئالیستی معروف ویتوریو دسیکا بوده است.

اگرچه پرمینجر و مونرو در طول فیلمبرداری با هم به مشکل خوردند. اما داریل اف. زانوک، تهیه کننده و از مدیران شرکت فاکس قرن بیستم که برای فروش فیلم روی مونرو حساب ویژه­‌ای باز کرده بود، به هر نحوی بود این کارگردان و بازیگر را تا پایان کنار هم نگه داشت. تلاش او نتیجه داد و فیلم واقعا به اثری پرفروش تبدیل شد. اما اختلاف مونرو و پرمینجر ادامه پیدا کرد و مونرو یک دهه بعد در مصاحبه‌­ای اعلام کرد که این بدترین فیلم کارنامه اوست.

پرمینجر هم همیشه از مونرو به تلخی یاد می­‌کرد. او که از این نوع فیلمسازی استودیویی کلافه شده بود، ۱۵۰ هزار دلار غرامت به فاکس پرداخت کرد و بقیه قرارداد خود با این شرکت را لغو کرد. البته پرمینجر در نهایت در مصاحبه‌­ای در سال ۱۹۸۰ اعتراف کرد که مونرو زحمت زیادی برای این فیلم کشید و حتی تلاش زیادی کرد که گیتار را به شکل درست و دقیقی بنوازد و به قول خودش به سختی می­‌شود از دست کسی عصبانی شد که برای کارش زحمت می­‌کشد.

سینا بحیرایی/ هفت صبح

دیدگاهی بنویسید.

avatar