جنایت و مکافات – Crime and Punishment

نویسنده: فیودور داستایفسکی – Fyodor Dostoevsky

سال: ۱۸۶۷

نقد رمان جنایت و مکافات

نقد رمان جنایت و مکافات

پیرنگ اصلی رمان جنایت و مکافات مملو از وضعیت های روحی مختلف است. به همین دلیل به راحتی می توان متوجه شد که محرک اصلی بسیاری از شخصیت های داستان نیروهای درونی هستند. زاویه دید داستان متکی بر خلق و خوی شخصیتی این افراد و خصیصه های فردی آن هاست. به نظر می رسد در رفتار این شخصیت ها عدم قطعیت و ابهام به شکل قابل توجهی دیده می شود. راسکولنیکف از اسکیزوفرنی رنج می برد و جنون دارد. او قادر به انجام هم کارهای خوب است هم بد. سویدریگایلف یک قهرمان بایرونی (نوعی شخصیت خودپسند، زیرک، باهوش، جذاب، بیزار از زندگی، درون گرا، خودپسند و … که اولین بار لرد بایرون شاعر آن را خلق کرد) و یک شر گوتیک است. سونیا دختری خوش قلب است که به علت مشکلات اقتصادی و اجتماعی به فاحشگی کشیده شده است. مارمالادوف یک کارمند متمدن است که به علت مشکلات  و شرایط زندگیش، بد شده و در نهایت هم می میرد. لوژین (نامزد دونیا) یک متقلب محاسبه گر است که می داند چه موقع از قربانیان بی نوایش سوءاستفاده کند. آلیونا که ایوانونا هم گفته می شود، شخصیتی اهریمنی داشته و نشان دهنده اوج فساد و استثمار جامعه ای است که راسکولنیکف علیه آن دست به عصیان می زند. 

جنایت و مکافات به بحث درباره مساله آزادی انتخاب می پردازد، انتخابی که در این مورد به یک مرد تحمیل شده است. رمان به دنبال این است که پیامدهای آزادی انتخاب افسار گسیخته در یک جامعه را به نمایش گذاشته و در عین حال، نیرویی برای مهار این آزادی انتخاب پیدا کند. این مساله از طریق قهرمانی مطرح می شود که آسیب های روحی بر روی زندگیش سایه انداخته اند. او در نهایت به گناهش اعتراف می کند، گناهی که از نظر او با هدف جلب رضایت جامعه و حل مشکلات مالی خودش صورت گرفته است. 

راسکولنیکف را می توان یاغی نیچه ای متافیزیکی در نظر گرفت که همه چیز را تا یک مرز پوچ گرایانه پیش می برد. از نظر نیچه، ابرانسان با هدف ارضا نفس، مرتکب جنایت می شود نه به امید کمک به بشریت. راسکولنیکف با دنیایی بدون ترحم، ایمان، امید، محبت، عدالت یا هدف مواجه است. هم چون دیگر قهرمانان متافیزیکی، او هستی خودش را، رنج کشیدن های بی جهت را، این تضاد بی معنی میان حس عدالت و اخلاقیات درونی و بی عدالتی جهان بیرون را به چالش می کشد. راسکولنیکف اما به جای این که افرادی از طبقه خودش بردارد و به مبارزه با بی عدالتی غیرقابل پذیرش این سیستم بپردازد، خودش به تنهایی این کار را انجام می دهد و در نهایت، نیروهای درونی و بیرونی که فراتر از قدرت کنترل او هستند، او را پایین می کشند. 

بدون تردید، سرنوشت راسکولنیکف که به علت فقر و دیگرهای نیازهای زندگی از دانشگاه بیرون رفته است، شبیه سرنوشت بسیاری از روسی هایی است که در آن زمان و مکان در طبقه پایین جامعه می زیسته اند، ولی آن را هم چنین می توان سرنوشت مردم طبقه پایین دیگر نقاط جهان هم در نظر گرفت. راسکولنیکف دو رو دارد: یک روی انسانی و گرم که سونیا و حتی خواهرش دونیا آن را به نمایش می گذارند، و یک روی متفکر و خودخواه که سویدریگایلف و لوژین آشکار می کنند. سونیا مهربان است و حتی برای خوشحال کردن بقیه حاضر است رنج بکشد. به همین دلیل شغل او فاحشگی است. او اگرچه تنها هجده سال دارد، ولی از نظر عقلی تفاوتی با یک زن جوان ندارد. تک تک اجزا خانه‌ی او نمایان گر فقرش هستند. او قلب مهربانی دارد، و همیشه نگران آسایش خانواده و مردمانی است که به دیدنش می آیند. شخصیت او آرام و ساکت است، ولی عشقی شدید به راسکولنیکف با خود دارد. 

