۵ (۱۰۰%) ۱ vote

گل سرخی برای امیلی – A Rose For Emily

نویسنده: ویلیام فاکنر – William Faulkner

سال انتشار: ۱۹۳۰

نقد داستان گل سرخی برای امیلی

نقد داستان گل سرخی برای امیلی

در داستان گل سرخی برای امیلی با این مضامین سروکار داریم: سنت، تغییر، تنهایی، پذیرش، انزوا و رها کردن. داستان از زاویه دید اول شخص و توسط یک راوی نامشخص روایت می شود. از همان ابتدای داستان خواننده متوجه می شود که مضامینی همچون سنت و تغییر مد نظر ویلیام فاکنر بوده است. به تدریج در طول داستان مشخص می شود که رهبرانی از نسل جدید کنترل شهر را در دست گرفته و جایگزین کلنل سارتوریس شده اند. دیگر مردم شهر، به ویژه آن هایی که قدرت را در دست دارند تحت تاثیر جذبه خانم امیلی که از دیرباز وجود داشت، قرار نمی گیرند. نگرش مردم دچار تغییر شده است. از نظر آن ها خانم امیلی فرقی با بقیه اهالی شهر ندارد. این یک مساله مهم است، چرا که نشان می دهد از زمان کلنل سارتوریس تا به حال، زمانه چه قدر دچار تغییر شده است. این نکته وقتی مورد توجه قرار می گیرد که رهبران شهر برای دریافت مالیات به سراغ خانم امیلی می روند. با وجود این که سارتوریس ده سال است که از دنیا رفته است، خانم امیلی از آن ها می خواهد که بروند با او صحبت کنند. با این بخش از داستان مشخص می شود که خانم امیلی تا چه حد در گذشته غرق شده است، زندگی او هم چنان با رسوم و سنت های گذشته پیوند خورده است. خانم امیلی نمی تواند گذشته را رها کند. گذشته ای که در آن، او مقامی بالاتر از وضعیت فعلی اش داشت. 

موارد مختلفی در داستان وجود دارد که نشان می دهد خانم امیلی نمی تواند گذشته را رها کند. او نمی پذیرد که پدرش از دنیا رفته است و تا زمانی که اهالی شهر برای دفن آن به سراغش می آیند، جسد را در خانه نگه می دارد. در پایان داستان خواننده متوجه می شود که خانم امیلی حتی هومر را هم رها نکرده است. او با وجود این که هومر را کشته است، ولی جسدش را هم چنان در اتاق خواب حفظ کرده است و شب ها در کنار او می خوابد. این که چرا هومر به قتل رسیده است دقیقا مشخص نیست. شاید هومر نمی خواسته ازدواج کند و می خواسته خانه را ترک کند، به همین دلیل خانم امیلی او را به قتل رسانده است. این فرضیه هم دیگر مضمون داستان یعنی تنهایی را آشکار می کند. شاید خانم امیلی هیچ گاه آمادگی نداشته که به تنهایی زندگی کند. با کشتن هومر ( و خوابیدن در کنار او)، او مطمئن می شد که دیگر تنها نخواهد بود. 

از طریق شخصیت هومر است که فاکنر به کندوکاو در یکی دیگر از مضمون های داستان یعنی تغییر می پردازد. هومر اهل منطقه شمالی آمریکا است، مساله ای که باعث ناراحتی اهالی شهر می شده است (در زمان جنگ داخلی، جنوبی ها و شمالی های آمریکا با یک دیگر درگیری داشته اند). به نظر می رسد حتی بعد از جنگ داخلی هم مردم نمی توانند پذیرای تغییرات به وجود آمده باشند. با وجود این که سی سال از جنگ گذشته است، مردم شهر هنوز تنگ نظر هستند و نمی توانند نسبت به یک شمالی احساس خوبی داشته باشند. آن ها نمی توانند تغییر را قبول کنند. به همین ترتیب، خانم امیلی هم نمی تواند بپذیرد که دوران گذشته به سر رسیده و باید مالیات پرداخت کند. به طور کلی در داستان اگرچه به نظر می رسد مردم شهر خیلی بیش تر از خانم امیلی مدرنیته را پذیرفته اند، ولی مدرنیته به معنای واقعی خودش هنوز وارد تمام زندگی آن ها نشده است. 

چند نماد قابل توجه در داستان وجود دارد. زمانی که ماموران شهرداری به منزل خانم امیلی می روند راوی می گوید که این افراد می توانستند صدای تیک تیک ساعت نامرئی را بشنوند که شاید به دم یک زنجیر طلایی وصل بود. در مورد اهمیت این ساعت می توان به دو تفسیر مختلف رسید: شاید این ساعت مرگ نهایی خانم امیلی را پیش بینی می کند. شاید هم به این مساله اشاره می کند که خانم امیلی از زمان و دوره دیگری است و متفاوت از مردم این شهر است. اگر تفسیر دوم را بپذیریم، به نظر می رسد فاکنر می خواسته به فاصله موجود میان خانم امیلی و اهالی شهر اشاره کند. به این ترتیب از این زاویه به مضمون انزوا و جدایی می رسیم. 

منزل خانم امیلی هم نمادی از سقوط اشرافی گری جنوبی های آمریکا است. خانه ای که زمانی به خاطر طاق ها و مناره ها و بالکن هایش مورد توجه بود، اکنون تنها مایه ناراحتی شده و در محاصره گاراژها و کارخانه ها قرار دارد. زمانی که هومر در خانه قرار دارد، پرده و نورها همه به رنگ گل سرخ هستند. همه جای دنیا گل سرخ نماد عشق و محبت است. به نظر می رسد خانم امیلی زمانی پذیرای عشق و محبت بوده است. صندوق پستی که خانم امیلی از نصب شدن ان در جلوی خانه خودش جلوگیری می کند نماد عدم آمادگی او برای تغییر است. او ترجیح می دهد هم چنان به همان روش گذشته زندگی کند. هم چنین پرتره پدر خانم امیلی در منزل او نشان می دهد که سایه سنگین زندگی و سبک زندگی پدر خانم امیلی در گذشته هنوز بر سر او سنگینی می کند. پدر نشان دهنده رسوم و سنت هایی است که خانم امیلی هم چنان نمی تواند کنار بگذارد. 

هم چنین در داستان نوعی کنایه وجود دارد. خانم امیلی همیشه از تنها بودن می ترسیده است. این ترس او ریشه در زمانی دارد که پدرش در دوران جوانی تمام خواستگاران او را رد می کرده است. با کشتن هومر او به نوعی به این نتیجه می رسد که دیگر تنها نخواهد ماند. البته هم زمان می داند که با این اقدام، از بقیه مردم شهر جدا می شود. بعد از ارتباط با هومر است که او خود را منزوی می کند. در پایان داستان، خواننده به این نتیجه می رسد که واقعا هیچ یک از اهالی شهر خانم امیلی را نمی شناختند. مخاطب از طریق اهالی شهر است که به درکی از خانم امیلی می رسد، ولی این درک هیچ وقت کامل و واضح نیست. در پایان خواننده متوجه می شود بر خلاف تصور اهالی شهر، خانم امیلی تنها یک پیر دختر جنوبی معمولی نیست. 

منبع: The Sitting Bee

دیدگاهی بنویسید.

avatar