به این نقد امتیاز بدهید

دیوار – The Wall
نویسنده: ژان-پل سارتر – Jean-Paul Sartre
سال انتشار: ۱۹۳۹

نقد داستان کوتاه دیوار

نقد داستان کوتاه دیوار

داستان کوتاه دیوار از ژان – پل سارتر طی جنگ داخلی اسپانیا رخ می دهد. داستان، درباره سه زندانی است که یک شب در سلولی کنار هم قرار گرفته و قرار است فردا صبح اعدام شوند. سارتر هیچ گاه نمی گوید جنگ داخلی اسپانیا منصفانه بود یا خیر. هیچ گاه نمی گوید آیا این سه زندانی یعنی خوان، تام و پابلو را باید شخصیت هایی تحسین برانگیز در نظر بگیریم یا خائن؟ آن ها تنها چند انسان هستند با افکار و احساسات انسانی. 

چند صفحه که از داستان می گذرد، یک پزشک به این سلول فرستاده می شود تا این شب آخر را در کنار آن ها بماند. به زندانی ها گفته می شود که این پزشک به منظور آرام کردن آن ها کنارشان می ماند. اما در حقیقت وظیفه او این است که بررسی واکنش های روانی افرادی بپردازد که در شرف اعدام هستند. 

در طول شب پابلو، قهرمان اصلی داستان، متوجه می شود که توجه به  خشونت دامن گیری که در اثر این مرگ قریب الوقوع به سراغ او می آید، باعث بروز تغییراتی در او و دو زندانی دیگر شده است. تغییراتی که نمی توان با پزشک در میان گذاشت. عنوان دیوار علاوه بر این که اشاره به دیواری دارد که صبح روز بعد آن ها قرار است پشت به آن بایستند و در مقابل جوخه اعدام قرار بگیرند، هم چنین نشان دهنده دیواری است که میان آن ها و امید قرار دارد. برای مثال، پزشک می گوید این سلول بسیار سرد است و احساس گرسنگی می کند. اما پابلو نه احساس سرما می کند و نه گرسنگی. چرا که گرم ماندن یا سیر بودن نشانه های ادامه حیات هستند. او می داند که توجه به این موارد فایده ای ندارد چرا که برای او حیاتی در کار نیست. 

به شکل طعنه آمیزی، صبح روز بعد تام و خوان اعدام می شوند اما پابلو به اتاق بازجویی برده شده و از او درباره مخفی گاه یک رهبر شورشی به نام رامون گریس پرس و جو می شود. او به صورت سرسری و فی البداهه به دروغ ادعا می کند که رهبر شورشی در یک گورستان پنهان شده است. در کمال تعجب معلوم می شود که رهبر شورشی واقعا در آن گورستان قرار دارد و به همین دلیل، حکم اعدام پابلو لغو می شود. اما در هر صورت پابلو را باید یک مرده در نظر گرفت. چرا که از نظر روانی او در دیواری فرو رفته است که مرگ را از زندگی جدا می کند و بازگشت از چنین دیواری غیرممکن است. 

شاید چنین به نظر بیاید که سارتر در این داستان می خواسته همان کاری را تکرار کند که پزشک در سلول در حال انجام است (بررسی واکنش های روانی افراد در حال مرگ). او در این مسیر خواننده را هم با خود همراه می کند. ما هم به بررسی رفتارهای روان شناختی سه نفری می پردازیم که می دانیم قرار است صبح روز بعد اعدام شوند. اما سارتر معتقد است تنها کاری که از دست ما برمی آید همین است. می توانیم مشاهده کنیم، هر کمکی که از دستمان بر می آید ارائه دهیم، اما نمی توانیم به قضاوت کردن یا بررسی اخلاقی این مسائل بپردازیم. چرا که ما فاقد صلاحیت لازم برای قضاوت هستیم. سارتر در پایان ادعا می کند که هیچ هدفی وجود ندارد. نبود یک رابطه علت و معلولی در زندگی انسان و عدم وجود یک نیروی برتر در جهان، ما را به این نتیجه می رساند که هر انسانی خودش باید به دنبال پیدا کردن معنایی برای زندگیش باشد. کاری که قهرمان این داستان از انجام آن عاجز است. 