دونیا، علی رغم این که معتقد است راسکولنیکف خودخواه، تندخو و بی رحم است؛ برای رضایت او هرکاری انجام می دهد. او در خانه سویدریگایلف برای حفظ خانواده اش هر نوع حقارتی را تحمل کرده است. او برای رضایت راسکولنیکف حتی حاضر است لوژین را رها کند. در واقع هدف اصلی ازدواج او با لوژین این بود که برادرش هم از این ماجرا سودی ببرد. سویدریگایلف نمایان گر آن جنبه از شخصیت راسکولنیکف است که هرکاری را نه از سر انسانیت بلکه برای رضایت خودش انجام می دهد. حتی پولی که به سونیا می دهد را هم نمی توان اقدامی مهربانانه در نظر گرفت، بلکه او با این کار به نوعی لذت می رسد. لوژین یک متقلب محاسبه گر است. او بسیار گستاخ است و در مورد قربانی های بی نوا روی قدرت حودش بیش از حد حساب کرده است. پولخریا، مادر راسکولنیکف، لوژین را فردی سرسخت و مغرور و حتی بی ادب توصیف می کند. لوژین تهی مغز، سرد، حساب گر و بی نزاکت است. او جزو طبقه استثمارگر است و اعتنایی به طبقه های زیر دست خود نمی کند. 

این نکته را باید در نظر داشت که حتی پیش از ارتکاب جنایت، راسکولنیکف از همان ابتدا شخصیتی به نظر می آید که فاقد قدرت تصمیم گیری است. او آرزومند، انزوا طلب و مبتلا به اسکیزوفرنی و روان پریشی است. این ویژگی ها ریشه در وضعیت اجتماعی – اقتصادی دارند که او برای آن زاده نشده است. او کم کم با هدف کنار زدن دغدغه های هستی شناسانه به مشتری دائمی میخانه ها تبدیل می شود. در جریان یکی از همین می خواری هاست که او با شهروندی به نام مارمالادوف آشنا می شود. مارمالادوف هم با هدف  فرار از رنج هایش به میخانه آمده است. مارمالادوف به راسکولنیکف می گوید: «در چهره ات دردسر را می توانم تشخیص دهم. به محض این که وارد شدی این را حس کردم …» در رمان به واسطه شخصیت هایی چون راسکولنیکف، رازومیخین، مارمالادوف و سوفیا می توانیم تهیدستی و فقر ویران گر و عمیقی را حس کنیم، این جماعت گویی تفاله جامعه ای هستند که زیر دست افراد طبقه بالاتری چون ایوانونا و لوژین قرار می گیرند. 

با وجود تلاش نافرجام راسکولنیکف برای به چالش کشیدن جامعه، ذهنیت واحد او برای به قتل رساندن نزول خوار، عملی است که باعث بروز یک دشمنی آشتی ناپذیر بین سرکوب شده و سرکوب گر می شود. به این ترتیب، این رمان به نظم موجود اعتراض می کند. اعتراضی که اگرچه عذاب آور است، ولی با امید دست یابی به جامعه ای تازه و شخصیتی تازه صورت می گیرد. 

در رمان، راسکولنیکف یک تصور مشخص و صریح از آدم حقیر و آدم های برتر دارد. برترها آن هایی هستند که عزمشان را جزم کرده که کارشان را انجام دهند و برنامه خود را پیش ببرند. اسکندر، سزار یا ناپلئون از جمله شخصیت های مورد علاقه راسکولنیکف هستند که بدون توجه به ملاحظه های اخلاقی؛ وظیفه والای خود را انجام می دهند. دو خط فکری و دو خلق و خوی شخصیتی در داستان وجود دارد: فردگرایی راسکولنیکف و عشق داشتن و رضایتمندی سونیا. رویه اخلاقی راسکولنیکف که ریشه در خدا ناباوری او دارد، به او اجازه می دهد که از هنجارهای جامعه تخطی کرده و خودش را حامل تفکرات تازه ای تصور کند که باید بر ضد قوانین موجود به مقابله بپردازد. راسکولنیکف به حدی در معرض فردگرایی شدید و جنون ناشی از آن قرار گرفته که از نظر روحی بسیار آسیب دیده است. سونیا اما فرد مطیعی است و این اطاعت به واسطه کارهایش مشخص می شود. او فقر، رنج، گرسنگی، تحقیر و استهزا را با خودداری تحمل می کند. 

فرد گرایی راسکولنیکف و سویدریگایلف این دو شخصیت را همچون افرادی به تصویر می کشد که تحت تسلط عقل نیستند. آن ها تمرکز ندارند. راسکولنیکف به عنوان یک شخصیت دمدمی مزاج در موقعیت های مختلف رفتارهای متفاوتی نشان می دهد. او می خواهد از «راسکولنیکف» دیگری که ریشه در لایه سرکوب شده (ضمیر نیمه هوشیار) آگاهیش دارد متنفر باشد تا به این ترتیب، با تصور واقعی خودش مقابله کند. او همیشه با خودش حرف می زند. اسکیزوفرنی است. به همین دلیل طبیعی است که از جامعه فاصله بگیرد، انزوا طلب و تنها باشد و نتواند روابط گرم و صمیمانه و اجتماعی برقرار کند. افراد مبتلا به اسکیزوفرنی تفکرات، ارتباطات و رفتارهای عجیبی دارند. آن ها از انواع توهمات رنج می برند. به نظر می رسد راسکولنیکف از اختلال شخصیتی رنج می برد. 

