قدرت و جلال – The Power and the Glory

نویسنده: گراهام گرین – Graham Greene

سال: ۱۹۴۰

نقد رمان قدرت و جلال اثر گراهام گرین

نقد رمان قدرت و جلال اثر گراهام گرین

بدتر از دست‌های آلوده هم هستند

«مرد ریز نقش از در جنبی بیرون آمد: دو نفر پلیس او را گرفته بودند. آن‌ها او را کشان‌کشان به طرف دیوار مقابل می‌بردند؛ افسری دستمالی درآورد و دور چشم‌های او بست. آقای تنچ پیش خود فکر می‌کرد «اما من او را می‌شناسم». انگار داشت مراسم اعدام همسایه‌اش را تماشا می‌کرد. همه‌چیز به سرعت مثل یک کار عادی روزمره پیش رفت. افسر قدمی کنار کشید، تفنگ‌ها به سمت بالا آمدند، و مرد ریز نقش ناگهان به دست‌هایش حرکات عصبی و نامنطمی داد. صدای خشک شلیک گلوله‌ها آقای تنچ را از جا پراند، انگار دل و روده‌اش را به لرزه درآوردند، حالت دل به‌هم خوردگی به او دست داد و چشم‌هایش را بست. آن‌گاه صدای تک تیری بلند شد و وقتی دوباره چشم‌هایش را باز کرد دید که افسر دارد هفت تیرش را توی جلدش می‌گذارد، و مرد ریز نقش تودۀ عادی و پیش‌پاافتاده‌ای بود که کنار دیوار افتاده بود _ چیزی بی‌اهمیت که باید از آن‌جا پاک می‌شد. این‎جا میدان گاوبازی بود، و گاو هم کشته شده بود…»
در ابتدای قدرت و جلال وقتی گراهام گرین داستان را با مردی دندان‌ساز به نام آقای تنچ آغاز می‌کند این ذهنیت برایم بود که داستان حول و حوش او می‌چرخد نه آن مرد انگلیسی‌بلد ریزنقش که در پی لوپز است تا او را به کشتی برساند. گرین مخاطب را آرام‌آرام با شخصیت اول داستان که همان کشیش است آشنا می‌کند و در انتها سرنوشتش را در جایی ورق می‌زند که آقای تنچ از محل کار جدیدش او را ناظر است، یعنی همان فردی که دوربین از روی شانه‌های او داستان را آغاز کرده است. این شیوه برخلاف نمونه‌های کلاسیکی چون «محکوم به اعدام» ویکتور هوگو است که تقطه عطف آخر را از همان زاویه‌ای تصویر می‌کند که در سرتاسر داستان جاری بوده است. به زبان دیگر گرین برای تصویرسازی سرنوشت کشیش، نیاز به خلق کاراکتری داشت تا تراژدی را از زاویه‌ای دورتر ببیند، پس آقای تنچ خلق شد. حال آیا توانایی گرین تنها به تکنیک روایی خلاصه می‌شود؟ نویسنده در جایی کشیش را نشان می‌دهد که بعد از فرار از زندان و پیاده‌روی فراوان وارد خانه‌ای می‌شود که پیش از این دختری به او پناه داده بود. آنجا تکه استخوانی‌ست با مقداری گوشت روی آن، و او گرسنه است. اما برای رسیدن به آن باید با ماده سگ پیری رقابت کند. او در نهایت پیروز می‌شود:
«کشیش تکه‌ای از آن گوشت خام را با دندان پاره کرد و شروع به جویدنش کرد، حالا برای لحظه‌ای شاد و سعادتمند بود. در دلش به ماده سگ کمی احساس دلسوزی کرد. با خود اندیشید من فقط تا فلان جا خواهم خورد و او هم می‌تواند بقیه‌اش را بخورد. توی ذهنش جایی را در استخوان علامت گذاشت و تکۀ دیگر را پاره کرد. حالت دل‌آشوبی که ساعت‌ها با آن دست به گریبان بود کم‌کم داشت از میان می‌رفت و گرسنگی واقعی از خود به‌جا می‌گذاشت. همچنان به خوردن ادامه می‌داد و ماده سگ او را تماشا می‌کرد. حال که نبرد پایان یافته بود، هیچ نشانه‌ای از کینه در حیوان باقی نمانده بود. کم‌کم دمش را، با حالتی امیدوار و تمناآمیز، به کف آشپزخانه می‌زد. کشیش به نقطه‌ای رسید که علامت گذاشته بود، اما حالا به نظرش می‌آمد که گرسنگی قبلی‌اش خیالی بیش نبوده است و گرسنگی واقعی همین بود که اینک احساس می‌کرد. وقتی به آن تکه رسید همان را هم خورد- آخر سگ برای خودش دندان دارد، می‌تواند استخوان را بخورد…»

