به این نقد امتیاز بدهید

مرد نامرئی – The Invisible Man

نویسنده: رالف الیسون – Ralph Ellison

سال: ۱۸۹۷

نقد رمان مرد نامرئی

نقد رمان مرد نامرئی

نژادپرستی، مانعی بر هویت فردی

هنگامی که راوی مرد نامرئی در صدد رسیدن به تعریفی از هویت خویش است، متوجه می شود که تلاش های او با مشکلی مواجه است؛ این واقعیت که او مرد سیاه پوستی است که در یک جامعه نژادپرست آمریکایی زندگی می کند. در طول رمان، راوی در اجتماع های مختلفی قرار می گیرد، از شرکت رنگ سازی رنگ های آزاد گرفته تا انجمن برادری که هر یک در مورد چگونگی شیوه رفتار سیاه پوستان در جامعه عقاید مختلفی دارند. راوی که تلاش می کند در محدوده ارزش ها و انتظاراتی که بر او تحمیل می شود خودش را تعریف کند به این درک می رسد که در هر صورت این نقش تحمیل شده، باعث محدودیت پیچیدگی های او به عنوان یک فرد می شود و او را مجبور به داشتن نقشی غیرواقعی می کند.

راوی که به نیویورک می رسد وارد یک شرکت رنگ سازی می شود. این کارخانه با ترکیب رنگ سیاه توانسته به رنگ سفید روشن تری دست یابد و از این طریق به موفقیت اقتصادی خوبی رسیده اند. در اینجا راوی در فرایند و جریانی قرار می گیرد که سفید به شدت وابسته به سیاه است؛ هم از نظر طیف رنگ های استفاده شده و هم از نظر نیروی کاری که برای تولید به کار گرفته می شوند. با این حال این کارخانه این وابستگی را در محصول نهایی اش انکار می کند و راوی هم به عنوان یک مرد سیاه پوست ساکت و خاموش می شود. بعدا که به انجمن برادری می پیوندد فکر می کند که می تواند با کار در مسیر ایدئولوژی این انجمن برای برابری حقوق نژادی شان مبارزه کند، اما بعدا متوجه می شود که این انجمن می خواهد از او به عنوان مردی سیاهپوست به صورت نمادین در پروژه اش بهره گیرد.

نهایتا راوی به این درک می رسد که تبعیض های نژادی دیگران باعث می شود مردم او را همان طوری ببینند که خودشان می خواهند و در نتیجه این محدودیت نگاه آنها باعث ایجاد محدودیت هایی در توانایی های او در کارهایش می شود. به این نتیجه می رسد که او نامرئی است، انگار که جهان پر از مردمانی نابینا است و نمی توانند و یا نمی خواهند سرشت واقعی او را ببینند. متقابلا او نمی تواند مطابق با شخصیت واقعی اش عمل کند و در واقع نمی تواند خودش باشد. اگرچه در ابتدا نامرئی بودنش را جهت از بین بردن این تفکرهای قالبی به کار می گیرد اما در پایان در می یابد که این شیوه بسیار منفعل است. تصمیم می گیرد که از انزوا و پنهان بودنش خارج شود و به عنوان فردیتی پیچیده پیوندش را با اجتماع بسازد. تلاش می کند قدرتش را در جهان بیرون از نقش های تحمیل شده موجود در این جامعه نشان دهد. با داشتن مشارکت های فعالانه در جامعه، دیگران را وادار به شناخت خود می کند، آن ها را وادار به شناخت باورها و رفتارهایی می کند که بیرون از انتظارات تبعیض آمیز آن ها هستند.

