آقای نوبادی – Mr. Nobody

نویسنده و کارگردان: ژاکو وان دورمال

بازیگران: جرد لتو، سارا پلی، دیانه کروگر، ریس ایفانز

سال: ۲۰۰۹

آقای نوبادی (ژاکو وان دورمال – ۲۰۰۹)

ما در فیلم می بینیم که نیمو نوبادی در مورد تصمیم گیری های زیادی دچار تردید می شود: پدر یا مادر، آنا یا الیس یا جین، ثروتمند یا فقیر، زندگی ناامیدانه یا خسته کننده. در بیشتر مواقع نیمو به جای این که خودش تصمیم بگیرد، یک سکه بالا می اندازد و بر اساس آن انتخاب می کند. اگر به واسطه این تصمیم گیری  انتخاب غیرمنتظره غیرقابل کنترلی رخ دهد، او این قدرت را دارد که آن مسیر را حذف کرده و به سراغ مسیر دیگری برود. ولی او پیش از مرگش حرف گیج کننده ای می زند: «هر مسیر به اندازه تمام مسیرهای جایگزین باارزش است.» او ما را با یک پرسش بزرگ تنها می گذارد: «آیا انتخاب های ما در زندگی هیچ فرقی ندارند؟ آیا این که در این انتخاب ها به دنبال یک چیز درونی می گردیم ایراد دارد؟»

برای پاسخ دادن به پرسش بالا، اول باید ببینیم یک زندگی بامعنا دقیقا یعنی چه؟ نیمو تلاش زیادی می کند که با انتخاب های فراوان خود یک زندگی بامعنا پیدا کند. به عبارت دیگر می توانیم بگوییم اگر ما می توانستیم معنا را در زندگی پیدا کنیم، تصمیم گیری و انتخاب کردن خیلی راحت می شد، چرا که یک قلاب در اختیار داشتیم که به واسطه آن می توانستیم به مقایسه این انتخاب ها بپردازیم. با این حال، پاسخی که به دنبالش هستیم خیلی مشکل تر از پرسش هایی است که در بالا ذکر کردیم. 

اگر کسی یا چیزی می خواهد به این پرسش پاسخ دهد، باید قادر باشد تمام تجربه های ممکن زندگی را از سر بگذراند، سپس با مقایسه های منطقی و عقلانی به مقایسه آن ها بپردازد، و در نهایت به پاسخ برسد. کل این فرآیند شبیه کاری است که نیمو انجام می دهد، او این قابلیت را دارد که پیامدهای تصمیم های خود در آینده نزدیک را پیش بینی کند. اولین گزینه برای این فرآیند، گیتی است. بعد از انبساط گیتی، حیات شکل گرفت. اگر معنایی خلق شده باشد، حتما بعد از گیتی بوده است. با این حال، از نگاه کیهانی اگر به قضیه نگاه کنیم متوجه می شویم که گیتی نمی تواند به ما پاسخ دهد، چون خاموش است، یا زبانی که به کار می برد دست کم در حال حاضر فراتر از درک ماست. پس گیتی نمی تواند سرنخی به ما بدهد. گزینه بعدی خدا است، چرا که نماد قدرت مطلق است. با این حال، این مساله دردسرساز است، چون معنا نباید چیزی اختصاصی باشد. افرادی که به خدا اعتقاد ندارند هم حق دارند زندگی با معنایی داشته باشند. 

همچنان که با این منطق جلو می رویم، متوجه می شویم زندگی بی معناست. هر انتخابی داشته باشیم، هر زندگی طی کنیم، در هر محیط ابتدایی زندگی کنیم، هر نوع لذت و رنجی را تجربه کنیم، بی معنا خواهد بود چرا که هیچ کس نمی داند معنادار بودن یعنی چه. اریک ولینبرگ، نویسنده و استاد فلسفه، معتقد است این نتیجه گیری بدبینانه همسو با استدلال هستی بی هدف است که او در یکی از مقاله هایش به آن می پردازد. هستی بی هدف یعنی ما برای این که بفهمیم چه چیزی خوب/ معنادار است به یک نیروی ماوراءالطبیعه نیاز داریم. با این منطق، جاودانگی تنها علاج مشکل ماست. ما باید آن قدر زندگی کنیم که بالاخره بفهمیم چه چیزی معنا دار است. در این معادله، مرگ عنصر بدی به نظر می رسد، چون فرصت رسیدن به یک زندگی بامعنا را از ما می گیرد. صرف نظر از این مساله که آیا ما اصلا می توانیم موجوداتی ابدی باشیم یا خیر، اما در صورت جاودانه بودن هم تمام امیال ما بالاخره یک روز محقق می شوند، چون کلی وقت داریم که تصمیم بگیریم دنبال کدام موارد برویم و همچنین آن ها را به سرانجام برسانیم. با این حال، به زودی متوجه می شویم که در یک مقطع از این زندگی ابدی، بالاخره به معنادار بودن زندگی می رسیم و این زندگی خسته کننده می شود. پس این مساله ربطی به طول زندگی ندارد. بنابراین، می توانیم به این نتیجه برسیم که جاودانگی نمی تواند ما را به معنادار بودن زندگی برساند، حتی در یک زندگی کوتاه هم می توان به معنا رسید. 

