۴ (۸۰%) ۴ votes

گربه سیاه – The Black Cat

نویسنده: ادگار آلن پو – Edgar Allan Poe

سال انتشار: ۱۸۴۳ 

نقد داستان کوتاه گربه سیاه

نقد داستان کوتاه گربه سیاه

در داستان کوتاه گربه سیاه، شخصیت گربه با نام پلوتو در ابتدا یک گربه معمولی است که مثل تمام گربه های سیاه تنبل و موذی است. در ظرف چند سال، پلوتو تغییر شخصیت می دهد و از یک گربه نازپرورده به یک هیولای حقیر تبدیل می شود. او کور می شود و در نهایت توسط صاحبش به قتل می رسد. راوی تا حدی موفق می شود خواننده را متقاعد کند که این گربه در اصل جادوگری است که خود را به شکل گربه درآورده است. از نظر راوی، جادوگر ابتدا به پلوتو و در نهایت، به یک گربه دوم تبدیل می شود که در بخش انتهایی داستان ظاهر می شود. 

عده ای از منتقدان معتقدند که پلوتوی این داستان واقعا تنها یک گربه معمولی است. عده ای دیگر معتقدند این گربه نماد و تمثیل است. سه نماد و تعبیر مختلف برای پلوتو در نظر گرفته شده است که به بررسی آن ها می پردازیم: 

پلوتو به عنوان برده ای مقتول

گربه داستان سیاه است و از یک درخت حلق آویز می شود. همین مساله کافی است که آن را با برده داری آن دوران آمریکا مرتبط بدانیم. ادگار آلن پو هیچ وقت نظرات خود را در مورد نژادپرستی و برده داری به صورت آشکار بیان نمی کرد. ولی یکی از ویژگی های مهم داستان های او این است که همیشه قوانین و مسائل اجتماعی جامعه دوران خود را به چالش می کشند. از آن جا که این داستان پیش از لغو قانون برده داری نوشته شده، تصور این که این پدیده هم در پس زمینه ذهنی نویسنده جریان داشته است، بعید به نظر نمی رسد. 

یکی از توجیهاتی که طرفداران برده داری بیان می کردند این بود که سیاه پوست ها بیش تر از این که انسان باشند، شبیه حیوانات هستند. یک ارباب با برده خود همچون یک حیوان رفتار می کرد و طبق قانون می شد مانند حیوانات برده ها را خرید و فروش کرد، آزار داد و حتی به قتل رساند. 

پلوتو به عنوان یک کودک 

گربه داستان را می توان تمثیلی از یک کودک در نظر گرفت. در نظر داشته باشید که زن و مرد این داستان فرزندی ندارند. داستان به طور کلی حول محور خانه و خانواده می چرخد و فرزند هم یکی از عناصر خانواده است که بزرگ تر ها مسئولیت نگهداری از آن را بر عهده دارند. پو خودش بچه ای نداشت. کودکان حضور چندانی در داستان های او ندارند. در یکی از بخش های داستان گربه سیاه، راوی می گوید که گریه گربه سیاه دوم شبیه «هق هق یک بچه بود.» 

پلوتو به عنوان یک هنر

یکی از بخش های پیچیده داستان که بسیاری از خوانندگان را هم گیج می کند، جایی است که مرد بعد از آتش سوزی به خانه برمی گردد و چیزی بر روی دیوار می بیند: 

«نزدیك دیوار رفتم. تصویري برجسته بر سطح ھنوز سفید دیوار حك شده بود. تصویر غول آساي یك گربه. دقت تصویر حیرت آور بود. حیوان با ریسماني بلند به دار آویخته شده بود.»

«تصویر برجسته» یک اصطلاح هنری است. راوی در جای دیگری هم می گوید که با یک چاقو چشم گربه را از حدقه درآورده است. تا حدی به نظر می رسد گربه سیاه داستانی درباره روند خلق یک اثر هنری باشد. در این حین عنصر خشونت هم وارد این فرآیند می شود. آن طور که راوی می گوید، تصویر برجسته گربه تنها یک تصویر نیست. بلکه واقعا بدن یک گربه است. بنابراین، گربه سیاه مرده هم به یک اثر هنری تبدیل می شود.  به این ترتیب گربه سیاه نه تنها مسائل اجتماعی، بلکه خود هنر را هم به چالش می کشد. 

