۳ (۶۰%) ۲ votes

موش ها و آدم ها – Of Mice and Men

نویسنده: جان اشتاین بک – John Steinbeck

سال انتشار: ۱۹۳۷ 

نقد رمان موش ها و آدم ها

نقد رمان موش ها و آدم ها

تقریبا همچون مروارید، یکی دیگر از رمان های کوتاه جان اشتاین بک، رمان موش ها و آدم ها هم تلاش می کند انسان بودن را تعریف کند. یکی از دوستان اشتاین بک به نام اد ریکتس بود که تفکرات این نویسنده درباره جایگاه انسان در جهان را شکل داد. بشر در اصل بخش کوچکی از یک دنیای عظیم را تشکیل می دهد. اگر تمام کهکشان ها را در نظر بگیریم، زندگی و مرگ این همه انسان مختلف تنها تاثیر خیلی کوتاه و اندکی به جای می گذارد. ولی با این حال همه مردم می خواهند جایگاهی در طبیعت داشته باشند. زمینی داشته باشند، ریشه داشته باشند، جایی داشته باشند که بتوانند آن را خانه بنامند. همه مردم دنیا چنین دغدغه هایی دارند و میزان موفقیت آن ها چندان مشخص نیست. 

در این رمان، اشتاین بک در تلاش برای مطرح کردن تعریف خود درباره انسانیت، مضمون های زیادی را مطرح می کند: ماهیت رویاها و ماهیت تنهایی دو مضمون مهم رمان هستند. 

موش ها و آدم ها تا حد زیادی داستانی درباره ماهیت رویاهای انسان و امیال و نیروهایی است که مانع تحقق خواسته های او می شوند. این انسان ها با آرزوهای خود، به زندگی (و آینده) شان معنا می دهند. بدون آرزو و هدف، زندگی به جریانی بی پایان از روزهایی تبدیل می شود که هیچ ارتباط و معنایی ندارند. آرزوی جرج و لنی (مزرعه ای کوچک برای خودشان داشته باشند) یکی از بخش های کلیدی رمان موش ها و آدم ها است و پنج، شش بخش رمان را به خود اختصاص می دهد. داستان تعریف کردن روزهایی که قرار است در آینده در این مزرعه کوچک بگذرانند، به یکی از سرگرمی های این دو مرد تبدیل شده است. همیشه جرج راوی می شود و لنی که در شرایط دیگر معمولا حتی مسائل ساده ای را فراموش می کند، آن قدر این روایت ها را به خوبی به خاطر می آورد که گاهی اوقات صحبت های جرج را اصلاح می کند. 

از نظر جرج، داشتن یک مکان اختصاصی یعنی استقلال، امنیت، آقا بالاسر نداشتن و مهم تر از همه، اعتباری داشتن. لنی اما تنها چیزی که در این آرزو دوست دارد این است که می تواند حیوانات خانگی نرم و صاف خودش را داشته باشد. از نظر او این آرزو یعنی تامین امنیت و مسئولیت محافظت از خرگوش ها. کندی در این مزرعه اختصاصی به دنبال این است که مسئولیت کارها را خودش بر عهده بگیرد و برای مثال دیگر اجازه ندهد که سگ پیرش را کس دیگری بکشد. او هم چنین امیدوار است که در این مکان تازه، دیگر کسی به خاطر کهولت سن او را بیرون نمی اندازد. کروکس هم امیدوار است که در این مزرعه کوچک احترام داشته باشد، مورد پذیرش بقیه قرار بگیرد و امنیت داشته باشد. کرامت انسانی یکی از بخش های مهم آرزوهای هر یک از این اشخاص (جرج، لنی، کندی و کروکس) را تشکیل می دهد. 

