۵ (۱۰۰%) ۱ vote

صد سال تنهایی – One Hundred Years of Solitude

نویسنده: گابریل گارسیا مارکز – Gabriel García Márquez

سال: ۱۹۶۷

نقد رمان صد سال تنهایی

نقد رمان صد سال تنهایی

ماکوندو، شهرک خیالی داستان صد سال تنهایی که در کلمبیا قرار دارد، خیلی از ساحل دور نیست. منتقدان معتقدند ماکوندو در اصل معادل آراکاتاکا، زادگاه واقعی گابریل گارسیا مارکز است. در رمان، ماکوندو توسط یک گروه مسافر به رهبری خانواده بوئندیا تاسیس می شود. آن ها بعد از این که از میان کوه ها می گذرند و دنبال مسیری تازه به سمت دریا می گردند، در نهایت تصمیم می گیرند که در همان منطقه بمانند و همان جا اسکان می یابند. توصیفی که رمان از این شهر ارائه می دهد شبیه بهشت است: مردم شهر به حدی جوان هستند که آدم بالای سی سال در آن پیدا نمی شود و کسی نمی میرد. شهر ماکوندو جدا از دنیاست، تنها گروهی از کولی ها با رهبری ملکیادس به آن دسترسی دارند. گروهی که سوار بر قالی پرنده می شوند و شگفتی های دنیا را به مردم شهر نشان می دهند.

صد سال تنهایی اگرچه یک رمان خیالی و جادویی است، ولی اطلاعات قابل توجه زیادی از تاریخ کلمبیا به ویژه در قرن های نوزدهم و بیستم آشکار می کند. در فاصله سال های بین ۱۸۸۴ تا ۱۹۰۲، کلمبیا سه جنگ داخلی را تجربه کرد. اتفاقات رمان شباهت زیادی به این مقطع از تاریخ کلمبیا دارد. در واقع خیلی از منتقدان معتقدند کلنل اورلیانو بوئندیا، همان کلنل اوریبه اوریبه، یکی از شخصیت های تاریخی معروف کلمبیا است. این مقطع از تاریخ کلمبیا پر از آشوب و هرج و مرج است، درست مانند رمان. به نظر می رسد شخصیت های داستان نمی دانند چرا و برای چه می جنگند.

اگرچه در ابتدا به نظر می رسد واقع گرایی و جادو در رمان بر علیه یک دیگر باشند، ولی این دو عنصر در حقیقت کاملا با هم سازگاری دارند. هر دو ابزاری هستند تا مارکز به واسطه آن ها بتواند تصور خاص خود از دنیا را ارائه بدهد. واقعیتی که رمان مارکز ارائه می دهد توسط یک ناظر تجربه نشده است، بلکه واقعیتی است که از صافی افرادی با پس زمینه های متفاوت عبور کرده است. این زاویه های دید چندگانه به ویژه برای واقعیت متمایز آمریکای جنوبی (گیر کرده بین مدرنیسم و دوران پیشاصنعتی سازی، درهم شکسته توسط جنگ های داخلی و مورد تاخت و تاز امپریالیسم) متناسب است. چرا که آمریکای جنوبی جایی است که در آن، تجربه های مردم خیلی متنوع تر از جوامع دیگر است. جادویی که رئالیسم جادویی در واقعیت خود به کار می گیرد همان جادویی است که خرافات و مذاهب وارد دنیا می کنند.