یکی دیگر از نمادهای مهمی که پو در داستان به کار می گیرد، کابوس است. اوضاع وقتی برای راوی پردردسر می شود که گربه دوم از راه می رسد. این گربه شب و روز او را رها نمی کند. مرد وقتی می خوابد، خواب های بدی می بیند و همیشه هر وقت بیدار می شود، گربه روی سینه اش نشسته است و نفسش به صورت مرد می خورد. راوی کم کم از خوابیدن دست می کشد. 

در داستان، واژه انگلیسی کابوس (Nightmare) به صورت جدا نوشته می شود (Night Mare). نکته مهم این است که کابوس به صورت جدا (یعنی نایت مر)، نام یک افسانه قدیمی انگلیسی است. داستان اسبی خیالی که در خواب افراد را لگدکوب می کند و به علت وزن زیادش، باعث خفگی آن ها می شود. 

در بسیاری از داستان های پو، خواننده هیچ گاه به صورت قطعی نمی تواند تشخیص دهد که راوی خواب است یا بیدار، یا جایی مابین این دو. گربه سیاه هم یکی از این داستان هاست. راوی بارها چرت می زند و از خواب می پرد. زندگی واقعی و خواب او با هم ادغام می شوند و کابوسی بی پایان را تشکیل می دهند. 

راوی مانند بقیه موارد، این مشکل را هم تقصیر گربه می داند. در روزهایی که گربه را دوست داشت، کز کردن گربه را نشانه محبت او می دانست. ولی بعدا که گربه قربانی خشم او می شود، این کارهای او را نشانه نوعی خطر می داند و بابت این مساله عذاب وجدان پیدا می کند. تنها زمانی که گربه و همسر از بین می روند، مرد موفق می شود خواب راحتی داشته باشد. 

گربه سیاه داستان خشنی است که در آن، خانه به محل شکنجه، وحشت و قتل تبدیل می شود. مرد چند بار تایید می کند که همسرش و حیوانات را اذیت می کند، ولی کم پیش می آید که این اذیت ها جدی شوند. اولین باری که کار به خشونت کشیده می شود، زمانی است که مرد از چاقو استفاده می کند. 

به نظر می رسد مرد از این چاقو برای تیز کردن قلمش استفاده می کند. ولی با این حال چاقو ابزاری است که همیشه ظرفیت استفاده شدن به عنوان یک سلاح را دارد. زمانی که مرد با چاقو چشم گربه را بیرون می آورد، این ظرفیت به حداکثر می رسد. جملاتی که شرح بیرون آوردن چشم گربه را توضیح می دهند، احساسات مختلفی را در ما ایجاد می کنند. 

وقتی متوجه می شویم که از این چاقو برای تیز کردن قلم استفاده می شده است، تصوراتمان کمی دچار سردرگمی می شود. ذهن ما در این جا ترجیح می دهد به جای چشم، یک قلم را کنار چاقو ببیند. به طور نمادین، به نظر می رسد مرد با چاقویش چشم گربه را تیز می کند و به نوعی او را به آگاهی می رساند. پلوتو متوجه می شود که ارباب محبوبش به نهایت بی رحمی و خشونت رسیده است. او هم چنین از نظر جهان بینی هم تغییر می کند. از این جا به بعد او دیگر دنیا را با یک چشم می بیند. مسلما از این جا به بعد چشمان خواننده هم تیزتر از قبل می شوند. داستان خشونت هایی را بیان می کند که پیش تر ردی از آن ها ندیده بودیم. در بسیاری از داستان ها (از جمله در شاه لیر شکسپیر)، آسیب به چشم شخصیت داستان باعث بروز تغییر در زاویه دید می شود. 

در جایی از داستان، راوی به ما می گوید که دارد اعترافاتش را می نویسد. پو با تبدیل کردن مرد به نویسنده داستان زندگی خودش، یک نمونه پیچیده و درهم تنیده از خودش به عنوان نویسنده واقعی داستان می سازد. با مطرح کردن چاقویی که برای تیز کردن قلم استفاده می شود، داستان به تمثیلی از فرآیند نوشتن تبدیل می شود. 

منبع: Shmoop

1
دیدگاهی بنویسید

avatar
جدیدترین قدیمی ترین بیشترین رای
الی
مهمان
الی

هم نقد و هم داستان هردو عالی بودند. ممنونم⚘