محدودیت های ایدئولوژیکی

در طول جریان رمان، راوی متوجه می شود که میزان پیچیدگی خودِ درونی اش نه تنها با نژادپرستی مردم بلکه با ایدئولوژی های عمومی و کلی تر موجود هم دچار محدودیت شده است. او درمی یابد که ایدئولوژی های رشد یافته در نهادها، ساده لوحانه تر و یک بعدی تر از آن هستند که بتوانند به مساله پیچیده و چندجانبه ای همچون هویت انسان بپردازند. رمان شامل ایدئولوژی های مختلفی است؛ از ایدئولوژی بوکر تی واشنگتون تا ایدئولوژی خشن تر جدایی طلبانه راس. اما مورد دوم در بحث مربوط به انجمن برادری بیشتر نمایان می شود. در میان انجمن برادری، راوی با آموزش ایدئولوژی مواجه می شود که وعده حفظ مردم را می دهد، در حالی که در واقع همواره آزادی افراد را محدود می کند و به آزادی فردی خیانت می کند. رمان به این اشاره دارد که زندگی بسیار غنی تر، متنوع تر و غیرقابل پیش بینی تر از آن است که بتوان آن را به یک ایدئولوژی صرف محدود کرد؛ همچون جاز که راوی طرفدار آن است، زندگی در لحظات ابتکار و غافل گیری اش است که به اوج زیبایی هایش می رسد.

خطرات مبارزه با تفکر قالبی توسط یک تفکر قالبی دیگر

راوی تنها فرد آفریقایی آمریکایی داستان نیست که محدودیت های ناشی از نژادپرستی و تفکرات قالبی را احساس می کند. هنگامی که تلاش می کند از این تبعیض های موجود در سطحی انفرادی فرار کند، با دیگر سیاه پوستانی مواجه می شود که به دنبال راه حل و استراتژی دفاعی برای تمامی آفریقایی آمریکایی ها هستند. هر یک نظریه ای را ارائه می دهند در مورد اینکه راه درست سیاه بودن در آمریکا چگونه است و تلاش می کنند طرحی از چگونگی رفتار در ارتباط با این نظریه را ترسیم کنند. معتقدان به این نظریه ها بر این باور هستند که هر کسی خلاف این دستورالعمل ها رفتار کند به نژادشان خیانت کرده است. نهایتا راوی در می یابد که چنین دستورالعمل هایی تنها دارد از طریق تفکرات قالبی دیگری با تفکرات قالبی موجود مقابله می کند و یک نقش محدود را جایگزین نقش محدود دیگری می کند.

در اوایل رمان پدربزرگ راوی تفکراتش را شرح می دهد و می گوید که برای کاهش نژآدپرستی، سیاه پوستان می بایست لطافت بیشتری به سفیدها نشان دهند و محبت آنها را جلب کنند. دانشکده راوی به نمایندگی دکتر بلدسو فکر می کند سیاه پوستان با بهتر کار کردن و گرفتن معادن می توانند به موفقیت های بیشتری برسند. راس فکر می کند که سیاه پوستان باید قیام کنند و با از بین بردن سفیدپوستان آزادی خود را بگیرند. با اینکه تمامی این تفکرات از اجتماع خود سیاه پوستان نشات می گیرد، رمان اشاره دارد که نهایتا به اندازه تفکرات قالبی و نژادپرستانه سفیدپوستان می توانند خطرناک باشند. به دنبال پیدا کردن هویت خودشان در نژادی تحت محدودیت های فراوان، شخصیت های سیاهپوستی همچون بلدسو و راس با هدف قدرتمند کردن خودشان پیش می روند اما نهایتا خودشان را تضعیف می کنند. به جای جستجوی به دنبال هویت خود، همان طور که راوی در طول رمان پی می گیرد، بلدسو و راس خود و مردمشان را در نقش هایی نسخه پیچ شده قرار می دهند. این افراد هر کسی را که بخواهد خارج از فرمول و نسخه سیاهپوستی آنها رفتار کند را به چشم خائن می بینند. اما همچون سیاهپوستانی که می خواهند اجتماع سیاه پوستان آمریکایی را محدود کنند، مردهایی همچون این افراد هم هستند که خیانت های عمیقی به مردمشان می کنند.

منبع: Sparks Notes

دیدگاهی بنویسید

avatar