بعد از خواندن این قسمت این پرسش برایم ایجاد شد؛ آیا برای نویسنده یا هنرمند صرف بلدی تکنیک‌ها و ترفندها و داشتن تحصیلات مرتبط کفایت می‌کند؟ یا باید اینها تنها ابزاری باشند برای ثبت آن‌چه کیفیت زیستن می‌نامیم؟ گرین البته خود را نویسنده نمی‌دانست، بلکه می‌نوشت تا روحیه‌ی ملتهب خود را به آرامش یا ارضا برساند. روحیه‌ای که او را به ویتنام، مکزیک و کشورهای درگیر جنگ و فقر آفریقایی کشانده و کیفیات متعدد زندگی را دیده است (به غیر از آنچه که در انگلستان و آمریکا از نظر گذرانده). گرین با پیچیدگی‌های انسان زندگی کرده و به طرز موشکافانه‌ و روانکاوانه‌ای او را نگریسته است:

«همین که مزۀ شراب را روی زبانش حس کرد، یاد بچه‌ای افتاد که با آن چهره‌ی ناشاد و افسرده و هوشیارش از روشنایی خیره کنندۀ آفتاب وارد خانه می‌شود. زد زیر گریه. مثل این بود که غرق شدن دخترک را از ساحل تماشا می‌کرد، زیرا شنا کردن از یادش رفته بود.»
و این تشبیهات به کرات در طول داستان تکرار می‌شود، و چه تمثیل‌وار هستند. مثل آنجا که گرین رگبار باران را همچون نیروی هوشمند دشمن می‌پندارد که در کمین نشسته تا با حرکتی حساب شده طعمۀ خود را شکار کند. و این بیانات بارقه‌ای از فلسفه دارند:
«وقتی انسان خط‌های گوشه‌ی چشم‌ها و شکل دهان کسی را ببیند و ببیند که موهایش چگونه رشد می‌کنند، دیگر محال است بتواند به او نفرت داشته باشد. نفرت از کمبود و درماندگی نیروی تخیل سرچشمه می‌گیرد»

و در جای دیگر می‌نویسد:

«برخلاف کشیش، حیوان گونه‌ای از امید را با خود یدک می‌کشید، امید غریزه‌ای است که تنها ذهن استدلالی و معقول بشر می‌تواند آن را از بین ببرد»

سخن آخر

قدرت و جلال مملو از بیانات فلسفی و تصویرهای روایتگر است در قالب قصه‌ای‌ همیشه در حال تکرار تاریخ بشر؛ یعنی آرمان‌خواهی تمرکزگرا که صلاحیت را تنها در اختیار خود می‌داند. اینجا اما برخلاف رمانی چون خرمگس، مذهب عامل فساد و التهاب نیست، بلکه ارتش یا هرتفکری را نشان می‌دهد که اظهار نظر دیگران را تاب ندارد و سعادت و رفاه جامعه را تنها از دید خود میسر می‌داند. این تک‌گویی موقعیتی را پدید آورده تا کشیش در شرایط بقا دچار کشمکش درونی شود:

«یاد زن زندانی افتاد و این‌که چقدر متزلزل کردن اعتماد به نفس وی سخت بود. به نظرش آمد که خود او هم از همان قماش است. آدم‌هایی نظیر دورگه (همچون یهودا) می‌توانند نجات پیدا کنند، چون رستگاری گاهی می‌تواند مانند آذرخش قلب آدمی شریر و تبهکار را روشن کند، اما عادت پرهیزکاری همه‌چیز را به جز نماز شامگاهی و گردهمایی انجمن عشای‌ربانی و احساس لب‌های خاکسارانه بردست پوشیده در دستکش نفی می‌کند.»

این کشمکش بین گناه و پرهیزکاری‌ کم‌کم از زمان فرار در کشیش پدید می‌آید، همان مقایسه‌ی دوگانه‌ای که ژان پل سارتر به آن اشاره دارد؛ « بدتر از دست‌های آلوده هم هستند. دست‌های شسته از هر چیز، کسی که می‌رود در گوشه‌ای می‌نشیند»

اثر گراهام گرین همچون درسگفتاری فلسفی‌ست که در قالب یک داستان بیان می‌شود، و معلوم است که داستان پیوند عمیق‌تری با مخاطب برقرار می‌کند تا نوشته‌های خشک و سرراست یک فیلسوف. (البته مقصود از نوع نوشته‌های افلاطون و ارسطو نیست که آرا و عقایدشان را به شیوایی در قالب داستانی نوشته‌اند)

نویسنده: آرمان خرمک

به این نقد امتیاز بدهید

دیدگاهی بنویسید.

avatar