از ابتدای داستان تا جایی که راسکولنیف نزد پتروویچ اعتراف می کند، شخصیت روان آشفته ای به نظر می رسد که مرتب در حالت های روحی مختلف قرار می گیرد. ارتکاب جنایت این سردرگمی و اختلال شخصیتی را تشدید می کند. توصیف روانشناختی شخصیت های رمان به داستایفسکی امکان می دهد که ماهیت درونی ضمیر نیمه هوشیار را هم شرح دهد. ضریب نیمه هوشیار در رویا خودش را به رخ می کشد و به جایگاه ویژه ای می رسد. آن طور که فروید می گوید: «در روانکاوی رویاها جایگاه ویژه ای دارند. آن ها اجتناب ناپذیر هستند. این رویا است که به صورت نمادین توجه ما را به سمت معنای داستان جلب می کند.» 

رویاها معمولا بیانگر ضمیر ناخودآگاه شخص هستند. در این رمان هم رویا نقش مهمی ایفا می کند. واکنش راسکولنیکف به رویای ترسناک کتک خوردن مادیان این مساله را به خوبی نشان می دهد. محور اصلی رویای او ریشه در خاطره ای در دوران کودکی دارد. ولی او خیلی سریع به معنای اصلی این رویا پی می برد: «خدای من، واقعا حقیقت دارد؟ که من یک تبر برمی دارم و به سر آن زن می زنم، جمجمه اش را خرد می کنم و لابه لای خون گرم چسبناکش حرکت می کنم … با تبر … خدای من یعنی ممکن است؟»

در رمان، راسکولنیکف چهار رویا دارد، سه تای آن ها توسط راوی بیان می شوند، تنها یک رویا را خودش توصیف می کند و جنبه نمادین ندارد. محور اصلی سه رویای اول را خشونت تشکیل می دهد، هر رویا باعث روشن شدن رویای دیگر می شود. رویاها نشان دهنده گذشته، آینده و باطن او هستند. راسکولنیکف که از قبل به جنایت فکر کرده، ناخودآگاه به خودش هشدار می دهد که این کار را نکند. کتک زدن وحشیانه مادیان در رویای او خبر از قتل نزول خوار و خواهرش توسط راسکولنیکف با تبر می دهند. 

از طریق افکار و تصورات راسکولنیکف می توان به ضمیر خودآگاه او هم پی برد. شاید به همین دلیل داستایفسکی از تک گویی های درونی و جریان سیال ذهن استفاده می کند. نویسنده با تک گویی های درونی، به بررسی روانشناختی شخصیت های مختلفی می پردازد. با این کار ما به درک بهتری از شخصیت ها می رسیم و متوجه می شویم که چرا آن ها این کارها را انجام می دهند. استفاده از تک گویی درونی نشان دهنده شکسته شدن روح و شخصیت قهرمان است. به نظر می رسد داستایفسکی شخصیت ها را عامدانه به کارهای غیرمنتظره ای وا می دارد تا آن ها به این ترتیب زندگی آدم های اطراف خود را نابود کنند. هر شخصیت یک سرشت وجودی فردی دارد که در گوشه های تاریک و مخفی شخصیت او جا خوش کرده است و بالاخره یک روز عملا سر باز می کند. شخصیت های رمان شبیه موجوداتی از جهان های مختلف به نظر می رسند که همه در یک دنیای واحد گرد هم جمع شده اند. 

در ادامه داستان و با اتفاق هایی که رخ می دهد، ما به بار سنگینی که در باطن این شخصیت ها جاری است پی می بریم. سویدریگایلف خودش را به قتل می رساند. دونیا حاضر است به خاطر برادرش فداکاری کرده و خود را به لوژین بسپارد. سونیا حاضر است برای تامین مایحتاج خانواده اش خود را در اختیار مردان مختلف قرار دهد. 

جنایت و مکافات ترکیبی است از رمانی روانشناختی، رمانی کشف و شهود، رمانی شخصیت محور، رمانی فلسفی و … . تفکرات مختلفی در کتاب جاری است: تفکرات اگزیستانسیالیستی، تفکرات مارکسیستی، تفکرات فرویدی و تفکرات مسیحی. تفکر فلسفی و اگزیستانسیالیستی آن هم سو هستند. گویی نویسنده می خواهد بگوید که دنیا هم بی معنی است و هم پر است از بی عدالتی، استثمار و دیگر نابرابری ها. 

شیجیوکه اواسمبا

استاد ادبیات انگلیسی دانشگاه اوبافمی آولوو

۵

1
دیدگاهی بنویسید.

avatar
مهام
مهمان
مهام

ازادی زیادی در انتخاب نیست.هرچند ب دوستان اختیار و اراده پسند خوش نیاید