خشم و هیاهو – The Sound and the Fury

نویسنده: ویلیام فاکنر – William Faulkner

سال: ۱۹۲۹

نقد رمان خشم و هیاهو

نقد رمان خشم و هیاهو

فروپاشی خانواده کامپسون را می توان مضمون اصلی رمان خشم و هیاهو در نظر گرفت. داستان در بستری بزرگ تر، درباره فروپاشی قدرت جنوب ایالات متحده، بعد از دوران بازسازی (دورهٔ تاریخی ۱۸۶۵ – ۱۸۷۷ و بعد از جنگ داخلی آمریکا که جنوب بار دیگر به لحاظ سیاسی و اقتصادی بازسازی شد و به ایالات متحده آمریکا بازگشت) هم است. این خانواده قدیمی سابقا اثرگذار، شکوه و جلال گذشته خود را از دست داده است. این مساله را می توان برای مثال در آن بخش از کتاب دید که زمین بنجی فروخته می شود تا خرج تحصیل کوئنتین در هاروارد جور شود. مزرعه خالی که زمانی پر از حیوانات مختلف بود.

تنها به واسطه دیلسی، خدمتکار آفریقایی – آمریکایی است که این خانواده به هر طریقی شده برقرار باقی می ماند. همان طور که دیلسی می گوید، او تمام بچه های این خانواده از جمله کوئنتین دختر کدی را خودش بزرگ کرده است. در منطقه ای از کشور که نژاد پرستی در آن ریشه ای دیرینه دارد و خانواده های سفید پوست همه قبلا برده داشته اند، این یک زن سیاه پوست (پایین ترین عضو این هرم قدرت) است که هنوز برای عدالت اخلاقی ارزش قائل است و در فکر برقراری آن است. گویی فروپاشی بسیاری از جنبه های مختلف گذشته این منطقه امر پسندیده ای است، اگرچه تاثیرات آن گذشته هنوز در ساختار قدرت پابرجاست.

در طول روایت، بسیاری از شخصیت های سفید پوست رمان به نژاد پرستی می پردازند. قطعا این حجم از نژاد پرستی شوکه کننده است، ولی برای خانواده سفیدپوستی در چنان زمانه و مکانی، امری اجتناب ناپذیر به نظر می رسد. به عنوان مثال اگر نژاد پرستی را از شخصیت جیسن بگیریم، او تنها به شخصیتی تلخ مزاج، ضایع و پر از نفرت تبدیل می شود. این نژاد پرستی و زن ستیزی جیسن است که شخصیت او را شکل می دهد و باعث می شود او به قضاوت همه، به جز خودش بپردازد. از طریق شخصیت پردازی اوست که نژاد پرستی به چالش کشیده می شود.

فروپاشی ارزش های جنوبی خانواده کامپسون به خاطر زندگی در خانه ای است که عاری از عشق است. عشقی که زمانی کل این خانواده را کنار هم نگه می داشت. پدر و مادر این خانواده سرد و منفعل هستند. کدی، تنها بچه این خانواده که به ابراز علاقه نسبت به بقیه می پردازد، در نهایت طرد می شود. اگرچه کوئنتین هم کدی را دوست دارد، ولی عشق او از اختلال های عصبی، وسواس های فکری و توجه بیش از حدش ریشه می گیرد. هیچ کدام از مردان داستان یک عشق واقعی را تجربه نکرده اند، به همین دلیل نمی توانند ازدواج کنند و نام این خانواده را یدک بکشند.

دیلسی در بخش پایانی رمان تنها کسی است که به ابراز علاقه می پردازد. تنها عضو این خانواده که بدون این که تحت تاثیر تفکرات خود اندیشانه قرار بگیرد، ارزش های خودش را حفظ می کند. او را می توان نماد امید به احیا ارزش های سنتی جنوب در یک قالب سالم و مثبت در نظر گرفت. خشم و هیاهو با دیلسی به پایان می رسد، کسی که مشعل ارزش های این خانواده را در دست می گیرد و تنها امید حفظ میراث کامپسون ها است. فاکنر با این کار اعلام می کند که مشکل اصلی ارزش های قدیمی جنوبی ها نیست، بلکه این حقیقت است که این ارزش ها توسط خانواده هایی چون کامپسون از بین رفته اند و برای شکوه دوباره جنوب، باید دوباره آن ها را احیا کرد.

در تمام بخش های رمان، گذر زمان به شکل های مختلف مورد اهمیت واقع می شود. به عنوان مثال فاکنر در بخش اول کتاب با استفاده از جریان سیال ذهن بنجی، روایت خطی را کنار می گذارد و این وظیفه خوانندگان است که بفهمند هر تفکر تازه بنجی، دقیقا چه بخشی از گذشته را شامل می شود. به این ترتیب، زمان به نوعی به یک عنصر بی اهمیت تبدیل می شود. چرا که هر خاطره زمینه ساز یادآوری خاطره بعدی می شود و این خاطرات به جای این که به صورت متناوب به هم مرتبط باشند، همه در آن واحد به صورت هم زمان با هم در ارتباط هستند. برای رمانی که این چنین به نوگرایی (مدرنیسم) تکیه کرده است، چنین استفاده ای از مضمون زمان طبیعی به نظر می رسد.

