جنگ سرد – Cold War

کارگردان: پاوو پاولیکوفسکی –  Paweł Pawlikowski

نویسنده: یانوش گلووافسکی، پاوو پاولیکوفسکی

بازیگران: یوانا کولیگ، ژان بالیبار، توماس کات 

سال: ۲۰۱۸

نقد فیلم جنگ سرد

نقد فیلم جنگ سرد

جنگ سرد فیلمی درام  به کارگردانی پاوو پاولیکوفسکی  فیلم ساز برجسته لهستان و پنجمین اثر این کارگردان است. این فیلم محصول سال ۲۰۱۸ و از نامزدهای جایزه بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان آکادمی اسکار امسال است.  این اثر همچنین امسال توانست در جشنواره کن جایزه ی بهترین کارگردانی را ببرد. جنگ سرد از سوی منتقدین بسیار تشویق شد و در جشنواره کن تحسین بسیاری را برانگیخت. این فیلم سراسر لهستانی ریشه اش در داستانی واقعی است. به گفته پاولیکوفسکی داستان این فیلم الهام گرفته از روابط پدر و مادرش است.

داستان فیلم در سال های بعد از جنگ جهانی دوم روایت می شود. جنگ تمام شده است اما سردی اش در خصوصی ترین روابط آدم ها خودش را نشان می دهد. زمانی که امپریالیست و کمونیست فارغ از جنگ های نظامی مستقیم، جنگی روانی را بین ملت ها آغاز کرده بودند و لهستان هم به زیر پرچم کمونیست های شوروی در آمده بود. پاولیکوفسکی گویا می خواهد نشان دهد که ملت ها گول خورده اند و جنگی تمام نشده است.

فیلم خارج از هرگونه کلیشه ای از عشق و جنگ روایت می شود. جنگ تمام شده است ولی سایه هایش با کنتراست بالا همه جا خودنمایی می کنند.

کارگردان به خوبی این فضا را نشان می دهد و مخاطب تمام دلهره های دوران جنگ را می بیند: تبعید، ترس، فرار، زور، مرگ و… . با این تفاوت که خبری از بمباران و تانک های نظامی نیست. گویی تفنگی نامرئی که یادگار جنگ جهانی دوم است به روی این عشق نشانه رفته است. استالین نگاهش به همه جا هست، به رقص آواز معصومیت لهستان و عشقی نوپا. عشقی که فارغ از هر گونه هیجان بیرونی است، فارغ از هر کلیشه هالیودی.

پاولیکوفسکی در این اثر عشقی را نشان می دهد که در انحصار خودش است و متعلق به سینمایی است که خودش در حال ساخت آن در این فیلم است. اما پاولیکوفسکی ضربه آخر را به مخاطب در نمای آخر فیلم می زند؛ لهستان بدون برف، صحنه ای آرام و زیبا با درختی تنومند. او سرزمین مادری اش را این گونه به تصویر می کشد.  او این فیلم را مرثیه ای برای لهستان می داند و شاید این عشق را به استعاره ای برای درد سرزمین اش تبدیل کرده است.

به سراغ داستان فیلم برویم. ویکتور، کزمریک، بیلیکا در میان روستا به دنبال خواننده و رقصنده های با استعداد هستند که زولا یکی از همین آدم هاست. رفته رفته ویکتور و زولا عاشق یکدیگر می شوند تا اینکه سیاست های جنگ سرد روی این عشق سایه می افکند و از این دو نفر دو هنرمند تبعیدی می سازد که به واسطه ی این جنگ شوم هم از عشق شان دور می افتند و هم از هویت شان چرا که آن دو دیگر نمی توانند لهستانی باشند؛ یکی ملیت اش را عوض کرده و دیگری به زبان لهستانی آواز نمی خواند. این دو پس از فراز و نشیب های بسیار سر انجام در کلیسایی مخروبه با یکدیگر ازدواج می کنند، ازدواجی که فقط یک چیز می تواند آن را ابدی کند.

آنچه ما با آن سر و کار داریم عشقی بی واسطه است. زولا ازدواج می کند، خیانت می کند، دوباره ازدواج می کند، بچه دار می شود، ویکتور معشوقه دارد ولی باز هم آتش این عشق خاموش نمی شود. هر چند که زولا این کارها و جدایی ها را برای این عشق مرتکب شده است.

زولا و ویکتور خارج از هر گونه قالب عشقی هستند. آن ها عاشق هستند ولی بهم صدمه می زنند. هنگام کار نمی توانند نظرات یکدیگر را تحمل کنند، به هم خیانت می کنند و فقط زمان معاشقه است که با هم تفاهم دارند. آنها با، یا بی هم نمی توانند.

کارگردان تعریف درستی از عشق دارد و مراحل عشق را به خوبی در فیلم نشان داده است. حس جنسی، توجه و جذب و وابستگی که در فیلم وجود دارد در این مراحل به خوبی مشهود هستند. آنها نمی توانند با یک دیگر زیر یک سقف کنار بیایند ولی به خاطر وابستگی شان بدون یکدیگر نیز نمی توانند زندگی کنند. عشق میان این دو تلفیقی از انواع عشق هاست و تمام ابعاد عشق را دربرمی گیرد. در فیلم در هر لحظه و موقعیتی شاهد این هستیم که این احساس از مراحل قبلی خود بالاتر می رود و برای پیوندی ابدی خود را آماده می کند.