صد سال تنهایی داستان های انجیلی و افسانه های بومی آمریکای لاتین را طوری ارائه می دهد که گویی واقعیت های تاریخی هستند. این رویکرد شاید ریشه در تفکری دارد که در بعضی از نویسندگان آمریکای جنوبی دیده می شود. آن ها معتقدند رگه های جادویی مهم و پرقدرتی که در زندگی معمول مردم وجود دارد همیشه به واسطه تاکید بیش از حد غربی ها بر منطق و خرد سرکوب شده است. اگر مارکز واقعیت و خیال را با هم ادغام  می کند به خاطر این است که از نظر برخی ها خیال واقعی تر از واقعیت است و ممکن است عده ای هم نظر مخالفی داشته باشند. در جاهایی مثل زادگاه مارکز که در آن ها، مردم شاهد کشتارهایی همچون کشتار ماکوندو بوده اند، ترس های غیرقابل تصور جایگاهی معمول در زندگی مردم خواهند داشت. در این حالت، زندگی واقعی به فانتزی تبدیل می شود که هم هراس آور است هم شگفت انگیز. مارکز هم در رمان خود تلاش کرده این حس از زندگی واقعی را ثبت کرده و آن را بازسازی کند.

به واسطه نام هایی که نسل اندر نسل در قالب شخصیت ها و ماجراهای تکراری وارد شده و دوباره تکرار می شوند، می توان به این نتیجه رسید که در صد سال تنهایی نمی توان زمان را به سه دسته کاملا مرز بندی شده گذشته، حال و آینده تقسیم بندی کرد. ارسولا ایگوآران اولین کسی است که تاکید می کند در ماکوندو یک زمان محدود و فانی وجود ندارد، بلکه بارها و بارها دوباره پیش می رود. این هم زمانی گاهی اوقات باعث فراموشی می شود و مردم ماکوندو گذشته را هم چون آینده نمی توانند تصور کنند. گاهی اوقات هم مردم آینده را به راحتی گذشته به یاد می آورند. پیشگویی های ملکیادس نشان می دهند که اتفاقاتی که در بستر زمان رخ می دهند همیشه ادامه خواهند داشت: این کولی سالخورده همان ابتدای رمان قادر بود پایان را ببیند، چنان که گویی اتفاقات مختلف همه در آن واحد رخ می دادند. به همین ترتیب، حضور ارواح ملکیادس و خوزه آرکادیو بوئندیا نشان می دهد که گذشته ای که این مردان در آن می زیسته اند با زمان حال ادغام شده است. 

صد سال تنهایی اگرچه در ابتدای داستان که بیش تر بخش های این دنیای تازه خلق شده هنوز نامی ندارند؛ نثر ساده ای دارد، ولی هرچه جلوتر می رویم این نثر پیچیده تر می شود. زبان های زیادی وارد داستان می شوند. مثل زبانی که بچه ها یاد می گیرند، خالکوبی های چند زبانه ای که بدن خوزه آرکادیو را می پوشانند، زبان لاتینی که خوزه آرکادیو بوئندیا صحبت می کند و ترجمه سانسکریت از پیشگویی های ملکیادس. در حقیقت این ترجمه پایانی را می توان یکی از مهم ترین بخش های کتاب در نظر گرفت، چون می توان آن را عاملی در نظر گرفت که هستی کتاب را ممکن کرده و به شخصیت ها و داستان آن جان می دهد. 

گارسیا مارکز  کاری می کند که مطالعه پایانی آئوریلانو برابر با سر بر آوردن نیروی آخرالزمانی باشد که ماکوندو را نابود می کند. او با این تمهید بر اهمیت کار خودش به عنوان یک نویسنده تاکید می کند، او هم چنین به نوعی این نکته مهم را هم خاطرنشان می  کند که تک تک اتفاقاتی که در ماکوندو رخ می دهند را این ما هستیم که با مطالعه خود شروع می کنیم. صد سال تنهایی را به راحتی می توان رمانی با یک معنای مشخص و از پیش تعیین شده در نظر گرفت. ولی مارکز از خواننده خود می خواهد که به یک مساله مهم توجه کند: هر مطالعه خودش به نوعی یک تفسیر هم هست، و این تفسیرها می توانند پیامدهای سنگینی با خود به همراه داشته باشند. به این ترتیب، آئورلیانو تنها معنی دست نوشته ها را درک نمی کند، او هم چنین آن ها را ترجمه و تفسیر کرده و در نهایت، روند نابودی شهر ماکوندو را تسریع می بخشد. 

منبع: ENotes / Spark Notes

دیدگاهی بنویسید

avatar