با این حال این در بخش دوم است که محوریت زمان بیش تر از همیشه مورد توجه قرار می گیرد. این بخش با توضیح درباره ساعتی شروع می شود که پدر کوئنتین به او داده است. پدر کوئنتین هم آن ساعت را از پدرش گرفته است. او مصمم است که نه حرکات عقربه های ساعت را نگاه کند و نه توسط آن خودش را محدود کند. به نظر می آید شکستن ساعت هم تحت تاثیر همین مساله باشد (اگرچه این اقدام به او آزادی می دهد). هم چنین این مساله را هم باید در نظر داشت که کوئنتین قصد خودکشی دارد. به نظر می آید خودکشی او ریشه در ناتوانیش در متوقف کردن زمان دارد.

سه بخش از چهار بخش رمان خشم و هیاهو حول و حوش عید پاک (مسیحیان بر این باورند که در این روز عیسی مسیح پس از اینکه به صلیب کشیده شده بود دوباره زنده شد و برخاست) رخ می دهند. تاکید فاکنر بر قرار دادن نقطه اوج رمان خود در عید پاک اهمیت زیادی دارد. چون این عیدی است که از آن تحت عنوان رستاخیز مسیح یاد می کنند. بسیاری از اتفاق های نمادین رمان را می توان با مرگ مسیح مرتبط دانست. اتفاقاتی مثل مرگ کوئنتین، مرگ آقای کامپسون، از دست دادن بکارت کدی و به طور کلی سقوط خانواده کامپسون.

بعضی از منتقدان بنجی را تجسمی از مسیح می دانند. چرا که بنجی در یکشنبه مقدس به دنیا آمده و در زمان وقوع داستان سی و سه ساله است. مسیح هم در زمان به صلیب کشیده شدن همین سن را داشت. در نظر گرفتن بنجی به عنوان مسیح ما را به تعبیرهای مختلفی می رساند. می توان او را نشانه ناتوانی قدرت مسیح در دنیای مدرن در نظر گرفت. گویی دنیای تازه به یک مسیح تازه نیاز دارد. از سوی دیگر، شاید فاکنر می خواهد بگوید دنیای مدرن نتوانسته مسیح را به همان صورتی که واقعا بود درک کند. 

عید پاک اگرچه با مرگ مرتبط است، ولی هم چنین به معنی احیا و رستاخیز هم هست. اگرچه خانواده کامپسون سقوط کرده اند، ولی هم چنان دیلسی به عنوان منبع امید حضور دارد. خود دیلسی را هم می توان کالبدی از مسیح در نظر گرفت. دیلسی بیان گر خدمتکار رنج دیده ای است که در انجیل از آن یاد می شود. دیلسی در طول زندگی طولانی خود که با خدمت به خانواده کامپسون سپری شده است، همچون مسیح سختی های زیادی می کشد. او مرتب خود دلسوزی های خانم کامپسون، بی رحمی جیسن و ناتوانی فرساینده بنجی را تحمل کرده است. در حالی که تمام اعضا خانواده کامپسون در اطراف او در حال نابودی هستند، دیلسی به تنها شخصیت رمان تبدیل می شود که این ارزش های دیرین و فراموش شده خانواده کامپسون را احیا می کند: سخت کوشی، تحمل، عشق به خانواده و اعتقاد مذهبی. 

فاکنر خودش اذعان کرده بود که تنها با یک راوی نمی توانست داستان خشم و هیاهو را به آن صورتی که مد نظرش بود بیان کند. استفاده از چهار راوی به او امکان می دهد که ذهنی بودن هر روایت را برجسته کرده و به این ترتیب، توانایی زبان در بیان حقیقت یا معنا را به چالش بکشد. 

بنجی، کوئنتین و جیسن نسبت به سوگ نامه خانواده کامپسون نقطه نظرات متفاوتی دارند. ولی نکته مهم این است که نمی توان هیچ یک از این زاویه دیدهای مختلف را معتبرتر از دیگری دانست. هر زاویه دید تازه که وارد داستان می شود، کلی جزئیات و پرسش های تازه در معرض دید ما قرار می دهد. حتی بخش پایانی با آن راوی دانای کل هم پایان های رهای داستان را به جمع بندی نمی رساند. فاکنر در مصاحبه ای اعلام کرده بود که نسخه نهایی کتاب کامل نیست و بابت آن ابراز تاسف می کند. او حتی اعلام کرده بود این «بزرگ ترین ناکامی» اوست. حتی با وجود استفاده از چهار راوی برای عمق بخشیدن به چهار زاویه دید مختلف، فاکنر معتقد بود زبان و روایت خشم و هیاهو هنوز راضی کننده نیست. 

منبع: Novel Guide / Spark  Notes

دیدگاهی بنویسید.

avatar