۵ (۱۰۰%) ۲ votes

آنا کارنینا – Anna Karenina
نویسنده: لئو تولستوی – Leo Tolstoy
سال انتشار: ۱۸۷۷

نقد رمان آنا کارنینا

نقد رمان آنا کارنینا

فکر می کنم تا به حال آنا کارنینا را  پنج یا شش بار خوانده ام و هر بار، تاثیر متفاوتی از آن دریافت کرده ام. این اثر از بسیاری جهات یک رمان قابل توجه است. این رمان تولستوی داستان موازی دو شخصیت است. آنا کارنینا، شخصیت اول، یک زن زیبا از طبقه اشراف است که زندگی اش به نحو غم انگیزی به پایان می رسد. نفر دوم مالکی به نام کنستانتین لوین است که دغدغه های او درباره کشاورزی، اخلاقیات و نجابت و آن چه که قرار است بر سر روسیه بیاید، در اصل بازتاب دهنده تفکرات و نظرات خود نویسنده است. رمان، داستان پوسیدگی است که در قلب این جامعه رخ می دهد. 

کتاب با یک خیانت آغاز می شود: شاهزاده ابلانسکی، برادر آنا و همسر دالی، با معلم فرانسوی بچه های خود به طور مخفیانه وارد رابطه شده است. برادر آنا از او می خواهد که واسطه شده و مانع به پایان رسیدن ازدواج او و دالی شود. سفر او با قطار از سن پترزبورگ تا مسکو زمینه ساز آشنایی با افسر سواره نظامی به نام کنت ورانسکی می شود، کسی که بعدا به اولین عشق آنا تبدیل می شود. دیدار آن ها با مرگ یک کارگر راه آهن در زیر قطار مصادف می شود، این نشان دهنده بلایی است که چند سال بعد بر سر خود آنا می آید. 

در این کتاب چند صدصفحه ای، تولستوی به روایت داستانی می پردازد که شخصیت های زیادی را در بر می گیرد. از افراد طبقه مرفه مسکو و سن پترزبورگ گرفته تا کشاورزهای حومه شهر و زاغه نشین هایی که در بدبختی به سر می برند. طرح های داستانی مختلف کتاب نسبتا ساده هستند: آن ها داستان فراز و نشیب های چند ارتباط مختلف هستند. طرح داستانی دوم مربوط به کنستانتین و عشق او کیتی است (کسی که قبلا عاشق ورانسکی بوده است). اما طرح داستانی اصلی مربوط به رابطه رو به پیشرفت آنا با ورانسکی و تاثیر آن بر ازدواج او با کارنین است. نویسنده از هیچ چیزی به صورت سطحی یا ساده نمی گذرد: ما سوءظن های کارنین را می بینیم. سپس بارداری آنا و در نهایت مرگ او را. ما سفر آنا و ورانسکی به ایتالیا و فرار از رسوایی که در اثر این ارتباط نامشروع گریبان گیرشان شده است را می بینم. سپس بازگشت آن ها به کشور را مشاهده می کنیم. بالاخره با زوال ارتباط آن ها و در نهایت، مرگ آنا مواجه می شویم. 

خود تولستوی هم یک مالک و جزو طبقه اشراف بود. او از جزئیات جامعه اشرافی روسیه خبر داشت. او همچنان که فرآیند سقوط و نزول آنا از یک همسر قابل احترام به یک منفور اجتماع را به تصویر می کشد، با مهارت تمام این جزئیات را در معرض دید خواننده قرار می دهد. محدوده ای که تولستوی برای رمان خود انتخاب کرده به او این اجازه را می دهد که این جزئیات باورنکردنی را به رخ بکشد. او تنها ۴۷ صفحه درباره مسابقه اسب سواری مرگ باری می پردازد که در آن، اسب ورانسکی کشته شده است. این نوع نویسندگی عظمت زیادی دارد. باعث می شود که شما آنا، ورانسکی، کارنین و حتی اسبی که این بلا بر سرش آمده را درک کرده و با آن ها همذات پنداری کنید. 

آنا عاشق ورانسکی می شود و نمی تواند از او دست بکشد. کارنین می داند که این رابطه نامشروع هم چنان ادامه پیدا می کند و باید حفظ ظاهر کنند. اما او همچنان با طلاق دادن آنا مخالفت می کند. این مساله آنا را در نوعی بلاتکلیفی قرار می دهد. او می خواهد به شکل آزادانه ای با ورانسکی زندگی کند، اما آداب و رسوم جامعه اشرافی کاملا مانع او می شود. آنا و همسرش ثروت زیادی دارند، اما از زندگی خود راضی نیستند. آنا در میان مردمی گیر افتاده است که او را همراهی نمی کنند. زمانی که به شهر برمی گردد و به یک اپرا می رود، به شکل بی رحمانه ای مورد تحقیر و سرزنش قرار می گیرد. 

