۳ (۶۰%) ۲ votes

برادران سیسترز – The Sisters Brothers

نویسنده: پاتریک دوویت –  Patrick deWitt

سال: ۲۰۱۱

نقد رمان برادران سیسترز

نقد رمان برادران سیسترز

برادران سیسترز، دومین رمان پاتریک دوویت، با یک صحنه پرخشونت آغاز می شود. صحنه سوخته شدن اسبی در آتش. «باهایش هم چنان که می سوخت می جنبید. چشمان داغش از حدقه بیرون زده بودند.» اگر این صحنه تاثیری روی شما نگذارد، بعید است بتوانید با این رمان دوویت ارتباط برقرار کنید. آن هم رمانی که خیلی ها معتقد هستند بسیار بامزه و جذاب است. شخصیت اصلی و راوی داستان ایلای سیسترز است؛ یک قاتل مزدور. داستان در سال ۱۸۵۱ در کرانه غربی آمریکا رخ می دهد. زمانی که تب طلا در کوهستان های سیرا نوادا به اوج رسیده بود. چارلی، برادر بزرگ تر ایلای، رهبر با نفوذ این تیم دو نفره کشت و کشتار است. در حالی که ایلای مشغول صحبت درباره اسب قدیمی و تاب، اسب دست و پا چلفتی تازه خودش است، چارلی اعلام می کند که کمودور (رئیسشان) به آن ها ماموریت تازه ای داده است. آن ها باید به سان فرانسیسکو بروند و غریبه ای مرموز به نام هرمان کرمیت وارم را بنا به دلایلی نامعلوم به قتل برسانند. برادران سیسترز داستان این سفر ادیسه وار است و همچون تمام ادیسه ها، کتاب پر است از ماجراها و اکتشاف های عجیب. 

ایلای و چارلی به کشتن عادت کرده اند و دنیای اطرافشان هم تحت محاصره آدمکش های دیگر قرار دارد. زندگی در نواحی مرزی همیشه ارزان بوده است و شرایط بسیار بد این مناطق باعث می شود تلاش برای پیدا کردن هر چیزی حکم مرگ و زندگی را داشته باشد. ولی با کشف معادن طلا، یک بهانه دیگر هم برای کشتن مردم پیدا شده است: بکش تا پولدار شوی. ایلای هم چنان که از دستورات چارلی اطاعت می کند، به این فکر می کند که آیا راهی برای رهایی از این دام وجود دارد؟ او به خاطر قتل هایی که مرتکب شده عذاب وجدان ندارد، ولی به نوعی خستگی روحی رسیده است. آدم های مختلفی که بر سر راه ایلای قرار می گیرند به او نشان می دهند که زندگی می تواند از این چیزی که هست دلپذیرتر باشد: مانند دندانپزشکی که به او مسواک زدن را یاد می دهد، یا حسابدار فاحشه خانه ای که گفتگوی گرمی با او برقرار می کند. ولی در رابطه ایلای با اسبش تاب هست که او از نظر انسانی به رشد می رسد. در جایی از کتاب، ایلای این فرصت را دارد که تاب ناامید کننده را با یک اسب بهتر عوض کند، ولی نظرش را عوض می کند چون به قول خودش: «این حیوان همیشه به من وفادار بوده است.» 

ایلای در طول سفر بارها درباره بی قراری های خود با چارلی صحبت می کند. چارلی ابتدا توجه چندانی نمی کند. او فکر می کند ایلای از این ناراحت است که رئیس تیم نشده است. دلیل دیگرش این است که ایلای همیشه در کل زندگیش مشغول غر زدن بوده است. در دوران بچگی، چارلی به پدر پر توپ و تشرشان شلیک می کند و مادرش را با خود می برد که دست شکسته اش را درست کند. در اثر این اتفاق ایلای جا می ماند. او البته طعمه حیوانات گوشتخوار نمی شود، ولی مدت زیادی زیر آفتاب سوزان می ماند. حتی در این موقعیت هم چارلی حق را به خودش می دهد و معتقد است ایلای نباید کلاهش را از سر برمی داشت. ایلای هیچ وقت نمی خواسته یک آدمکش باشد. ولی این طبیعت است که خودش را به زندگی او تحمیل می کند. 

در غرب وحشی که دوویت به تصویر می کشد، هر چیزی بهایی دارد. و این مساله هنگام ورود آن ها به سان فرانسیسکو به اوج می رسد. ایلای تا آن موقع فکر می کرد آدمکشی کار بسیار سختی است. ولی در سان فرانسیسکو با فرآیند استخراج طلا مواجه می شود. کاری که هم خسته کننده تر است و هم عواید کم تری دارد. البته این وسط اتفاقات خوشایندی هم رخ می دهد. 

خواننده هنگام مطالعه این رمان ممکن است مجذوب توصیف های ظریف نویسنده از وضعیت ایالت های اورگن و کالیفرنیا در سال ۱۸۵۱ شود. ولی باید نگاهمان بر روی چیز دیگری متمرکز شود. ایلای علاقه چندانی به چشم اندازهای اطراف نشان نمی دهد. در این درام اخلاقی که ایلای از سر می گذراند، آدم هایی که در طول مسیر می بینیم اشخاص ساده ای به نظر می رسند. حتی ایلای هم تفکرات فلسفی و جامعه شناختی پیچیده ای ندارد. سبک روایی او تخت و ساده است. شاید دلیل بامزه بودن داستان هم همین است. دلیل این که چارلی همیشه بابت حضور ایلای احساس ناراحتی می کند شاید به این خاطر است که ایلای از نظر ذهنی در همان سیزده سالگی باقی مانده است. ولی در نهایت عدالت پیروز می شود. در پایان برادران سیسترز، دیگر خود ایلای هم نمی داند که آیا نسبت به خواسته ای که در سر داشت باید محافظه کارانه تر رفتار می کرد یا خیر. 

گاهی اوقات یک رمان شبیه یک قطار می ماند. بخش اول آن شبیه یک صندلی نرم و راحت در یک واگن عالی است و راوی همچون یک قطار سرعت خود را بالاتر می برد. تو هم سوار می شوی و از آن لذت می بری. ولی همان طور که قطارهای مختلفی داریم، رمان های مختلفی هم در دنیا وجود دارد. در بعضی از رمان ها شما مسافر نمی شوید. قطار با سرعت به سمت تاریکی پیش می رود و مسافران آن از پشت پنجره های روشن لبخند می زنند و لذت می برند. وقتی شما تمایلی ندارید مسافر این قطار باشید، دیگر مقصد آن برایتان مهم نیست. قطار حرکت می کند و شما را پشت سر می گذارد. 

جین اسمایلی

منبع: The Guardian

دیدگاهی بنویسید

avatar