بلوند اتمی – Atomic Blonde

کارگردان: دیوید لیچ – David Leitch

بازیگران: شارلیز ترون، جیمز مک‌آووی، جان گودمن، سوفیا بوتلا، توبی جونز، ادی مارسن

سال: ۲۰۱۷

نقد فیلم بلوند اتمی

نقد فیلم بلوند اتمی

بدون حضور شارلیز ترون این فیلم ماجراجویی و جاسوسی، بلوند اتمی تنها کاری هوشمندانه می بود. اما حضور او به فیلم روشنایی و وضوح خاصی بخشیده است. این بازیگر به خوبی به رفتار و منش بسیار خاص قهرمان زن فیلم، جاسوسی انگلیسی به نام لورین بروتون، احساسات عمیقی بخشیده است. او به دنبال دستیابی به لیستی از افرادی سری است و می‌خواهد مامور بریتانیایی دوجانبه ای را پیدا کند که در آلمان غربی کار می کند. آن چه واقعاً لورین می خواهد، در بیشتر اوقات مبهم و نامشخص است. او در پس شخصیتی خشک و جیمز باند گونه پنهان شده است. فیلترهای قهوه ای خاکستری دوربین، نورهای آبی چشمک زن و نوشیدنی مورد علاقه لوراین،یعنی ودکا که روی صخره ها می نوشد، این ابهام را تقویت می کند.

ترون بازی بسیار قابل توجهی ارائه می دهد. زبان بدن بی‌نقص و عالی اش، و نگاه‌های حساب شده اش حالتی از هوشمندی را به شخصیتش می بخشد و ثابت می‌کند که او گزینه‌ی مناسبی برای این نقش بوده است. هرگاه فیلم نزدیک است که دچار پیچش و به هم ریختگی شود،‌ ترون با بازی اش به خوبی فیلم را متعادل می سازد. او کاری می کند به این باور برسید که شخصیت او تنها یک نسخه جدید از جیمز باند نیست. شاید شما بلوند اتمی را به این خاطر ببینید که کاری از یکی از کارگردانان فیلم جان ویک است، اما در واقع باید فیلم را به خاطر بازی ترون ببینید.

ترون باعث می‌شود در مفاهیم و مضمون فیلم عمیق‌تر شوید. فیلمی است سرشار از موسیقی‌های دهه ۸۰ از آهنگ بادکنک ۹۹ گروه ننا گرفته تا تا آهنگ دوشنبه  آبی گروه نیو اردر. موسیقی هایی که فیلم بلوند اتمی را به عنوان اثری آشنا از فیلم های نقش آفرینی معرفی می کند. داستان در طول هفته‌ی اول نوامبر سال ۱۹۸۹ یعنی روزهای قبل از تخریب دیوار برلین رخ می دهد. با توجه به مستندات و دانش  تاریخی می‌دانیم که داستان چگونه پایان می یابد. اما آنچه اینجا اهمیت دارد فعالیت های جاسوسی، پیش روی و مجموعه اتفاقات پشت سر همی است که برای لورین در مسیر انجام ماموریتش رخ می دهد. او برای به سرانجام رساندن کارش، مجبور است به هر شرایط و وضعیتی همراه با ارتباطاتی با افراد مختلف وارد شود. این کارها را برای زنده ماندنش و همچنین برای حفظ جان همکارانش انجام می دهد. او به هر یک از شرایط و موقعیت ها از دیدی تاکتیکی اشاره می‌کند تا احساسی.

لورین با جاسوسی ارتباط برقرار می کند که مرگ و خیانتش به رسیدن لورین به برلین می انجامد. به این ارتباطات خوشبختانه تنها از طریق فلش بک هایی اشاره می شود. این خیال/فلش بک ها به جنبه‌ای خصوصی از جستجو و تحقیقات لورین اشاره دارد که هیچ گاه به صورت پیش‌زمینه و بخشی اصلی از فیلم در نمی آید. وضعیت و حالات لورین سرد و خشک است، ویژگی هایی اساسی از شخصیت او که فعالیتهایش ضرورت داشتن چنین شخصیتی را اثبات می کند. او به عنوان یک زن لازم است همیشه حالتی دفاعی داشته باشد، چون او به هر شرایط و موقعیتی وردو پیدا می کند و می‌داند که همه می‌خواهند به او پیشنهاد دهند یا از او سودجویی کرده و استفاده ابزاری کنند. در هر مرحله با کسانی رو به رو می‌شود که به روشنی می خواهند او را فریب دهند، یا کسانی که طرف او هستند اما طوری به نظر می رسند که انگار می خواهند بر علیه ش اقداماتی کنند. ابتدا گروهی افسر اشتازی برایش کمین می‌کنند و می خواهند خود را آشنا و معرفی کنند. سپس با جاسوس بریتانیایی دیوید پرسیوال ( با بازی جیمز مک‌آووی) ملاقات می کند که به خاطر مقام پایینش در بخش جاسوسی در کمک به اسپیگلس (ادی مارسن) چندان مفید و کارآمد به نظر نمی‌آید، اسپیگلس شخصی بریتانیایی  دارای اطلاعات زیادی است که باید از برلین فرار کند. جاسوسی فرانسوی با نام دِلفین(سوفیا بوتلا) به لورین کمک می کند اما حتی او هم در ابتدا قابل اعتماد نیست چون در برخوردش با لورین از روش فروشندگانی استفاده می کند که می گویند به من اعتماد کن.(در همان اولین برخوردشان، دِلفین می‌خواهد لورین را نجات دهد و پیشنهاد کمک می دهد.)