ثروت هر نوع احساسی را از زندگی آنا و ورانسکی زدوده است. آن ها نمی توانند یک زندگی واقعی یا با معنی را در کنار هم ادامه بدهند. همان طور که تولستوی در نظر داشته است، آنا یک شخصیت فوق العاده جذاب است. او زیبا، باهوش و حساس (البته به جز رابطه اش با همسرش) است. موقعیت اجتماعی فوق العاده ای دارد. در پایان معلوم می شود حتی این ویژگی ها هم کافی نیستند. هرچه او بیش تر رشد می کند و بزرگ تر و غمگین تر می شود، نسبت به جذابیت های ظاهری بی اهمیت شده و بر روی عزت نفس خود تمرکز می کند. این مساله حتی زمانی که آنا متوجه می شود همین بی اهمیتی ها باعث فاصله گرفتن ورانسکی با او شده، ادامه پیدا می کند. 

در حالی که تولستوی داستان رمان بزرگ دیگر خود به نام جنگ و صلح را به گذشته و دوران جنگ های ناپلئونی برده بود، آنا کارنینا در زمان حال روی می دهد. این رمان که در ۱۸۷۰ نوشته شده، به ترسیم جامعه در حال تغییر روسیه می پردازد. این تغییر تولستوی را کاملا تحت تاثیر قرار داده بود. در سال ۱۸۶۱ یعنی حدود یک دهه قبل، لغو برده داری شروع شده بود. این فرآیند زمین داری و کشاورزی را با تغییرات عمده ای مواجه کرده بود. هم چنین این ماجرا با انقلاب صنعتی روسیه هم زمان شده بود. روسیه اسیر گذشته، سنت و نابرابری هایی شده بود که تا صدها سال به همین صورت ادامه یافته بودند و حال، مدرنیته در حال کنار زدن آن ها بود. 

خطوط راه آهن که یکی از عناصر مهم این رمان هستند، راهی هستند برای ورود به چشم اندازهای عظیم حومه شهر. املاک ورانسکی پر از کالاها و محصولات انگلیسی است. این ها نشانه پیشرفت و مدرنیته هستند. اشرافیت بین دو گروه گیر افتاده است: کسانی مثل لوین که به دنبال تغییر هستند و می خواهند از کشاورزی سود بیش تری ببرند، و کسانی که در دو شهر عمده روسیه هم چنان می خواهند زندگی های مرفه و بیهوده خود را ادامه بدهند. 

آنا کارنینا یک داستان حماسی درباره مرگ یک کشور و مرگ یک فرهنگ است. در آن زمان هزاران شاهزاده ای که در هر صورت مورد تحسین خدمتکاران خود قرار می گرفتند، زبان خود را مسخره می کردند، با یکدیگر به فرانسوی صحبت می کردند و برای بچه های خود معلم زبان های خارجی می گرفتند. تولستوی در ادبیات و حتی زندگی که در پیش گرفت به دنبال این بود که راهی برای مقابله با این فروپاشی پیدا کند. او تنها تا حدودی موفق شد. او به یک هنجارشکن مسیحی تبدیل شد و شروع به انتقاد از جامعه روسیه کرد. البته انتقادهای او نوعی دعوت به گذشته دیده می شد. 

زمانی که تولستوی در سال ۱۹۱۰ از دنیا رفت، دانشجویان به یاد او راهپیمایی هایی برگزار کردند. حتی بعضی از کارگران سن پترزبورگ و روسیه به پاس احترام به او دست به اعتصاب زدند. لئون تروتسکی، یکی از رهبران انقلاب روسیه با مرگ تولستوی درباره او نوشت: «تولستوی نتوانست راهی برای فرار از جهنم فرهنگ بورژوازی پیدا کند. اما او با قدرتی مقاومت ناپذیر پرسشی را مطرح کرد که تنها سوسیالیسم علمی می تواند به آن جواب بدهد.» آنا کارنینا این مساله را به خوبی نشان می دهد. آنا نماد جامعه ای است که نمی تواند دوام بیاورد. کم تر از نیم قرن بعد، این بخش از جامعه به طور کلی ناپدید شد. 

لیندزی جرمن

منبع: Counter Fire

دیدگاهی بنویسید

1 نظر در "نقد رمان آنا کارنینا"

avatar
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین رای
parmida

عاشقشم، اولین باری که خوندمش نمیتونستم کتاب و زمین بزارم تا تموم شه هنوزم میخونم همون حس و دارم