کارگردان با انتخاب رنگ سیاه و سفید و ابعاد ۳ در ۴ تصویر و نورپردازی مناسب، فرم را کاملا در اختیار محتوای فیلم قرار داده است. هم اینکه می خواسته از نظر ظاهری شکل فیلم های قدیمی را داشته باشد و هم اینکه تاکیدی باشد بر محتوای فیلم یعنی اختناق و فشار بر مردم.

او می خواهد ناخودآگاه مردم را با ابعاد ۳ در ۴ از جنگ زده کند. هد روم هایی بیشتر از حد معمول در نظر می گیرد تا تاکید کند این آدم ها می خواهند خفه شوند و سیاست های کمونیست ها همواره روی زندگی فردی اشخاص سوار است و جامعه همواره آن ها را نظاره گر است. آن ها نمی توانند زندگی مورد علاقه خود را داشته باشند. عناصر سبکی فیلم (میزانسن، نور، گریم، فتوگرافیک نما و…) به نحوی حساب شده و دقیق انجام شده است که کاملا با محتوای فیلم در تعامل است.

جنگ سرد فیلمی است شخصیت محور که سمت و سویی به سمت فرم دارد با داستانی خطی. داستان مشخص است: دو نفر  می خواهند به یک دیگر برسند، همان الگوی کلاسیک سینما، اما روایتی متفاوت از عشق و جنگ. کارگردان وزن پلان ها را گاهی زیاد کرده است تا کسالت و ناراحتی آن زمان را بیان کند. اما فیلم اصولا خوش ریتم است و کارگردان کندی این سکانس ها را با تندی ریتم  صحنه های آواز و رقص جبران کرده است. همچنین کارگردان نگاه ویژه ای به تمپوی فیلم داشته است و سرعت درونی فیلم را طوری کارگردانی کرده است که فیلم عمدتا کسالت بار نباشد و احساس خفگی در فیلم مخاطب را نگیرد.  پاولیکوفسکی همه چیز را با یکدیگر جبران کرده است تا که تعادل فیلم را رعایت کند.

فیلم به خوبی از عهده عناصر روایی  در آمده است. پلات درونی داستان به خوبی از طریق شخصیت زولا مشخص است. ترسی ناخوداگاه که نگذاشت سر قرار برود و نقشه ی فرار خود با ویکتور را عملی کند. به پلات بیرونی فیلم نیز که نگاه کنیم کارگردان هدف شخصیت های داستان را در زیر لایه ای از اتفاقات قرار داده است تا مخاطب چاره ای جز فکر کردن به ابعاد عشق نداشته باشد و فقط شاید بتواند با همزاد پنداری و تفکر صحیح به این پی ببرد که آیا این دو می خواهند با یکدیگر زندگی کنند یا خیر؟ فیلم پیش داستانی برای زولا قرار داده است؛ حمله به پدرش با چاقو. پس زولا نمی تواند شخصیتی عادی داشته باشد و همین دلیل او را دچار ضعف می کند. در قرار اول برای فرار نمی رود، می ترسد، اعتماد بنفس کافی ندارد ولی کم کم این جراحت درونی بسته می شود و این پلات درونی که پیش‌داستان زولا است درمان می شود. شاید اگر زولا چنین گذشته ای نداشت داستان جور دیگری رقم می خورد.

فیلم با فرار شروع می شود و با فرار پایان می یابد و هر چه که هست بین این دو نقطه روی یک خط اتفاق می افتد. شخصیت ویکتور از شخصیت زولا گویی جا می ماند و مخاطب شخصیت پویاتری از زولا می بیند و این زولاست که بیشتر در حال تغییر است و پخته می شود. زولایی که از فرار می ترسید حالا دیگر خودش در خواست فرار را می دهد.

نکته ی دیگری که بیننده را با خود همراه می کند این است: چرا موسیقی؟ چرا این اتفاقات باید در بستر دنیای هنر و موسیقی بیافتد؟ هنر به نوبه ی خود اعتراض است و خشم درونی یک انسان و حتی جامعه را نشان می دهد. زولا و ویکتور از فولکلور شروع می کنند تا به جاز و راک اند رول می رسند.  فولک می خوانند و می رقصند برای لهستان، چون که هنوز در دامن سرزمین مادریشان هستند. آوازی برای آرامش می خوانند ولی در تبعید چگونه است؟ زولا جاز می خواند، او معترض است، گویی در تبعید همه ناراحت وطن شان هستند.

جنگ سرد فیلم خوبی است که توانست مخاطبان زیادی را به خود جذب کند و همچنین از شانس های بهترین فیلم خارجی زبان اسکار باشد. فیلم با توجه به فرمی که دارد مخاطب را تا پایان خود به دیدن پایبند می کند. با این حال، بعضی از مخاطبان سینما شاید نتوانند تا آخر فیلم را ببینند چون جنگ سرد از آن دست فیلم هایی است که مخاطب خاص سینما را بیشتر مسحور می کند.

نویسنده: سوگند مختاری

۵

دیدگاهی بنویسید.

avatar