در دیوار، سارتر چندان در قید روایت تاریخ اسپانیا نیست، او بیش تر به تشریح دقیق و روانشناختی تحول ذهنی انسان می پردازد. انسانی که تلاش می کند به درک یک موضوع غیرقابل درک مثل مرگ و به طبع آن، زندگی بپردازد. در مورد زندگی هیچ کدام از شخصیت ها به درک درستی نمی رسند. پابلو در قالب یک راوی به نوعی آرامش دست پیدا می کند. اما می دانیم که او هم اسیر ترس های معمولی شده است که در هر انسانی به وجود می آید. خوان، کم سن ترین زندانی، از رنج فیزیکی این اعدام می ترسد و به گریه می افتد. تام، زندانی دیگر، تلاش می کند مرگ را بپذیرد. پابلو می خواهد با بزرگی به پیشواز مرگ رفته و پیش از پایان زندگی خود، نسبت به هدف هستی به درکی برسد. سه شخصیت این داستان نشان دهنده سه شناخت مختلف نسبت به مرگ هستند: بعضی بدون بلوغ و تجربه لازم تلاش می کنند رنج ناشی از آن را فراموش کنند (خوان)؛ بعضی کاملا شفاف و آگاهانه به استقبال آن می روند (تام)؛ و بعضی دیگر هم فعالانه و متفکرانه می خواهند حقیقت ماجرا را درک کنند (پابلو). 

گلاویز شدن با مرگ به شخصیت اصلی داستان کمک می کند که به شناخت بهتری از زندگی برسد. سارتر ترس از مرگ در شرف وقوع را ابتدا با تغییرات فیزیکی و سپس با تغییرات روانی شخصیت ها نشان می دهد. آن ها به محض این که متوجه می شوند که قرار است بمیرند، رنگ پوست شان خاکستری می شود. از دریچه چشمان پابلو، ما تام و خوان را به این صورت می بینیم. شخصیت اصلی داستان به یک باره متوجه می شود که پوست او هم شبیه هم سلولی هایش شده است. آن ها شبیه هم می شوند، همچون بازتاب های مختلف یک آینه. 

پابلو با نگاه به پزشک متوجه می شود که این فرد، موجودی دارای هستی است. او هم چنین به این باور می رسد که واقعیت اطرافش در حال محو شدن است. اشیا دچار تغییر شده اند، از او فاصله گرفته اند و از نعمت زندگی بهره مندند. پزشک هم یک موجود زنده به نظر می رسد. به همین دلیل خوان تلاش می کند دست پزشک را گاز بگیرد. پزشک با فضای سلول نمی خواند. در او حس زندگی دیده می شود. 

پابلو زمان را درک می کند، متوجه می شود که محیط اطرافش از بقیه دنیا جدا شده است. قدم بعدی برای او این است که بیهودگی زندگی را درک کند. او دیگر اهمیتی به عشق معشوقه اش کونچه نمی دهد. دیگر به رامون گریس توجهی ندارد. هیچ کدام از این مسائل برای پابلو مهم نیست چرا که او متوجه می شود مرگ در انتظار همه انسان هاست، بنابراین این که کی قرار است بمیریم اهمیتی ندارد. آگاهی از پایانی که در حال نزدیک شدن است، هرگونه احساس نسبت به زندگی را از بین می برد. پابلو در پایان داستان زنده می ماند. اما آیا او با وجود رسیدن به چنین شناختی نسبت به زندگی، باز هم به ادامه حیات خود اهمیت می دهد؟ این پرسشی است که سارتر بی پاسخ باقی می گذارد. 

منبع: Story Bites / Lit Helper

دیدگاهی بنویسید

avatar