این مساله کلی به ما امید می دهد. پس این احتمال وجود دارد که در همین زندگی خودمان هم به معنا برسیم. با این حال، این تفکر همچنین اهمیت انتخاب های درست هم برجسته می کند، چون ما تنها زندگی محدودی داریم. به پرسش اول برگردیم: «آیا انتخاب های ما در زندگی هیچ فرقی ندارند؟» اگر پایان فیلم را نادیده بگیریم که در آن، هر مسیری به اندازه مسیرهای دیگر معنا دارد، پاسخ خیر خواهد بود. اگر تصور کنیم هر انتخاب تاثیری موج دار در جستجوی ما برای رسیدن به زندگی با معنا در آینده دارد، بهتر است همچون کاری که نیمو در فیلم کرد، به پیامدهای انتخاب های خود فکر کنیم. همان طور که فیلم نشان می دهد، این فرآیند نامطلوب به نظر می رسد. چه چیزی باعث شکل گیری این وضعیت دشوار می شود؟ روث چنگ، استاد دانشگاه آکسفورد، در یک سخنرانی تِد درباره نحوه انتخاب تصمیم های سخت صحبت می کند (تِد یک مجموعه همایش جهانی است که توسط بنیاد غیرانتفاعی سپلینگ صورت می گیرد). او معتقد است انتخاب های سخت ما در زندگی روزانه از نظر علمی، در یک دنیای کاملا متفاوت قرار دارند. به عبارت دیگر، بیشتر انتخاب های سخت تنها شامل این سه گزینه نیستند: از بقیه بهترند، از بقیه بدترند، هم سنگ بقیه هستند. و دلیل سخت بودن این انتخاب ها این است که در درون خودشان هم دارای ارزش هستند. این ارزش شامل عشق ما به خانواده، مسئولیت، معیارهای اخلاقی و چیزهایی می شود که با عدد و معادله به روش علمی قابل محاسبه نیستند. حال شاید این تصور با عقل جور دربیاید که نیمو در ابتدا تصور می کرد زندگی بی معناست چون همیشه به دنبال پیدا کردن بهترین گزینه جایگزین بود، و انتخاب های درستی داشته باشد تا زندگی معنادار و مطلوبی داشته باشد. ما هم همین گونه ایم. تفکر عاقلانه، مانعی بر سر راه ماست که باعث می شود به معنا نرسیم. چون برای این که هر تصمیمی را عاقلانه بگیریم، همیشه به دنبال دلایل بیرونی برای پشتیبانی از انتخاب های خود می گردیم. هرچیزی که به آن تکیه می کنیم ما را به برده دلایل تبدیل می کند. به عنوان مثال، نیمو تصمیم می گیرد جین را به جای الیس انتخاب کند، تنها به خاطر این که می خواهد الیس به او حسادت کند، این که واقعا جین را دوست دارد یا خیر مهم نیست. پس ما برای این که تصمیمی بگیریم باید کاملا از قلبمان پیروی کنیم، و به جای دلایل بیرونی به احساسات درونی تکیه کنیم. این تفکر با پایان فیلم هم همسو است. نیمو بعد از این که می فهمد هیچ یک از انتخاب های اصلی او چیزی نبوده اند که خودش می خواسته، بعد از این که می فهمد تمام آن انتخاب های سخت، تمام آن مسیرهایی که طی کرد به یک اندازه با ارزش بودند و تنها محتوایشان با هم فرق می کرد، مسیر خودش را انتخاب می کند.

شنگ تیان

منبع: وبسایت دانشگاه ایالتی اوهایو