این واقعیتی است که داستان گذشته لورین به روایتی صرف از دنباله ای از خیال و رؤیا افول می کند. داستان او در قالب دنباله‌ای از فلش بک هایی به سه ضدقهرمان روایت می شود: اریک گری(توبی جونز) فرمانده لورین، امت کورزفلد (جان گودمن) یکی از روسای سیا و فرمانده ای افسانه‌ای به نام سی (جیمز فاکنرفرماندهی بی اقتدار از MI6 که هنگامی که لورین داستانش را تعریف می کند از پشت آینه‌ای رفلکس نظاره گر او می شود. اما این افراد همان گونه که خود لورین اشاره می کند بالاتر از او نیستند. در کل نقش و نگاه سنگین او به ما هر آنچه نیاز داریم درباره لورین بدانیم را می گوید. این واقعیت که سازندگان فیلم به بینندگان آن قدر اعتماد داشته‌اند که داستان واقعی روانشناختی را سطحی‌تر نشان دهند باعث می‌شود بینندگان بیشتر رغبت کنند که به تماشای دیالوگ های تفسیر آمیز و نقل قول‌های ماکیاولیستی و در کل طرحی بازنویسی شده بنشینند.

فیلم بلوند اتمی اقتباسی است از رمانی گرفیکی اثر آنتونی جانستون و سام هارت با کارگردانی دیوید لیچ و نویسندگی کرت جانستاد، آن هم به صورتی که اطلاعات زیادی در مورد لورین تنها از طریق تصویر به بیننده منتقل می شود. قهرمان زن فیلم با دیالوگ هایی مهیج و روشن معرفی می شود که شخصیتی سرد است، و ارتباطاتی تنها با هدف پیش رفتن در مسیرش برقرار می‌کند. اما در‌ واقع او ترکیبی است از آتش و یخ: لیچ و فیلمبردار جاناتان سلا این منظر را با استفاده از پرداخت ترکیبی از نورهای آبی و قرمز به تصویر کشیده اند. در حمام یخی که ترون در سکانس اولش در آن ظاهر می شود، نورپردازی آبی صورت گرفته است، در حالی که در میخانه ای که یکی از ماندگارترین صحنه‌های فیلم است، روی صورتش نور پردازی به رنگ قرمز صورت می گیرد. آبی نشان شخصیتی است که لورین از خود به جهان اطرافش نشان می دهد، نور قرمز از ظاهر او عبور کرده و درونیات او را آشکار می سازد. وقتی لورین با دِلفین ارتباط برقرار می کند،‌ چهره‌ اش که به آن نور آبی تابیده شده است با نور قرمز آتشینی بریده می شود، به صورتی که حالات و شخصیت ترون را برجسته می کند. وقتی که دلفین و لورین برای استراحت به اتاق لورین می روند،‌ ملافه ها هم شبیه به نور روی بدنشان رنگی نیلگونی دارد.

اشارات به فرهنگ پاپ در این اثر نمودی جدی دارد، نه تنها با‌شخصیت لورین بلکه با فضای تاریخی هم ارتباط برقرار می‌کند، فضایی که لورین از درون آن سفر کرده و به حرکت ادامه می دهد. اجرای آهنگ دوشنبه آبی در صحنه‌ای سر میز، نگاه و توجه به لورین را  به عنوان ملکه ای یخی تثبیت می کند و به ما یاد آوری می کند که جاسوسی شغل لورین است و او در حال شروع قراردادی جدید است. صحنه اصلی مبارزه فیلم با آهنگی از دیوید بویی به نام آدم‌های گربه ای همراه است، آهنگی که با سطری از ایگی پاپ ترانه سرای آمریکایی شروع می شود، آهنگی که یکی از مشهورترین کارهای بویی در طول سال‌های حضورش در برلین بود. ایده‌های بیشتری در صحنه های مبارزه‌ استفاده شده است، جایی که لوراین گروهی قاتل را به درون سالن نمایشی دنبال می کند که در آن فیلم استاکر فیلمی علمی تخیلی محصول ۱۹۷۹ ساخته آندری تارکوفسکی در حال نمایش است. در قسمت پشتی پرده نمایش ظاهر می شوند و از آنجا بیرون می روند. استاکر در قسمتی است که منطقه ای عدنی را نشان می دهد، منطقه ای که آرزوها وامید ها با موجوداتی بیگانه از بین می روند. برای لوریان و پرسیوال برلین نسخه شخصی آن‌ها از این شرایط است،شرایطی شبیه به غرب وحشی که هرچیزی امکان وقوع دارد و هرچیزی می‌تواند شما را به کشتن دهد.

سایمن آبرامز

منبع: Roger Ebert

دیدگاهی بنویسید.

avatar