با این حال، صرف رویاپردازی کردن باعث دستیابی به آن نمی شود. هریک از آن ها باید با نیروهای دیگری مبارزه کنند که حال خواسته یا ناخواسته، به دنبال از بین بردن این آرزو هستند. موانع ابتدایی مشکل هستند ولی می توان بر آن ها فائق آمد: باید از دردسر دوری کنند، پولشان را خرج موارد بی فایده نکنند و آن قدر در مزرعه کار کنند تا بتوانند پول خرید زمینی که مد نظر دارند را جمع کنند. ولی کمی بعد موانع بزرگ تری ظاهر می شود. بعضی از این موانع بیرونی (مثل اقدامات همسر کرلی و علاقه خود کرلی به خشونت) و بعضی دیگر درونی هستند (مثل زور بازوی لنی و علاقه او به لمس کردن چیزهای نرم). از نظر جرج، بزرگ ترین خطری که این آرزو را تهدید می کند لنی است. نکته کنایه آمیز این است که در اصل این لنی است که امید دستیابی به این رویا را در همه زنده می کند. 

علاه بر رویاها، در رمان انسان ها تلاش می کنند با هم ارتباط برقرار کنند تا به زندگی معنایی تازه بدهند. تنهایی یکی از مضامین همیشگی رمان است. در آشکارترین سطح تنهایی را وقتی می بینیم که کارگران مزرعه به شهر می روند تا با نوشیدنی و فاحشه ها تنهایی خود را پر کنند. در این حین، لنی هم به امید پیدا کردن هم صحبتی به اتاق کروکس می رود. کمی بعد همسر کرلی هم به دلیلی مشابه به آن جا می آید. کروکس به لنی می گوید: «اگه کسی رو نداشته باشی دیوونه میشی. مهم نیست طرف چه جور آدمیه، مهم اینه یه هم صحبت داشته باشی.» اسلیم هم در جایی می گوید: «دیدم آدمایی رو که تو مزرعه ها تنها هستند. این خوب نیست. این جور آدما دلخوشی ندارند. بعد یه مدتم بدذات میشن.» 

تلاش جرج برای مراقبت از لنی و رویای داشتن مزرعه در اصل اقداماتی هستند که او با هدف از بین بردن این تنهایی که بخشی از ماهیت انسان است انجام می دهد. به همین ترتیب، علاقه لنی به لمس چیزهای نرم هم نشان دهنده نیاز او به داشتن احساس امنیت و آسایش خاطر است. او با لمس کردن می خواهد به این احساس برسد که در این دنیا تنها نیست. لنی معتقد است مزرعه رویایی هم می تواند این امنیت را به او بدهد. 

جرج و لنی تنها شخصیت هایی نیستند که با تنهایی مقابله می کنند. مضمون تنهایی اگرچه تا حدی در تمام شخصیت ها دیده می شود، ولی بیش تر از همه رد آن را می توان در شخصیت هایی همچون کندی، کروکس و همسر کرلی پیدا کرد. این سه نفر با هر چه در توان دارند با انزوا مقابله می کنند. سگ کندی تا زمان مرگش تنهایی های او را پر می کرد. بعد از مرگ او، کندی تنها راهی که برای فرار از تنهایی پیش روی خود می بیند این است که در آرزوی جرج و لنی سهیم شود. همسر کرلی هم بسیار تنهاست. او تنها زن مزرعه است و شوهرش اجازه نمی دهد که با کسی صحبت کند. او هم با گرم گرفتن با کارگران مزرعه سعی می کند از تنهایی فرار کند. کروکس به خاطر سیاه پوست بودنش منزوی شده است. او به عنوان تنها سیاه پوست مزرعه نمی تواند کنار بقیه بخوابد و با آن ها در ارتباط باشد. او با کتاب ها و کارش با بقیه مقابله می کند. ولی باز هم می داند که این موارد جایگزین خوبی برای داشتن یک ارتباط انسانی نیستند. 

اشتاین بک با اشاراتی ظریف مضمون تنهایی را به رخ می کشد. برای مثال در مجاورت مزرعه شهری به نام سالیداد وجود دارد که از نظر تلفظ شبیه واژه انگلیسی «سالیتود» به معنی تنهایی است. هم چنین در طول رمان، بقیه افراد از این مساله تعجب می کنند که لنی و جرج با هم سفر می کنند و تنها نیستند. در دنیای داستان، دوستی امری عجیب به نظر می رسد و دست کم آن طور که کرلی و رئیس ادعا می کنند، ارتباط در دو هدف خلاصه می شود: معاشقه یا پول. 

منبع: Cliffs Notes

دیدگاهی بنویسید.

avatar